عباس جواهری رفیع

هر کس که نهاده است به این خانه قدم را

هر کس که نهاده است به این خانه قدم را
از خاطر خود برده همان ثانیه غم را

انگار که بر بال ملائک شده زائر
هر کس که گذر کرده خیابان ارم را

هر قدر حرم آمدم از یاد نبردم
آن بار که با مادر خود آمده ام را

آباد شد از پا قدم ابر،بیابان
بخشیده وجود از نظر لطف،عدم را

در آینه کاری حرم فلسفه اینست
بسیار کنند از کرم این طائفه کم را

در جمع گدایانم و تفسیر نموده است
با یک نظر لطف خود آیات کرم را

میخواست که وصفش کند اما نتوانست
شاعر خجل از کار خود انداخت قلم را

عباس جواهری رفیع

باقی ماجرا

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت
هزار بغض گلو روی نیزه ها میرفت

مگر که مصحف نوری ورق ورق شده بود…؟!!
که آیه آیه او روی نیزه ها میرفت

(هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست:)*
“خضاب بسته به مو روی نیزه ها،میرفت”

مگر به شوق کدامین نماز خواندن بود؟
( ز خون گرفته وضو روی نیزه ها،میرفت)**

زبان زبان نگاهست بین شمس و قمر
چقدر راز مگو روی نیزه ها، میرفت…

نگاه دخترکی سمت نیزه برمیگشت
نگاه خیره به او روی نیزه ها ،میرفت

خمار بود به یک جرعه_بوسه از بابا
ولی دریغ سبو روی نیزه ها، میرفت

رباب‌ماند و سوالی که مشک آب چه شد؟؟!
سکوت تلخ عمو روی نیزه ها،میرفت….!!

عباس جواهری رفیع

باقی ماجرا