اصغر عظیمی مهر

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام
شب ظلمانی گیسوی تو را می بینم! –

چه هلالی؟! – که به هر سو که نگاهی بکنم،
جلوه ی نازک ابروی تو را می بینم! –

چه نمازی؟! – که سر از سجده اگر بردارم
جای محراب فقط روی تو را می بینم! –

چه قیامی؟! – که به «قد قامت…» اگر گوش دهم
پیش رو قامت دلجوی تو را می بینم! –

هرکجا جمع پریشان دل مشتاقی هست؛
عشقبازان سر کوی تو را می بینم!

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست
تنهای تنها، کاملاً، از هر نظر، تنهاست

تنهایی اش را می برد با خود به هر شهری
انسان تنها خانه باشد یا سفر، تنهاست!

با آنکه در آغوش هم هستیم، تنهـاییم
هر خانواده جمعی از چندین نفر تنهاست

علمی به نام علم “تنهایی شناسی” نیست
با اینکه در این روزها نوع بشر تنهاست

نقاش تنهایی یک شهر بزرگم من!
هر خالقی در موقع خلق اثر تنهاست

دل را به هر تعداد لازم بود قسمت کن
هر کس یکی را دوست دارد بیشتر تنهاست

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

ناز تو با دیگران است و ادایت با من است

ناز تو با دیگران است و ادایت با من است
شوخی ات با بی حیاها و حیایت با من است

می روی با بهتر از ما پایکوبی می کنی؛
خرج و برج روضه و بزم عزایت با من است

می روی با دیگران می گویی و می خندی و
داد و قال بیخود و کفر خدایت با من است !

در زمان ناسزا گفتن مسیر چشم تو …
با توأم ! یعنی نگاه آشنایت با من است ؟!

چشم تو گوید : برو! ابروت می گوید : بمان !
واقعا سر در نمی آرم ! کجایت با من است !

واقعاً دست خودم هم نیست ! هر جا می روم –
در زمان خواب هم حتی ! صدایت با من است !

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا