حسام برزگران :با دست هایش

حسام برزگران

با دست هایش
می کاشت
با پاهایش بر می داشت
و با چشم هایش می خورد
.
سیم خاردار را
مین کهنه را
ترکش تازه را
.
از چه باید می گذشت
کشاورزی
که مرز میان زندگی و جنگ
از زمین هایش عبور می کرد؟
.
حسام برزگران

Read More

نگاه می کنم و می کشند

حسام برزگران

نگاه می کنم و می کشند
هر چیزی را
که در من است،
نقاش ها

خیره مانده ام
و جلوتر می آیند،
دوربین ها

ایستاده ام
و مدام دورم می زنند،
آدم ها

مجسمه ای
در شلوغ ترین میدان شهرم
که هر روز
تکرار می شود..

حسام برزگران

Read More

نیمه ی پر لیوان روی میز : حسام برزگران

حسام برزگران

نیمه ی پر لیوان روی میز
خشاب های خالی کنارش.
قرص آرامبخش
حرف های تکراری را بازگو می کند
و در اعماق سیاهی
به دوستانش می پیوندد.
شربت زعفران
در ته استکان
ادا در می آورد
تا شاید ابروهای او
کمی از هم دور شوند
ملحفه ی سفید،
مدام از صلح می گوید
و درخت زیتون
به پنجره نزدیک تر می شود.
اما پیرمرد
فقط خیره به سقف آسایشگاهی ست
که با هر ترکی بر آن
موجی از جنگ برایش زنده می شود..

حسام برزگران

Read More