قاسم صرافان

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

قاسم صرافان

باقی ماجرا
قاسم صرافان

قاسم صرافان

مهربانی ؛ چشم بارانی چه می آید به تو
عاشقی ؛ این حس روحانی چه می آید به تو

آن نگاه زیر چشمی با وقارت می کند
این تبسم های پنهانی چه می آید به تو

حرکت آن خال مشکی با تکان های لبت
تا که شفع و وتر می خوانی چه می آید به تو

موی مجنون ، ریش درویشی چه می آید به من
ناز لیلا ، اخم سلطانی چه می آید به تو

اخم کن ! آخر نمی دانی که وقتی ابرویت
چین می اندازد به پیشانی چه می آید به تو

بی قرارِ رفتنی، موجی بزن دریای من!
گر چه آرامی ،پریشانی چه می آید به تو

قیصرِ رومی – حجازی ! آن عبور با شکوه
باسواران خراسانی چه می آید به تو

خال تو آن نقطه ی پایان دفتر های ماست
خال در این بیت پایانی چه می آید به تو

قاسم صرافان

باقی ماجرا
قاسم صرافان

قاسم صرافان

روز اول بی‌هوا قلب مرا دزدید و رفت
روز دوم آمد و اسم مرا پرسید و رفت

روز سوم آخ! خالی هم کنار لب گذاشت
دانه‌ی دیوانگی را در دلم پاشید و رفت

روز چارم دانه‌اش گل داد و او با زیرکی
آن غزل را از لبم نه از نگاهم چید و رفت

با لباس قهوه‌ای آن روز فالم را گرفت
خویش را در چشم‌های بی‌قرارم دید و رفت

فیل را هم این بلا از پا می‌اندازد خدا !
هی لب فنجان خود را پیش من بوسید و رفت

او که طرز خنده‌اش خانه خرابم کرده بود
با تبسم حال اهل خانه را پرسید و رفت

تا بچرخانم دلش را نذرها کردم ولی
جای دل، از بخت بد، دلبر خودش چرخید و رفت

زیر باران راه رفتن، گفت می‌چسبد چقدر!
با همین حالش به من حال دعا بخشید و رفت

استجابت شد چه بارانی گرفت آن‌شب ولی
بی‌ من او بارانیش را پا شد و پوشید و رفت

روز آخر بی‌دعا بی‌ابر هم باران گرفت
دید اشکم را نمی‌دانم چرا خندید و رفت

قاسم صرافان

باقی ماجرا
قاسم صرافان

دوباره چــرخ می‌زنــم شبیه یک الکترون

دوباره چــرخ می‌زنــم شبیه یک الکترون
مسافرم و می‌روم دوبی، ونیز، لاهه، بُن

چـه حالت شناوری گرفته حرکت زمین
درست مثل بازی ستاره‌های بارسلون

کسی درون دست خود گرفته هر چه داشتیم
و بعد دست می‌زند برای شیـرجه بوفون

درست پیش چشم پاپ، درون شعله‌های رم
کباب می‌شود مسیــح و دست می‌زند نرون

بریده شد هـــزار کاج به جرم عید ژانویه
و کنده شد هزار گور کنار خانه‌ی شارون

به کوه یخ رسیده‌ها، نشسته، گوش می‌دهند
زمـــان غــرق تایتانیک بـــه قطعــه سِلِن دیون

شدیــم صید تورهــا و ماهی بلورها
اسیر قوطی و فلز، شبیه ماهیان تن

گریختیــم با هـــم از نگـــاه بـی فــــروغ هم
به گوشه‌‌های یک پاساژ به سایه‌های یک مزون

به آیه‌های اسکناس، به کوچه‌های الکلی
به تابلوهای رستوران، به خط روشن نئون

به غرب وحشی قشنگ، به قصه‌های صلح و جنگ
به حقـــه‌های تام کـــروز به چهــــره‌ی آلن دولون

به اعتبــار شیخ‌ها دوباره سرکشیده‌ایم
شراب را سبو سبو و نفت را گالن گالن

چقــدر خسته‌‌ام از این دو فعل زشت لعنتی
چه سخت بسته‌اندمان به حلقه‌ی بکن نکن

از آسمان فراریم و فکر می‌کنم شبی
مرا ببلعد آخــرش شکاف لایه اوزون

رسید روبروی من، دلم دوباره باغ شد
لبــان سـرخ و کوچکش کـــه بـــاز شد شبیه غُنـ

ـچه. کُند می‌شود سفر، چه سخت می‌شود عبور
برای آدمی اسیر میان آهن و بتن

از ایــن مسیــر پر خطـر اگر تو هم رسیده‌ای
به بیت سجده دارِ من، … به نام عشق سجده کن

قاسم صرافان

باقی ماجرا