علی رکن الدین

می گذاری بر دل مجروح درد دیگری
بر لبت وقتــی بیاری نام مرد دیگری

در درون من جهانی گرم کشتار هم اند
قتل عـــام تازه ای و جنگ سرد دیگری

جان من راضی مشو پیدا شود در شهر، باز
عاشق بیچـــاره ای و دوره گـرد دیگری

من به تو دلباختم ، چیزی ندارم ، پس مخواه
یک نفس طاقت بیارم در نبـــرد دیگـــری

عشق اکسیر است ، سعدی پیش از اینها گفته بود
بر مس ام افتاده… حالا روی زرد دیگـــری

سید علی رکن الدین

باقی ماجرا

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم ( یاسر قنبرلو )

هرچه کردم به خودم کردم و وجدان ِخودم
پسـر نوحــم و قربانـی طوفـــان خودم

تک و تنهــاتر از آنــم که به دادم برسند
آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو ٬ امّــا من
شانه ام ریخته بر موی پریشان ِ خودم!

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست
مـی روم سر بگذارم به بیــابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است
اخـــوانــم کـــه رسیدم بــــه زمستان خودم

تو گرفتـار خودت هستی و آزادی هات
من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من ِ بی کس و کار است ولی
باید امشب بروم شام غریبان خودم…

باقی ماجرا
شعر مدرن

من که اصلا تو را نمیدیدم ، من سرم بود توی کار خودم

من که اصلا تو را نمیدیدم ، من سرم بود توی کار خودم
به خودم آمدم و دیدم که ناگهانی شدی نگار خودم

شاد بودیم و روز و شب با هم در تکاپو و تاب و تب با هم
دست من را رها نمی کردی ، می نشستی فقط کنار خودم

نا گهانی شبیه آمدنت ، مرد مغرور قصه را کشتی
رفتی و بعد رفتنت هر شب گریه کردم به اقتدار خودم

تو نهالی شکستنی بودی ، خون دل خوردم و درخت شدی
جای اینکه عصای من باشی ، شده ای چوب پای دار خودم

مثل فرهاد کوه را کندم ، سنگ عشق تو را به سینه زدم
سنگ‌هایی که کنده ام حالا سنگ قبر است برمزار خودم

گفته بودم که بی تو میمیرم ، روی حرفم نمانده ام اما
رفتی و من نمرده ام، حالا همه باهم به افتخار خودم

باقی ماجرا
فاضل نظری

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است
چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟
زمانه خاطره های مرا کجا برده است

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان
که مرگ دلخوشی غنچه ها پژمرده است

اگر سقوط بهای بلند پروازیست
پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

از این به بعد به رویم در قفس مگشای
چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

فاضل نظری

باقی ماجرا

مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است

مرد چشم و گوش بسته، مشکلاتش کمتر است
شاه بزدل، احتمال کیش و ماتش کمتر است!

خوش به حالش! وصف گیسوی تو را نشنیده است
هرکه با دیوان حافظ، ارتباطش کمتر است!

لرزه بر پایش نمی افتد به هنگام وداع
مطمئنا، مصرف چایی نباتش کمتر است!

با زبان شاعران شهر خود بیگانه است
آب با بنزین که باشد، اختلاطش کمتر است!

جایگاه ویژه در دوزخ ندارد مثل ما
احتمال گیر کردن در صراطش کمتر است!

یار ما زیباتر از امثال حورالعین اوست
گرچه از فهمیدن حرفم سواتَ!ش کمتر است !

باقی ماجرا

کاش می شد شبی زمستانی با تو در کوچه ای قدم بزنم

کاش می شد شبی زمستانی با تو در کوچه ای قدم بزنم
تو برایم غزل که میخوانی ، من برایت از عشق دم بزنم

با منی ترس را بران از خود ،من از آن مردهای غیرتی ام
یک نفر عاشقت شود کافیست تا که یک شهر را بهم بزنم

می نویسم برای عشق خودم برسد دست لیلی از مجنون
می شود با تو قصه ای زیبا در دل قصه ها رقم بزنم

گاه ویران شدن کمی خوب است من خراب تو و نگاه تو ام
می توانم ز بس که ویرانم طعنه ای هم به ارگ بم بزنم

مقتدر تر ز شخص نادر شاه، عالمی را بدست میگیرم
بتوانم اگر که قلب تو را هم به نام خود خودم بزنم

ای بحق حسین باشد که من و تو آخرش به هم برسیم
نذر امسال من تویی باید گرهی گوشه ی علم بزنم

سید تقی سیدی

باقی ماجرا