پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!
دختر شیرِ خدایم؛ گوش بسپارید: هان!

کوفیان من دُخت زهرا و علی‌ام، زینبم
سر بیاندازید پایین! کور باید چشمتان

چشم‌هاتان خشک از باران غم هرگز مباد
غم ببارد تا قیامت بر شما از آسمان

خوب می‌دانید ما اولاد طاهاییم… نه؟
گریه‌هاتان از سرِ شرم است؛ آری ناکسان!

تیغ‌هاتان آبرو نگذاشته باقی ز جا
جورتان باشد هم اینک بر سرِ نی‌ها عیان

جان فدای آن کسی که شد دوشنبه غرق خون
خیمه‌هایش گشت غارت… وای از این نامردمان… .

گرچه این غم روی دوشم طاقتم را تاق کرد
شکرِ حق اما که ما را داد توفیق جنان

کربلا خون بود اما غیر زیبایی نبود
کربلا دیدار معشوق است و عاشق در میان

هر بلایی کز خدا آید نشان رحمتی‌ست
سست کی گردد از این رنج و محن ایمانمان؟

جمعیت مبهوت این بانو… نفس‌ها حبس شد
شد سکوت مرگ حاکم بر زمین و بر زمان

عشق تا روز قیامت وامدار زینب است
عشق تا روز قیامت در مدار زینب است

حسین رضائیان

باقی ماجرا