غزلی از علی صفری

بی تو جای خالی ات،انکار می خواهد فقط
زندگی لبخند معنا دار می خواهد فقط

چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند…
سر اگر عاشق شود ، دیوار می خواهد فقط

با غضب افتاده ام از چشم های قهوه ایت
حال و روزم قهوه قاجار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی
حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی
انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد ، شاعر نباشی بهتر است
بغض وقتی گریه شد ،خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید
مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

علی صفری

پست کامل

غزلی از محسن عاصی

محسن عاصی

فلسفه های پشت بام زده، فکرهای همیشه طاعونی
زجر تشخیص زندگی از هیچ، مثل تفکیک قیر از گونی

پرسه ها در هویت چندم، ترس از یک هزارتوی جدید
بین جمعیت جهان گم شد، فردیت های غیر قانونی

تا که این مغزها ورم بکند، تا خوره روح جمع را بجود
تا از این نقطه غم شروع شود، در اشارات گنگ بیرونی ↓

فلسفیدن… و درد را دیدن، فلسفاندن… و درد را خواندن

آخر خط زندگی مرگ است، این مکانیزم شبه سیفونی ↓

مثل دردی به شعرها پاشید، حجمی از دانش جهان کم شد
بَعد یک خوانش نو از هستی، سنگفرش پیاده رو خونی!

پست کامل

شعری از سید جعفر عزیزی

سید جعفر عزیزی

پای کسی غیــر از تو حاشا در میان باشد
وقتی که چشمت راوی این داستان باشد

تو باشی و فکر کسی باشم؟چه کس دیده
هرگــز دو تا خورشید در یک آسمـان باشد؟

تلخی تو دلچسب چون سیگار بعد از چای
رسم است زیبــا رو کمی نا مهربان باشد!

گیسوی خودرا وا مگیر از دست من ، مگذار
این کشتـی ِ طوفــان زده بی بادبان باشد

یک شهر کشته مرده ات هستند و حق دارند
سخت است قلبــی از نگاهت در امان باشد

خالی است دستانم ولی زیبایی ات گم بود
شاعر اگـر می خواست فکر آب و نان باشد

تقویم حرف مفت دارد می زند خانم!
پیرم ولی آدم دلش باید جوان باشد

پست کامل

سید علی عطایی

این قدر سرگذشت مرا زیر و رو مکن
جز داغ ، هیچ نیست ؛ دگر جست و جو مکن

تقدیر من اسیر غروبی همیشگی است
بیهوده از طلوع و سحر گفت و گو مکن

من شهر خاک خورده ی ارواح ساکتم
در شهر مرده داد نزن ، های و هو مکن

از تک نهال یخ زده ای در هجوم برف
مثل همیشه سبز شدن آرزو مکن

از من برای سبز شدن ، نو شدن ، مپرس
در من نشاط هیچ گلی نیست ؛ بو مکن

ای شعر! در سکوت پرآشوب من بمان
دست مرا به خلوت آیینه رو مکن

سیّد علی عطایی

پست کامل

غزلی از قربان ولیئی

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من
در گستره ی خویش شکوفا شدن من

می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست
در خویش فرو رفتن و دریا شدن من

تعبیر وجود منی و گرم عبورم
یک آینه مانده است به معنا شدن من

من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست
در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من

فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان
نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من

این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است
از جمع شهیدان تو منها شدن من

در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟
یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟

قربان ولیئی

پست کامل

فواد میر شاه ولد

فواد میر شاه ولد
نویسنده: مصطفی پیرداده – ۱۳٩۳/٩/٩

۲۳۲

به گیسوان سیاهت کلاف می گویند

به شانه های بلند تو قاف می گویند

نشسته دشنه ی گیسو به زیر روسریت

حجاب کن به حجابت غلاف می گویند

قبول کرده ام این را که عاشقت هستم

به گریه های بلند اعتراف می گویند !

گذشته از خط قرمز –لبت- خبر داری؟

به رنگ قرمز تند انحراف می گویند

هزار وعده ی خوبان یکی وفا نکند

تو فرق میکنی آخر خلاف میگویند
نظرات (۲)

پست کامل