مجتبی سپید

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!

دیوانگی کردیم عاشق ها همینند!
دیوانه ها عاشق ترین های زمینند!

ناگفته بوسیدی مرا در عین پاکی
ای جان،مراقب باش بعضی ها نبینند

حس میکنم وقتی کنارم ایستادی
چشمان نامحرم ترین ها در کمینند

لبهای رژگون را بپوشان تا مبادا
این غنچه ی خوشرنگ وخوشبورا بچینند

چشمان تو آیات شیطانند و آگاه
ایمان به کفر آوردم ازبس نازنینند

دستان تو زیباترین مضمون عشقند
دستان تو با هر چه زیبایی عجینند

بانو خدا از من نگاهت را نگیرد
این واژه ها فصل الخطاب آخرینند

مجتبی سپید

پست کامل
همدم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم

نپرس حال مرا تا غزل به لب دارم
خودت بفهم که حالم بد است و تب دارم
.
فقط بگو لقب “شاعری” به من ندهند
بگو که من دل خونی ازین لقب دارم
.
… و بی تو این همه شعری که هیچ می ارزند
… و بی تو دفتر شعری که بی سبب دارم
.
ببین به چشم خودت، بی تو سرد و متروک است
همیشه خانه ی عشقی که آن عقب دارم
.
تو چند ساله شدی؟! آه! چند ساله شدم؟
کجا دگر خبر از سال و ماه و شب دارم؟
.
بیا و این دم آخر کنار چشمم باش
مباد بی تو بمیرم … چقدر تب دارم !

نجمه زارع

پست کامل
شهرام نصیری

شهرام نصیری

تن برای عاشقی تبدار باشد بهتر است
بین ما این خانه بی دیوار باشد بهتر است

دوستت دارم اگر چه واژه ی خوبی است لیک
بیشتر اما چو در رفتار باشد بهتر است

زلف خود را پهن کن بر صورتم دارم بزن
گردن عاشق اگر بر دار باشد بهتر است

ناز آهویی چو تو جای خودش دارد ولی
بوسه از روی تو بی اصرار باشد بهتر است

تایش مهتاب بر رویش، سرش بازوی من
لذتی دارد ولی بیدار باشد بهتر است

هر کسی را قدرت پاشیدن هر رایطه است
آدمی را فکر اگر معمار باشد بهتر است

دوش گفتم شیخ ، راه وصل خیلی مشکل است
گفت فرزندم اگر دشوار باشد بهتر است

می نوازد روح را گردش به هر جایی ولی
هر سفر بر هر کجا با یار باشد بهتر است

شهرام نصیری

پست کامل
ناصر حامدی

ناصر حامدی

بگو به باد پرش را تکان تکان بدهد
بگو به ابر که باران بی امان بدهد

چه بی قرار و چه بیگانه مانده ایم ، ای کاش
کسی بیاید و ما را به هم نشان بدهد

کسی بیاید و ما را به کوچه ها ببرد
به ما برای رسیدن به هم توان بدهد
بگو ، مگر برساند کسی به گوش خدا
که از نگاهش سهمی به عاشقان بدهد

برای هر دل تنها دلی ردیف کند
به هر نگاه جوان یار مهربان بدهد

خدا که اینهمه خوب است کاش امر کند
کمی زمانه به ما روی خوش نشان بدهد

ناصر حامدی

پست کامل
مهدی فرجی

مهدی فرجی

پابند کفشهای سیاه سفر نشو
یا دست کم بخاط من دیرتر برو

دارم نگاه می کنم و حرص می خورم
امشب قشنگ تر شده ای – بیشتر نشو

کاری نکن که بشکنی …اما شکسته ای
حالا شکستنی ترم از شاخه های مو

موضوع را عوض بکنیم از خودت بگو !
به به مبارک است :دل خوش ! لباس نو

دارند سور وسات عروسی می آورند
از کوچه های سرد به آغوش گرم تو

هی پا به پا نکن که بگویم سفر به خیر
مجبور نیستی که بمانی … ولی نرو

مهدی فرجی

پست کامل
بهروزآورزمان

بهروزآورزمان

آن روزها نام مرا حتا نمی دانست
من عاشقش بودم ولی گویا نمی دانست

من مشت خود را باز کردم خط به خط خواندم
انگار او چیزی از این خط ها نمی دانست

با خود کلنجار عجیبی داشتم آیا
از عشق می دانست چیزی یا نمی دانست؟

هی خواب می دیدم که در گرداب گیسویم
اما کسی تعبیر رؤیا را نمی دانست

رمال هم از آینه چیزی نمی فهمید
از سرنوشتم نقطه ای حتا نمی دانست

من تاجر ابریشم موهای او بودم
سرگشته اش بودم ولی “دیبا” نمی دانست

یک شب برایش تا سحر”گلپونه ها” خواندم
تنها به لبخندی مرا دیوانه می دانست

فردای آن شب رفت فهمیدم که معنای
“من مانده ام تنهای تنها”را نمی دانست

بهروزآورزمان

پست کامل