مجتبی سپید

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!
دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!

ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی
ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند

حس میکنم وقتی کنارم ایستادی
چشمان نامحرم ترین ها در کمینند

لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا
این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند

چشمان تو آیات شیطانند و آگاه
ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند

دستان تو زیباترین مضمون عشقند
دستان تو با هر چه زیبایی عجینند

بانو خدا از من نگاهت را نگیرد
این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

مجتبی سپید

Read more
گروس عبدالملکیان

گروس عبدالملکیان

دختران شهر
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
.

گروس عبدالملکیان

Read more
آرش شفاعی

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای

گیرم که مضطرب شده ای، غم گرفته‌ای
دست مرا چه خوب ، که محکم گرفته‌ای

به به چه گونه های تر ِ دلبرانه‌ای
گلبرگ های قرمز شبنم گرفته‌ای

در “های وهوی” مجلس شادانه دیدمت
کز کرده ای و نوحه ی نو دم گرفته‌ای

عید آمد و لباس سیاهت عوض نشد
نوروز هم عزای محرم گرفته‌ای

چرخی بزن زمین و زمان زیر و رو شود
شعری بخوان، دوباره که ماتم گرفته‌ای

از بس برای خاطر تو گل خریده ام
حساسیت به میخک و مریم گرفته‌ای

عشق تو هیچ وقت نرفته است از سرم
با اینکه سالهاست به هیچم گرفته‌ای

گاهی اگر که عشق ترا دست کم گرفت
تقصیر توست دست مرا کم گرفته‌ای

آرش شفاعی

Read more
شهرام نصیری

شهرام نصیری

تن برای عاشقی تبدار باشد بهتر است
بین ما این خانه بی دیوار باشد بهتر است

دوستت دارم اگر چه واژه ی خوبی است لیک
بیشتر اما چو در رفتار باشد بهتر است

زلف خود را پهن کن بر صورتم دارم بزن
گردن عاشق اگر بر دار باشد بهتر است

ناز آهویی چو تو جای خودش دارد ولی
بوسه از روی تو بی اصرار باشد بهتر است

تایش مهتاب بر رویش، سرش بازوی من
لذتی دارد ولی بیدار باشد بهتر است

هر کسی را قدرت پاشیدن هر رایطه است
آدمی را فکر اگر معمار باشد بهتر است

دوش گفتم شیخ ، راه وصل خیلی مشکل است
گفت فرزندم اگر دشوار باشد بهتر است

می نوازد روح را گردش به هر جایی ولی
هر سفر بر هر کجا با یار باشد بهتر است

شهرام نصیری

Read more
محمد رستمى

محمد رستمى

برگرد و بگو که خود پشیمان شده اى…
از آن همه دلبرى گریزان شده اى…

برگرد و بگو که بعد من با همگان…
هرگز ننشسته اى و پنهان شده اى…

دور از دل من به گریه خو کرده اى و…
از دیدن من کنون تو خندان شده اى…

آبادى هر خانه ز رخسار تو بود…
از ترس سفر چنین تو ویران شده اى…

برگرد و نظاره کن به احوال دلم…
آیا تو خودت چنین پریشان شده اى…

یارى که بجاى من گزیدى چه نمود…
کز جور و جفاى او تو گریان شده اى…

اکنون که ز دیدن وفادارى من…
لب بر گره بسته اى و حیران شده اى…

یک شب ز در مهر و محبت به درآ….
برگرد و بگو که خود پشیمان شده اى…

محمد رستمى

Read more
ﺍﺻﻐﺮ ﻋﻈﯿﻤﯽمهر

ﺍﺻﻐﺮ ﻋﻈﯿﻤﯽمهر

ﻣﻨﺘﻈﺮ ﻫﺴﺘﻢ، ﻣﺴﻠﺢ ﮐﻦ ﺗﻔﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ
ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﺷﻠﯿﮏ ﮐﻦ ﺣﺎﻻ ﻓﺸﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﭘﺸﺖ ﻫﺮ ﻟﺒﺨﻨﺪﺕ ﺍﺧﻤﯽ ﺗﻠﺦ ﭘﻨﻬﺎﻥ ﮔﺸﺘﻪ ﺍﺳﺖ
ﻏﺎﻟﺒﺎً ﺧﻔﺘﻪﺳﺖ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺻﻠﺢ؛ ﺟﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﻣﺜﻞ ﯾﮏ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺩﻧﺒﺎﻟﺖ ﺑﻪ ﺭﺍﻩ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩاﻡ
ﺳﻤﺖ ﻣﻦ ﭘﺮﺗﺎﺏ ﮐﻦ – ﺍﺯ ﻟﻄﻒ – ﺳﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﻣﻦ ﺑﻤﺎﻧﻢ ﯾﺎ ﮐﻪ ﻧﻪ!؟ ﺗﮑﻠﯿﻒ ﺭﺍ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﮐﻦ
ﻧﯿﺴﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﺑﯿﺶ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻭﻗﺖ ﺩﺭﻧﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﻋﺎﻗﺒﺖ ﺑﺮ ﭘﺎﯾﻪﯼ ﻗﺎﻧﻮﻥ ﺟﻨﮕﻞ می‌شوﯾﻢ
ﺗﻮ ﻏﺰﺍﻝ ﺩﯾﮕﺮﯼ ﻭ ﻣﻦ ﭘﻠﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﻣﻦ ﮐﻪ ﺩﻧﺒﺎﻝ ﺷﮑﺎﺭﺕ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺁﻫﻮﯼ ﻣﻦ
ﺁﻣﺪﻡ ﺑﻠﮑﻪ ﻧﯿﻔﺘﯽ ﺗﻮﯼ ﭼﻨﮓ ﺩﯾﮕﺮﯼ

ﺍﺻﻐﺮ ﻋﻈﯿﻤﯽمهر

Read more