هخا هاشمی

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت
باید دوباره “هی بدَوم” تا رسیدنت!

گلخند‌های باغ لبت بود و چشم‌هام
آغازِ شوم حادثه شد سیب چیدنت

ابراز عشق کردم و پاسخ سکوت بود
اما شکست بغض مرا لب گزیدنت

می‌خواستم تمامی تو سهم من شود
راضی شدم به”از لب فنجان” چشیدنت

باید برای لمس نگاهت وضو گرفت
ای چشم‌هات،کعبه و معراج،دیدنت

“عیسی”تر از مسیحم و تنهاتر از خدا
بر من بِدَم که زنده شوم از دمیدنت

«تو» چکه چکه میچکی از سقف “بیت”هام
«من» لحظه لحظه مستم از اینسان چکیدنت

ای دل درون سینه چنین بال و پر نزن
شرمندگی‌ست حاصل من از تپیدنت

هخا هاشمی

باقی ماجرا
هخا هاشمی

زندگی دایره در دایره سرگردانی‌ست

زندگی دایره در دایره سرگردانی‌ست
چشم بر هم بزنی،مرحله‌ی پایانی‌ست

بگذارید که خاموش بمانم در خویش
لب اگر وا بکنم دردِدلم طولانی‌ست

مثل یک کاخِ قدیمی پُرم از خاطره‌ها
ترسم از زخم‌زبانهای پس از ویرانی‌ست

دل به آرامش ِ مصنوعی دریا بستید!
دل ِ دریا متشنّج،دل من طوفانی‌ست

سرو ِ آزاده‌ی این جنگل وهم‌آلودم
تیشه خورده‌ست تنم،مرگ و سقوطم آنی‌ست

کینه و بخل و بدی از صفت آدمهاست
عشق هم از هیجانات ِ خوش ِ انسانی‌ست

حرف ِ ناگفته اگر درک شود گنجینه‌ست!
شعر ِ من نیز پُر از آنچه خودت میدانی‌ست

دوستت دارم و از گفتن ِ آن معذورم
بدترین عشق،همین رابطه‌ی پنهانی‌ست

هخا هاشمی

باقی ماجرا