مجتبی سپید

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!
دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!

ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی
ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند

حس میکنم وقتی کنارم ایستادی
چشمان نامحرم ترین ها در کمینند

لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا
این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند

چشمان تو آیات شیطانند و آگاه
ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند

دستان تو زیباترین مضمون عشقند
دستان تو با هر چه زیبایی عجینند

بانو خدا از من نگاهت را نگیرد
این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

مجتبی سپید

ادامه
آرش شفاعی

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای
دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای

به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

در “های وهوی” مجلس شادانه دیدمت
کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

از بس برای خاطر تو گل خریده ام
حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای

آرش شفاعی

ادامه
محمد علی بهمنی

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر٬ اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

محمد علی بهمنی

ادامه
حسین زحمتکش

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند

تو خواهی رفت، دیگر حرف چندانی نمی ماند
چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی ماند؟!

بمان و فرصت قدری تماشا را مگیر از ما
تو تا آبی بنوشانی به من، جانی نمی ماند

برایم قابل درک است اگر چشمت به راهم نیست
برای اهل دریا شوق بارانی نمی ماند

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری
برای غصه خوردن نیز دندانی نمی ماند

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو معذورم!
برای دستهای تنگ، ایمانی نمی ماند…

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت
به ما وقتی بیفتد دور، دامانی نمی ماند

بخوان از چشم های لال من، امروز شعرم را …
که فردا از منِ دیوانه، دیوانی نمی ماند

حسین زحمتکش

ادامه
همدم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
.
فقط بگو لقب “شاعری” به من ندهند
بگو که من دل خونی ازین لقب دارم
.
… و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
… و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
.
ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
.
تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
.
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم … چقدر تب دارم !

نجمه زارع

ادامه
حمیدافسرده ریوار

حمیدافسرده ریوار

در انجماد ذهنهای یخ زده، دیشب
محموله ی فکرم به راهبندان و بهمن خورد!

در من خدایی در گذار از ابر چشمانت
به گاردهای محکمی در عصر آهن خورد!

در من زمستانی هوایی سخت طولانیست!
تقویم یعنی فصلهای سرد در پیشم

در کنج ذهنم ـروزن نوری به شب تابید
زنگوله ی ناقوس پر هشدار در من خورد!

در این سیاچاله که عمقش قبر تاریخ است
سربازهای بیشماری دفن میگشتند

در باور بی دینی این انتحار فهم
ترکش به چشم انتظار صبح روشن خورد

ای بی نوای خسته و وامانده از هر جا
ای آسمان در اسارتهای بدخیمم

با من بگو چندین پرنده خودکشی کردند
ـتا در قفس ها مرغ عشقی آب و ارزن خورد ؟

چندین خدا از پلک چشمان تو می افتند
وقتی حضور یاس پررنگ است در منطق؟ !

چندین چرای فلسفی در بطن آغوشت
شک را به باور میرساند و مهر قطعن خورد؟ !

دیوانه ام ـ من را به دست عاقلان نسپار
عاشق شدن ـ این روزها برهان نمیخواد

وقتی زلیخایی ـ عزیز مصر خواهد شد-
آن کس که کنعانش فریب گرگ و پیرهن خورد!

در صبحگاهی از جنون در جای جای شهر
بانگ انالحق گفت شعرم… من به من آشفت!

چندین گره در هم تنیده سرنوشتم تا
اندازه و قطر طنا…ـ به قطرگردن خورد !

حمیدافسرده ریوار

ادامه