اصغر عظیمی مهر

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام

چه صیامی؟! – که ندارم سحری، زان که مدام
شب ظلمانی گیسوی تو را می بینم! –

چه هلالی؟! – که به هر سو که نگاهی بکنم،
جلوه ی نازک ابروی تو را می بینم! –

چه نمازی؟! – که سر از سجده اگر بردارم
جای محراب فقط روی تو را می بینم! –

چه قیامی؟! – که به «قد قامت…» اگر گوش دهم
پیش رو قامت دلجوی تو را می بینم! –

هرکجا جمع پریشان دل مشتاقی هست؛
عشقبازان سر کوی تو را می بینم!

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر – بر هم بزن قانون نحس بی‌اساسی را

اصغر عظیمی مهر

بر هم بزن قانون نحس بی‌اساسی را
– این قصه‌ی از روز اول اقتباسی را –

وقتی اساساً بی‌گناهی نیست در عالم
از نو بیا بنویس قانون اساسی را

مرغ قفس‌زاد از قفس بیرون رَوَد؛ مرده‌ست
شاعر بیا بس کن تو هم بحث سیاسی را

ما از شروع ارتباطی تازه می‌ترسیم
چون یادمان دادند «بیگانه‌هراسی» را

هر کس حواسش جمع باشد زود می‌میرد
ترویج کن در بین مردم بی‌حواسی را

جای «علوم اجتماعی» کاش بگذارند
در درس‌ها سرفصل «تنهایی‌شناسی» را

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر -بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!

بدون مشورت با من، خودش تصمیم میگیرد!
– نمیدانم که قلبم از کجا تعلیم میگیرد –

من از روز تولد تا کنون از بس که دلتنگم
همیشه روز میلادم دل تقویم میگیرد!

چرا حس میکنم در جای دوری -که نمیدانم- !
یکی هر شب برایم مجلس ترحیم میگیرد!

مرا اینقدر در محدودیت نگذار! می میرم!
که قلب کشوری در موقع تحریم میگیرد!

نگو در یک زمان خاص باید منتظر باشم!
دل ِ ساعت – اگر زنگ اش شود تنظیم- میگیرد!

به آرامی مرا توجیه کن-گر ساده دل هستم-
که قلب ساده گاه از شدت تفهیم، میگیرد!

همه در موقع تصمیمگیری در پی عقل اند!
برای من ولی تنها دلم تصمیم میگیرد !

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

از صد آدم یک نفر انسان خوبی می شود !

از صد آدم یک نفر انسان خوبی می شود !
آخــرش دوران ما دوران خوبــی می شود !

می شود خودکامه کم کم مهربان و دست کم –
شهـــر ما هم صاحب زندان خوبی می شود !

گـــر در آمد اشک من از رفتنت دلخـور نشو !
دست کم در شهرتان باران خوبی می شود !

چارراهِ بــی چـــراغ ِ قــرمــــــــز ِ چشمـــان تـــو
-با کمی چرخش در آن- میدان خوبی می شود !

طول و عرض کوچه تان را بارها سنجیده است
کفش من دارد ریاضیدان خوبــــی می شود !!!

#

آخـرش روزی پشیمان می شوی از رفتنت
شعر من هم صاحب پایان خوبی می شود !

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
مادرت می گفت دکتـــرها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی
منتهـــا با قرص هـــای خواب ، خــوابت کرده اند

خواب می بینی که در “سردشتی” و “گیلان غرب”
خواب می بینـــی کــــه در آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
پس بــرای آزمــــایش انتخــــابت کـــرده اند

خواب می بینی که مسؤلان بنیاد شهید
بر در دروازه هـــای شهــر قـابت کرده اند

خواب می بینی کنـــار ِ صحن “بابا یادگار”
بمب ها بر قریه ی “زرده” اصابت کرده اند

قصر شیرینی، کـــه از شیرینی ات چیـزی نماند
یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
باد ِ خاکـــی بـــا کدامین آتش آبت کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطــره قطـــره در وجـــود خـود مذابت کرده اند؟

می پری از خــواب و میبینی شهیـد زنده ای
با چه معیاری – نمی دانم – حسابت کرده اند

اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا