جواد مهدی پور

راز های بر ملا در سینه دارد آینه

راز های بر ملا در سینه دارد آینه
از تو عکس بی ریا در سینه دارد آینه

با خودش تنها کند در خلوت شب گفتگو
ساده قلبی مبتلا در سینه دارد آینه

شیشه ی عمر مرا با سنگ خود بینی نزن
بیشمار آیینه ها در سینه دارد آینه

بی وفا خود را کند در نزد ما بی اعتبار
کهنه زخمی از جفا در سینه دارد آینه

روی خود را بر نگردان ای گل از چشمان من
روی زیبای تو را در سینه دارد آینه

باید از آیینه ها آموخت و یکرنگ شد
نفرت از روی دوتا در سینه دارد آینه

دولت سر در هوا را می برد باد هوا
قصه ها از این هوا در سینه دارد آینه

صورت خود را نکن همرنگ با رنگین کمان
جام یکرنگ وفا در سینه دارد آینه

جواد مهدی پور

پست کامل
‏‎حیدر ندا

یک اتاقی کوچک و یک چوب دار لعنتی

یک اتاقی کوچک و یک چوب دار لعنتی
‎مانده‌ام در فکر خویش و روزگار لعنتی

‎چون شکار زخمی‌ام در بَین مرگ و زنده‌گی
‎همچنان در انتظارم لاشخوار لعنتی

‎ارتباط این دو را فهمیده‌ام حالا که چیست
‎ارتباط مرگ را با میز کار لعنتی

‎مرگ با من از ازل دارد قرار گفتگو
‎عاقبت تن می‌دهم با این قرار لعنتی

‎خار در چشمم خلید و خار در کنج دلم
‎چار سویم بسته سیم خاردار لعنتی

‎خسته‌ام از ازدحام کوچه‌های ناصبور
‎خسته‌ام از دار و گیر و گیر و دار لعنتی

‎حیدر ندا

پست کامل
سجاد صادقی

اندوه من این است که در عصر حواشی

اندوه من این است که در عصر حواشی
یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی

دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
از شوری خود بر دلم هربار بپاشی

یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی

از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی

حاشا که دهاتیست دل نازک و تنهام
امروز که دل بست به تو بچه ی کاشی

از منظر من عشق دلیل است به عالَم
در نزد تو هم باز چه کشکی و چه آشی

سنگین شده در سینه ی من قلب رئوفم
از دست تو ای کارگر سنگ تراشی

سجاد صادقی

پست کامل
مجتبی سپید

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!
دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!

ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی
ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند

حس میکنم وقتی کنارم ایستادی
چشمان نامحرم ترین ها در کمینند

لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا
این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند

چشمان تو آیات شیطانند و آگاه
ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند

دستان تو زیباترین مضمون عشقند
دستان تو با هر چه زیبایی عجینند

بانو خدا از من نگاهت را نگیرد
این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

مجتبی سپید

پست کامل
کاظم بهمنی

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند
هر که تبلیغ کند خوبی ِ دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرآیندش را

قلب ِ من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را :

«منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را »

کاظم بهمنی

پست کامل
آرش شفاعی

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای
دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای

به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

در “های وهوی” مجلس شادانه دیدمت
کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

از بس برای خاطر تو گل خریده ام
حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای

آرش شفاعی

پست کامل