سید رسول پیره

می توانستم

می توانستم
آب‌سرد کنی باشم
که جگر،
که لب زائرانت را خنک کنم
تا به تو سلام دهند
دیگی باشم که غذای نذری را در آن می پزند
تلفنی همگانی باشم
که از زائرانت
از راه‌های دور خبر بگیرد
لااقل می‌توانستم
پرچمی باشم بالای گنبد
باد بخورم
با کبوترها بازی کنم
با آسمان
اما
زائری هستم
که دلم را به بخش امانات حرم داده ام
تا وقت رفتن آیینه‌ای جیبی بگیرم
سید رسول پیره

باقی ماجرا