مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني

یدالله گودرزی

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني
سخت تاريكم در اين شهرِ تهي از روشني!

اي اهورايي ترين انسان! مرا آزاد كن
روح من پژمرد در اين خلوت اهريمني

دشنه هاي ناروا از چارسو مي وزند
كو جنون غيرتي تاسربرآرد گردني؟!

سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروش
می کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !

شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شده
همسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !

عصمتِ ديرين و رازآلوده ي شرقي كجاست
عشوه ها گُل مي كند از چهره هاي روغني

خسته ام اي رستم ِمغموم ! دستم را بگير
خسته از دست ِبرادرخوانده هاي ناتني…

یدالله گودرزی

Read More

دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو

یدالله گودرزی

دلم گرفته برای دوباره دیدنِ تو
برای بوسه زدن موقعِ رسیدنِ تو

دلم گرفته برای صدای دلچسبت
برای مست شدن لحظه ی شنیدنِ تو

پرنده های سراسیمه می شوندآرام
دُرُست وقتِ عزیزِ نَفس کشیدنِ تو

چه اتفاقِ قشنگی ست عاشقی کردن
میان بِرکه ی آرامِ آرمیدنِ تو !

چه آهوانه می گُذری ای پلنگِ آبی پوش
پُر است دستِ من از حسرتِ رمیدنِ تو

تو سیب سرخ نیازی و دستِ من نارَس !
بگو چگونه شبی می رسم به چیدنِ تو؟!

یدالله گودرزی

Read More

حس آمیزی

یدالله گودرزی

تو را با دستهایم می بینم،

با لبانم می بویم

و با چشم هایم می چِشَم !

هر روز صبح

صدایت را می نوشم

و نگاهت را می شنوم !

تو رساترین

و زیباترین حسـآمیزیِ منی !

یدالله گودرزی

Read More