حسین جنتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

حسین جنتی

باقی ماجرا
حسین جنتی

‌ کماکان اهلِ سازم، اهلِ آوازم، غزلخوانم

‌ کماکان اهلِ سازم، اهلِ آوازم، غزلخوانم
نخست ایرانی‌ام، آنگاه شاید‌ هم مسلمانم!

به زور از من ، گرفتم گنبد و گلدسته رویاندی
شراب آلوده‌ام، پیمانه‌خیزم، خاکِ ایرانم!

ملول از نعره‌ی ماسیده‌ی چنگیزِ خونریزم
به‌غایت خسته از دنباله‌ی دامانِ مَروانم!

الا ای لکّه‌ی افتاده بر ایوان! چه پنداری؟
چهل سال است ابرم، پاک استعدادِ بارانم!

مرا در شیشه‌ی دربسته می‌خواهی، نمی‌دانی
که بر هم می‌زند خوابِ تورا غوغای طوفانم

چنانچون از رگِ تو خونِ اسکندر فرو ریزد،
برون می‌ریزد از رگ‌های من خونِ نیاکانم!


حسین جنتی

باقی ماجرا
حسین جنتی

حسین جنتی

باری! اگر خدای جهاندار در دل است
آن کعبه ی سیاه به فتوای من گل است!

زین پس به اجتهاد من از هر قبیله ای،
هرکس که عزم کعبه کند سخت غافل است!

زین پیش اگر که خانه ی حق بود از قضا
دانم همین قدر که کنون عین باطل است!

سنگ است کعبه، هیچ در او نیست غیر سنگ
این حرف راست کج مشنو! گرچه مشکل است

از روح خویش در تو دمیده ست ذوالجلال
پس جان آدمی ست که کالای قابل است

خواهی بیا به سوی من و خواه غرقه شو
فانوس بسته ام که: درین سوی، ساحل است

حصن خدا ، ولایت مولای من علی ست
هرکس که این شنید درین حصن داخل است!

زاهد! مرا به کفر مبندی که این قلم،
زان نی گرفته ام که سر خاک دعبل است! .

حسین جنتی

باقی ماجرا