اصغر عظیمی مهر

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست
تنهای تنها، کاملاً، از هر نظر، تنهاست

تنهایی اش را می برد با خود به هر شهری
انسان تنها خانه باشد یا سفر، تنهاست!

با آنکه در آغوش هم هستیم، تنهـاییم
هر خانواده جمعی از چندین نفر تنهاست

علمی به نام علم “تنهایی شناسی” نیست
با اینکه در این روزها نوع بشر تنهاست

نقاش تنهایی یک شهر بزرگم من!
هر خالقی در موقع خلق اثر تنهاست

دل را به هر تعداد لازم بود قسمت کن
هر کس یکی را دوست دارد بیشتر تنهاست

اصغر عظیمی مهر

پست کامل
علی‌اکبر یاغی‌تبار

کاسه‌ای آش نخورده با دهانی سوخته

می‌چکد از چشمهایت آسمانی سوخته
قصه‌ای راوی‌گداز و داستانی سوخته

می‌چکد از چشم‌هایت یک کماکان درد و داغ
همچنانی مردم‌افکن همچنانی سوخته

دست هم از شدت ننوشتن آتش می‌شود
در جهنم‌درهٔ ذهن و زبانی سوخته

می‌سرایم از زمینی که تو بر آن ساکنی
تا بماند سفله‌پرور تا بمانی سوخته

دست‌پخت خانم اندیشه چیزی نیست جز
کاسه‌ای آش نخورده با دهانی سوخته

اسم و رسمِ شاعرِ لاادری خود را بدان
یک نمی‌دانم کهٔ از بی‌نشانی سوخته

شعر یعنی آنچه از چشمت تراوش می‌کند
لخته لخته لخته خون یا واژگانی سوخته

من که‌ام؟ مردی به نام هیچ‌چیز و هیچ‌کس
شاعری آتش‌به‌جان از دودمانی سوخته

علی‌اکبر یاغی‌تبار

پست کامل
مهدی فرجی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی

عمری مرا به حسرت دیدن گذاشتی
بین رسیدن و نرسیدن گذاشتی

یک آسمان پرندگی ام دادی و مرا
در تنگنای از تو پریدن گذاشتی

وقتی که آب و دانه برایم نریختی
وقتی کلید در قفس من گذاشتی

امروز از همیشه پشیمان تر آمدی
دنبال من بنای دویدن گذاشتی

من نیستم … نگاه کن این باغ سوخته
تاوان آتشی ست که روشن گذاشتی

گیرم هنوز تشنه حرف توام ولی
گوشی مگر برای شنیدن گذاشتی؟

آلوچه های چشم تو مثل گذشته اند
اما برای من دل چیدن گذاشتی؟

حالا برو برو که تو این نان تلخ را
در سفره ای به سادگی من گذاشتی

مهدی فرجی

پست کامل
جواد مهدی پور

راز های بر ملا در سینه دارد آینه

راز های بر ملا در سینه دارد آینه
از تو عکس بی ریا در سینه دارد آینه

با خودش تنها کند در خلوت شب گفتگو
ساده قلبی مبتلا در سینه دارد آینه

شیشه ی عمر مرا با سنگ خود بینی نزن
بیشمار آیینه ها در سینه دارد آینه

بی وفا خود را کند در نزد ما بی اعتبار
کهنه زخمی از جفا در سینه دارد آینه

روی خود را بر نگردان ای گل از چشمان من
روی زیبای تو را در سینه دارد آینه

باید از آیینه ها آموخت و یکرنگ شد
نفرت از روی دوتا در سینه دارد آینه

دولت سر در هوا را می برد باد هوا
قصه ها از این هوا در سینه دارد آینه

صورت خود را نکن همرنگ با رنگین کمان
جام یکرنگ وفا در سینه دارد آینه

جواد مهدی پور

پست کامل
بابک دولتی

ترسانده است بازی جن ها ،زن مرا

کابوس خورده است دل روشن مرا
چون موریانه ها صفحات ِ تن مرا

حتی میان خواب گرفتارِ وحشت ام
ترسانده است بازی جن ها ،زن مرا

من خواب دیده ام که همه دشمنان من
فهمیده اند پارگی ِ جوشن ِمرا

من خواب دیده ام که تن ام مثل سایه هاست
از من گرفته اند تمام ِ”منِ” مرا

هی می دوند مورچه ها توی خواب من
تا گم کنند آینه ی روشن ِمرا

کابوس ها به خانه ی من زنگ می زنند
پوسانده اند حوصله ی آهن ِمرا

تا آفتاب از کلماتم سفر کند
گِل می زنند خانه ی بی روزن ِمرا

بیچاره مادرم ! که دل اش شور می زند
آماده کرد قافیه ی شیون مرا

انگار گفته اند که این صبح ِآخر است
کِل می زنند پنجره ها مردن ِمرا

بابک دولتی

پست کامل

دستم به تو نمي رسد اي ليموي بمي!

“بلور مجسم”

دستم به تو نمي رسد اي ليموي بمي!
گاهی برای دیدن و چیدن چرا کمي؟!

گرچه هميشه چشم تو لبخند مي زند
خفته در انتهاي نگاهت ولي غمي

اي حلقه ي مياني انسان ـ فرشتگي
ّ تو مرمر روان و بلور مجسمي!

بي شک گلي بدون تو خندان نمي شود
مثل نفس براي شکفتن دمادمي

بايد تو را دوباره نوشت و دوباره خوانْد
ّ تو قصه ي هبوط دل انگيز آدمي

گاهي ولي شکسته تر از گيسوان خود
َ مثل کلاف زندگي ام گنگ و درهمي…!

شهاب گودرزی

پست کامل