بتول مبشری

سلام عالیجناب فرصتی دست داد سلام کنم

سلام عالیجناب فرصتی دست داد سلام کنم
به پیشگاه شریف شما ادای احترام کنم

دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شما
دوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم

کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهید
که چاشنیِ مستی تان با شراب و جام کنم

بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟
نفس گرفته ام امشب خیال های خام کنم

دلم نوشت راهی شبانه های خلوت تان بشوم
دلم نوشت که خواب را به چشم شما حرام کنم

ببخشید سرزده مهمان خانه تان شده ام
خدا کند بشود شما را مهار و رام کنم

به ماه بگویید بساط را جور کند امشب
نیت کرده ام که کار ناتمام مان تمام کنم

چقدر گذشته از هزارو یکشب ِسالهای دربدری
بیاد آورید مرا به بَر بکشید که ختم کلام کنم

بتول مبشری

باقی ماجرا
بتول مبشری

دل به تو دادم که به خونش کشی

دل به تو دادم که به خونش کشی
دق بدهی تا به جنونش کشی ؟

دل به تو دادم که فریبش دهی
کوهی از اندوه نصیبش دهی ؟

دل به تو دادم که حرامش کنی ؟
آهوی در بند به دامش کنی ؟

دل به تو دادم که بسوزانی اش
جامه ای از درد بپوشانی اش ؟

دل به تو دادم که هوایی کنی
بال و پرش چیده و راهی کنی ؟

دل به تو دادم که خرابش کنی
تشنه به آغوش سرابش کنی ؟

دل به تو دادم که زمین اش زنی
خرمن آتش به یقین اش زنی ؟

دل به تو دادم که تمامش کنی
خون جگر در می و جام اش کنی ؟

دل به تو دادم که چنین باختم
شعله ی سوزان به خود انداختم

پس بده این خون شده ی خسته را
این صدف خالی و بشکسته را

( نیست دگر در صدفش دانه ای)
( سنگ شده در کف دیوانه ای )

بتول مبشری

باقی ماجرا
بتول مبشری

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

بتول مبشری

باقی ماجرا

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
در دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

به سَرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرَمی پنهانی ست

( مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست )

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
مثل آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

دوباره ای …هنگامه ی پاییز

بتول مبشری

باقی ماجرا
بتول مبشری

دل به تو دادم که به خونش کشی

دل به تو دادم که به خونش کشی
دق بدهی تا به جنونش کشی ؟

دل به تو دادم که فریبش دهی
کوهی از اندوه نصیبش دهی ؟

دل به تو دادم که حرامش کنی ؟
آهوی در بند به دامش کنی ؟

دل به تو دادم که بسوزانی اش
جامه ای از درد بپوشانی اش ؟

دل به تو دادم که هوایی کنی
بال و پرش چیده و راهی کنی ؟

دل به تو دادم که خرابش کنی
تشنه به آغوش سرابش کنی ؟

دل به تو دادم که زمین اش زنی
خرمن آتش به یقین اش زنی ؟

دل به تو دادم که تمامش کنی
خون جگر در می و جام اش کنی ؟

دل به تو دادم که چنین باختم
شعله ی سوزان به خود انداختم

پس بده این خون شده ی خسته را
این صدف خالی و بشکسته را

( نیست دگر در صدفش دانه ای)
( سنگ شده در کف دیوانه ای )

بتول مبشری

باقی ماجرا

بتول مبشری

سلام عالیجناب فرصتی دست داد سلام کنم
به پیشگاه شریف شما ادای احترام کنم

دوباره پناه بیاورم به آستان شانه های شما
دوباره دل شوریده رسوای خاص و عام کنم

کمی بوسه واجب شرعی ست اگر اجازه دهید
که چاشنیِ مستی تان با شراب و جام کنم

بریده ام از نام و آبرو عالیجناب می دانید ؟
نفس گرفته ام امشب خیال های خام کنم

دلم نوشت راهی شبانه های خلوت تان بشوم
دلم نوشت که خواب را به چشم شما حرام کنم

ببخشید سرزده مهمان خانه تان شده ام
خدا کند بشود شما را مهار و رام کنم

به ماه بگویید بساط را جور کند امشب
نیت کرده ام که کار ناتمام مان تمام کنم

چقدر گذشته از هزارو یکشب ِسالهای دربدری
بیاد آورید مرا به بَر بکشید که ختم کلام کنم

بتول مبشری

باقی ماجرا