قطار

داستان زیبای «لذت بینایی»

داستان زیبای «لذت بینایی»

مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ ساله اش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد…
به محض شروع حرکت قطار پسر ٢۵ ساله که کنار پنجره نشسته بود پر از شور و هیجان شد. دستش را از پنجره بیرون برد و در حالی که هوای در حال حرکت را با لذت لمس میکرد فریاد زد: پدر نگاه کن! درختها حرکت میکنن. مرد مسن با لبخندی هیجان پسرش را تحسین کرد . کنار مرد جوان، زوج جوانی نشسته بودند که حرفهای پدر و پسر را می شنیدند و از حرکات پسر جوان که مانند یک کودک ۵ ساله رفتار میکرد، متعجب شده بودند…
ناگهان جوان دوباره با هیجان فریاد زد: پدر نگاه کن دریاچه، حیوانات و ابرها با قطار حرکت میکنند . زوج جوان پسر را با دلسوزی نگاه میکردند. باران شروع شد. چند قطره روی دست مرد جوان چکید. او با لذت آن را لمس کرد و چشمهایش را بست و دوباره فریاد زد: پدر نگاه کن! باران میبارد، آب روی من چکید. زوج جوان دیگر طاقت نیاورند و از مرد مسن پرسیدند: چرا شما برای مداوای پسرتان به پزشک مراجعه نمیکنید؟

مرد مسن گفت: ما همین الان از بیمارستان بر میگردیم. امروز پسر من برای اولین بار در زندگی میتواند ببیند…

پست کامل
بسم الله

داستان زیبای «رمز بسم الله»


داستان زیبای «رمز بسم الله»

گویند مردی بود منافق اما زنی داشت مومن و متدین. این زن تمام کارهایش را با “بسم الله” آغاز می کرد. در شأن و منزلت بسم الله همین بس که به فرموده امیرالمومنین امام علی بن ابیطالب سلام الله علیه، اسرار کلام خداوند در قرآن است و اسرار قرآن در سوره فاتحه و اسرار فاتحه در “بسم الله الرحمن الرحیم” نهفته است.
هرچند زن تمام کارهایش را با “بسم الله” آغاز می کرد ولی شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک می شد و سعی می کرد که او را از این عادت منصرف کند.
مرد روزی کیسه زری به زن داد تا آن را به عنوان امانت نکه دارد. زن آن را گرفت و با گفتن “بسم الله الرحمن الرحیم” آن را در پارچه ای پیچید و با “بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد، شوهرش مخفیانه آن کیسه طلا را دزدید و از شدت عصبانیت آن به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و “بسم الله” را بی ارزش جلوه دهد.
وی بعد از این کار به مغازه خود رفت. در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده سازد.
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد دید همان کیسه طلا که پنهان کرده بود درون شکم یکی از ماهی هاست آن را برداشت و با گفتن “بسم الله” مجددا در مکان اول خود گذاشت.
شوهر به خانه برگشت و کیسه زر را طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن “بسم الله” از جای برخاست و کیسه زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و از ماجرای خود گفت و سوال کرد که آن کیسه را چگونه مجددا به دست آورده است؟ زن هم توضیح داد که در شکم ماهی بوده است.
مرد از رفتار خود پسشمان گشت و شکر الهی را به جا آورد و از جمله مومنین و متقین گردید.

پست کامل
پدر

مهر پدری

مردی سالخورده با پسر تحصیل کرده‌اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی کنار پنجره‌شان نشست.

پدر از فرزندش پرسید: «این چیه؟» پسر پاسخ داد: «کلاغ».
پس از چند دقیقه دوباره پرسید: «این چیه؟» پسر گفت: «بابا من که همین الان بهتون گفتم، کلاغه.»
بعد از مدت کوتاهی پیر مرد برای سومین بار پرسید: «این چیه؟» عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: «کلاغه کلاغ!»
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود: امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم ۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است. هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم.

پست کامل
جواد مزنگی

ماه من گاهی نگاهــــم کن ، برایم کافی است

ماه من گاهی نگاهــــم کن ، برایم کافی است
زیر لب گاهی صـــــدایم کن ، برایم کافی است

جــان و تن با توســـــت ، محض احتیـــاط آخرین
بند عشقت را به پــایم کـن ، برایــم کافی است

نازنیـــن با یک کــــــــلام تند ، حتی فحـــــش بد
از سکوت غم رهـــــــایم کن ، برایم کافی است

من نمی خواهــــم گلی در جمع تقدیمــــم کنی
گوشه ای آهسته یادم کن ، برایم کافـــی است

در وداع آخـــــرین ،حتـــی به یک لبخنــــــد سرد
لحظه ای ای خوب یادم کن ، برایم کافــی است

در عبــــــور روزهــــــا جـــــــایی اگـــــر دیدی مرا
رو به سوی چشم هایم کن ، برایم کافــی است

گـــــــر ندیـدم بار دیگـــر مــــــــــاه مــن روی تو را
یک نظـــــر بر خاطـــــراتم کن ، برایم کافی است

خواهشــی دیگــر ندارم از حضورت غیـــــر از این:
در نماز خود دعــــــایم کن ، برایــــم کافـی است

با رقیبان عشـق ورز و غصـــــه ات را بیش از این
مرهمــی بر درد هـــــایم کن ، برایم کافی است

از تمـــــام خوبـــی ات آتش فراهــــــم کن و بعد
طعمه ی آن شعله هایم کن ، برایم کافی است

جواد مزنگی

پست کامل
ماندانا گرشاسبی

یک آسمان بیگانگی ، دلداده ی تنهایی ام

یک آسمان بیگانگی ، دلداده ی تنهایی ام
با غربت شب همسفر در جاده ی تنهایی ام

از رقص باد و شاخه ها برگی به آب افتاد تا
بی قبله پیدایت کند ، سجاده ی تنهایی ام

بی روح تو پیراهنم یک پیله ی خشکیده است
پروانه ها رفتند و من آماده ی تنهایی ام

اللهُ فَردُ وَ الاَحَد اَلواحِدُ وِترُالوَحید
یعنی خدا هم گفته که من زاده ی تنهایی ام

اما تو داری می کُشی شاهنشه رنج مرا
تا تاج بگذاری سر شهزاده ی تنهایی ام

ماندانا گرشاسبی

پست کامل
صالح دروند

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده‌ست

بالقوه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدل‌های مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده‌ست

دل غرق نگاهی‌ست که مابین دو پلکش
یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده‌ست

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان‌زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح
انگار که سنگی ته شیئی شکننده‌ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش اما
نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است

صالح دروند

پست کامل