علی اکبر رشیدی

لبخند بــزن پربده غمگینی خود را
بر دار کمی عینک بد بینی خود را

نازک تر از آنم کـــه بخواهی بتکانی

پاخورده نکن قالی ماشینی خود را

در بند خـــود آموختـــه ام بند زدن را

از بس که دلم بند زده چینی خود را

حاشا نکن این بوسه اگر مزه خون داد

دندان زدم از بس لب پایینـــی خود را!

این عشق به جایی نرسد هیچ اگر که

باسیب غـــزل پر نکنی سینی خود را

تلخی نکن ای خوب که از اول این راه

تقدیم تــو کردم همه شیرینی خود را

این منظره دور همان خانه عشق است

یک بار ببین دور تــر از بینــــی خــــود را

همراه دلم باش که عشق آمده اینبار

بر دوش من انداخته سنگینی خود را

باقی ماجرا