مهیار ارجمندراد

مهیار ارجمندراد

خوابیده ام با گریه هایــم پشت این گوشی
کابوس من، رویـای تو، یک بی هم آغـوشی

خـوابیده ام از درد بیـداری و تنــــهـایـــــــــــی
از این همه شب، فکر، حسرت، مرگ، خاموشی

از «دوستت دارم ولی…» هایی کـه می گفتی
قولی که یادت هســت و عمــداً می فراموشی

از چشـــم های گـربه ات با گـریــه افتـادم
حالا به این ســوراخ تنهــاییـم می موشی!‏

وقتــــی تمــام مـردم ایـن شــهـر روباهند
چشــم تو سـگ دارد ولی در خـواب خرگوشی

خوابیـــده ای آرام در آغـــــــوش تنهــــــاییـت
میلرزم از سرمای آن چشمی که می پوشی

مهیار ارجمندراد

باقی ماجرا
محمدرضا حاج رستم بگلو

محمدرضا حاج رستم بگلو

به تو ای آینه از خسته ترین قاب، سلام
گل نیلوفــــر خوابیده بــه مرداب ، سلام

ای دو چشم تو دوتا شیخ ابوالعشوه ی ترک
مست قیلوله و لـــم داده بـه محراب ، سلام

آخرین نسل به جامانده ی ترسابچه گان
مــغ هندوی از آتش زده سرخاب، سلام

ای همه روی تو، ابروی تو ازبوی تو مست
چشم آهـــوی تو و خــوی تو نایاب، سلام

مژه در مژه که نه پنجه ی پنجاه پلنگ
پرقــوی سر مویت دم سنجاب، سلام

لف و نشر دو لبت غرق در ایجاز نمک
قدو بالای تـو سرمصدر اطناب، سلام

ای هــم آغوشی ما، دیـــو در آغـوش پری
رقص ماهی بچه در قلعه ای از آب، سلام

بهترین حالت ممکن شدن امر محال
سر بــه گرداب قرار سر نوّاب، سلام

پابه پا شاه و گدا، شاه شما،بنده گدا
مرگ بــــر جمله رعایا و به ارباب سلام

معتکف در دهنت هر چه که دندان طلبه
بــه سخنران زبان ، مرجـع طلاب، سلام

در گره خوردگــــی مـــــرز نگاه من و تــــو
شمع می گفت به آن گوهر شب تاب، سلام

در بیامیز و نیاویز بـــه آن ابـــــروی کــج
چشم توماهی و ابروی تو قلاب، سلام

چشم اگر دید تـو را سجده ی واجب دارد
پلک می افتد و می گوید در خواب، سلام

محمدرضا حاج رستم بگلو

باقی ماجرا
کاظم بهمنی

کاظم بهمنی

رسیده‌ام به چه جایی… کسی چه می‌داند
رفیــق گریــه کجایـــی ؟ کسی چه می‌داند

میان مایـی و با ما غریبه‌ای ؟! افسوس…
چه غفلتی! چه بلایی! کسی چه می‌داند

تمام روز و شبت را همیشه تنهایی
«اسیر ثانیه‌هایی» کسی چه می‌داند

برای مردم شهــری کـــه با تو بد کردند
چه‌گونه گرم دعایی؟ کسی چه می‌داند

تو خود برای ظهورت مصمّمی اما
نمی‌شود که بیایی کسی چه می‌داند

کسی اگر چه نداند خدا کـه می‌داند
فقط معطل مایی کسی چه می‌داند

اگر صحابه نباشد فرج کـــه زوری نیست…
تو جمعه جمعه می‌آیی کسی چه می‌داند

کاظم بهمنی

باقی ماجرا

جواد معروفی

خوشا به بختِ بلنـــــدم که در کنار منی
تو هم قرار منی هم تو بی‌قــــرار منی

گذشت فصل زمستان گذشت سردی و سوز
بیا ورق بزن این فصــــل را، بهـــــار منی

به روزهای جدایی دو حالت است فقط
در انتظار تـــــــواَم یا در انتظـــار منی

“خوش است خلوت اگر یار یار من باشد”
خوش است چون که شب و روز در کنار منی

بمان که عشق به حالِ من و تو غبطه خورَد
بمان که یار تواَم، عشق کن که یار منی

بمان که مثل غـــزل‌های عاشقانه‌ی من
پر از لطافتِ محضی و گوشــــــوار منی

من “ابتهـــــاج”‌ترین شاعــــر زمانِ تواَم
تو عاشقانه ترین شعـــــر روزگـــار منی

جویا معروفی

باقی ماجرا

مثل داش اکل

مثل «داش آکل» کـــه برق چشم یک دختر به بادش داده باشد

مثل یک «فرمان» که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد ـ

ـ بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی رحمانه ترکش کرده باشی
بدتر از آن، مثل فــرزندی کــــه یک مـــادر بــــــه بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی کـــه بی تو جای من نیست
بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا» یی کــه «اسکندر» ذلیلش کرده باشد درد دارد
پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟؟؟: حالِِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش
با سرآمد خواندنِ یک شاعــــرِ دیگر بـه بادش داده باشد

شانه ام هم وزنِ نامِ خانه ام ویران و رنج آجین و زخمی است
مثل یک کشور کــــه ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاه مُرده برمی خیزد؛ امّــــا برنخواهد خاست هرگـــز
پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است
مثل ایمانـــی کــه کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده ای که
نارفیقی ، تحتِ نامِ نامــیِ «خواهــــر» بــــه بـــادش داده باشد

شکّ ندارم که تـو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر
حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم پرور به بادش داده باشد

شانه یعنی مار؟؟ …یا نه! مار یعنی شانه؟؟… تعبیر دقیقش ؟؟؟
– شانه، یعنـــی هرچه یک هم گریه با خنجر به بادش داده باشد

باقی ماجرا

علی اکبر یاغی تبار

خون قبیله ی پدرم عبری است ، خط زبان مادری ام تازی

از بس که دشنه در جگرم دارم ، افتاده ام به قافیه پردازی

جسمم به کفــر نیچــه می اندیشد ، روحـــم به سهرودی و مولانا

یک قسمتم یهودی اتریشی است ، یک قسمتم مسیحی قفقازی

اندیشه های من هگلی امّا ، واگوبه های من فوکویامایی است

انبوهـی از غوامض فکـــری را حل کـــرده است علم لغت بازی

تلفیق عقل و عرف و ولنگاری ، آموزش شریعت و خوشباشی

درک نبــوغ فلسفـی خیّـــام ، با فال خواجـــه حافــظ شیرازی

ما سوژه هـــای خنده ی دنیاییم ، وقتی کـــه یک فقیر گنابادی

با یک دو پاره ذکر و سه تا حق حق ، اقدام می کند به براندازی

می ترسم از تذَبذَب یارانم ، گفتی برادرم شده ای؟ باشد

اثبـات کــن برادری خود را ، باید مــرا بــــه چـــاه بیندازی

باقی ماجرا