پوریا شیرانی

از کودکی گمشده ی من خبری داشت

لبخند به من می زد و چشمان تری داشت
از کودکی گمشده ی من خبری داشت

می دوخت لب از گفتن و در دلهره می سوخت
آتشکده ای کهنه که در دل شرری داشت

همصحبت من بود زمان غم و اندوه
هرچند درین مسأله حرف دگری داشت

پیراهنی از جنس تغزل تن او بود
از تیر بلا بر رگ خود نیشتری داشت

این باغ به تعداد درختان نحیفش
در کلبه ی هر مرد تبر زن تبری داشت

در من کسی از سلسله ی منقرض عشق
در جنگ میان غم و شادی سپری داشت

از راز زمینی شدنش هیچ نپرسید
پر می زد ازین خاک اگر بال و پری داشت

این مرد سبکبار مگر در سفر عمر
جز سایه ی آواره خود همسفری داشت؟

پوسید دلم در قفس و از نفس افتاد
ای کاش که این خانه ی ویرانه دری داشت

پوریا شیرانی

باقی ماجرا

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار

شیر هرگز سر نمی کوبد به دیوار حصار
من همان دیوانه ی دیروزم اما بردبار
می توانستم فراموشت کنم اما نشد!
زندگی یعنی همین؛ جبری، به نام اختیار

□ □

مثل تو آیینه ای “من” را نشان من نداد
بعد تو من ماندم و دیوارهای بی شمار
خوب یا بد، با جنـــون آنی ام سر می کنم
لحظه ای در قید و بندم ،لحظه ای بی بند و بار

□ □

من سر ناسازگــاری دارم و چشمـــان تو
جذبه ای دارد که سر را می کشاند پای دار!
فرق دارد معنـی تنهایــی و تنهـــا شدن
کوه بی فاتح کجا و دشت های بی سوار

□ □

جای پایت را اگــر چه برفهـــا پوشانده اند
جای زخمت ماند، شد آتشفشانی بی قرار

پوریا شیرانی

باقی ماجرا