رعنا رفیعی

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت
سخت بوداز خودش جدا بشود، پله های فرار یادش رفت

فاجعه در سرش تکان می خورد، زیر بار شکنجه خم میشد
زن و فرزند و خاندانش را، زیر بار فشاریادش رفت

کند از خاطرات و بیرون زد، تا کمی با خودش قدم بزند
آنقدر چرخ زد حوالی شهر، که یمین و یسار یادش رفت

با خدای خودش کمی جنگید، ای خدا بر بزرگیت لعنت
لحظه ای بعد خواست توبه کند، کلمات قصار یادش رفت

پله پله به آسمان نزدیک، از زمین دور و دورتر می شد
مشت زدمشت زد به سینه خود، پله پله قرار یادش رفت

پایه های جدید پل بین آسمان و زمین معلق بود
پل عابر رسالت خود را، از بد روزگار یادش رفت

از زمستان سخت رد شده بود، تا زمستان آخرش برسد
همه فصلهای خوبش را، مرد بالای دار یادش رفت

رعنا رفیعی

باقی ماجرا
دریاچه ارومیه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه
به چشم های کسی دل نبسته دریاچه

به هر دری زده٬ با سر به صخره ها خورده
شبیه ما دلش از هم گسسته دریاچه

بلند می شود از پا می افتد امواجش
عجیب نیست ٬ که پشتش شکسته دریاچه

بعید نیست که با اشک خود پرش بکنیم
به پای نم نم باران نشسته دریاچه

همیشه دست برآورده سوی ساحل ها
نداده دست یکی هم به دست دریاچه

کویر هم جگرش در میان آتش سوخت
که هست تشنه و نالان و خسته دریاچه🌷

عارف ساسانی

باقی ماجرا
عارف ساسانی

یوسف اگر شبیه تو باشد خریدنیست

یوسف اگر شبیه تو باشد خریدنیست
انگشت ها به خاطر رویت بریدنیست

هر پیرهن به درد دریدن نمی خورد
پیراهنی که مال تو باشد دریدنیست

در بر گرفته روی تو را گیسوان تو
خورشید در محاصره ی شب چه دیدنیست

چون رام یک نگاه تو شد آهوی دلم
از چشمهای هرکس دیگر رمیدنیست

اشعار من به درد دل هیچ کس نخورد
وقتی که از دهان تو باشد شنیدنیست

گر بوسه ای دهی ز گلستان به شاعرت
صد بوستان زبوسه ی تو آفریدنیست

عارف ساسانی

باقی ماجرا
عباس خوش عمل کاشانی

جز خـــدا کیسـت که از حسـن تــو تقدیر کند

جز خـــدا کیسـت که از حسـن تــو تقدیر کند
غــــزل چشـــم تــــو را خـوانَــد و تفسیر کند

خوابهایی که ز گیســوی تـو آشفته تر است
بنشینــــد بـــــه تمنّــــــای تــــــو تعبیـر کند

نوش لبهای تـو را چون که در آمیخت بـه می
راسـت در کـــوثـــــر و تسنیــــم سرازیر کند

نقش زیبای تـو بر پرده ی هستی چو کشید
لحظـــه هر لحظـــه تماشای تـو را سیر کند

ســرِ راه دل مـــن تــــا گــــذر افتــــاد تــو را
دل در انـــدیشــه فـــرو مـانـد چـه تدبیر کند

با غـــم عشـــق کنار آید و سوزد همه عمر
یــــا وداع تـــــو و آن حســــن جهانگیـر کند

یا به ســــودای ســــر زلف تـو شبهای دراز
نالــــه چون صیـــــد فروبسته به زنجیر کند

هلـــه ای یــــار جفـــاکـوش جوانبخت منا!
با غـم عشــــق چه سازم که مرا پیر کند؟

در دل سنگ تو هـــرگـــز اثـری اشک نکرد
آه وقتـــــی نتــــوانســـــت کـــه تأثیر کند

عشـــــق گیــــرم بــه تغیّـــــــر بگراید اما
خلق و خوی تو محـال است کـه تغییر کند

سخن آخـــرم این است که در شام فراق
مــرگ را چشم به راهـــم ، نکند دیر کند

عباس خوش عمل کاشانی

باقی ماجرا
داود حضرتی

عجب تصوير زيبايي

شقايق هاي در يايي ،‌حلول ماه جوزایی
وزيدن هاي باد سرد ،‌به ساحل كرده غوغايي

خروش موج دريايي ،‌ طنین شعر نیمایی
هواي ابري ساحل ،‌عجب تصوير رويايي

قرار سوسن و بلبل ،‌ نگاه باغبان و گل
هواي سرد شهريور ،‌ ز انفاس مسيحايي

اسد در حوت شدحائل ،‌ نواي قطعه بيدل
چو صيادي كه قلابش گرفته صيد گيرايي

خروش موج رستم وش ،‌ هزاران نعره سر كش
جدال هيزم و آتش ،‌ شراب خاطر افزایی

تب پنهان و پيدايي ،‌ سماع ساز شيدايي
نشسته در میان گل به شوق تاج ديبايي

داود حضرتی

باقی ماجرا