حسین منزوی

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟
حسرتا از یک جوانه، شاخساران را چه شد؟

صد هزاران گل به خاک افتاد و بانگی برنخاست
«عندلیبان را» چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

ماه خونین است در آیینه‌های آبشان
چشمه‌ساران را چه رفت و جوی‌باران را چه شد؟

اسب‌ها پی کرده و مردان به خون غلتیده‌اند
حافظا، تا چند می‌پرسی: سواران را چه شد؟

در شکاف هر درختی، جابه‌جا خون لخته بست
بیدبُن‌ها را چه پیش آمد؟ چناران را چه شد؟

آه، بر خاک شهیدان، خونشان خوشید و ماند
خون چرا با خون نشوید ابر؟ باران را چه شد؟

شب، شبیخون زد به صبح ما و گر چونین نبود
حاصل بی‌خوابی ما، شب شماران را چه شد؟

ظلم از حد بر ظلمت، آن کشده نیزه‌ها
ــ از شعاع آفتاب ــ آن شب‌شکاران را چه شد؟

زنده یاد:
حسین منزوی

ادامه

حسین منزوی

همین نثار تو عاشق نه جان تواند کرد
که بیش از آنی اگر باشد ، آن تواند کرد

رفیق قافله ی تو ، اسیر فاصله نیست
که با تو دل ، سفر لامکان تواند کرد

کسی که روز فراق تو می کند پیرش
شب وصال تو بازش جوان تواند کرد

به پشت گرمی مهرت مرا به سینه دلی است
که با ستاره و مه ، سر ، گران تواند کرد

کسی که همسفری با تو ، عین بودن اوست
چگونه ترک تو و کاروان تواند کرد

طلسم عشق تو نازم که با حراست آن
حذر ز وسوسه ی جادوان تواند کرد

دلم برای تو دیگر نه آن چنان تنگ است
که اشک ، عقده گشایی از آن تواند کرد

تغزّلی که به شرح وصال خود دارد
غم فراق تو را ، کی بیان تواند کرد ؟

حسین منزوی

ادامه