سیما نوذری

تصمیـــم داشتـم کـه تو را یک غـزل کنم
وقتش رسیده است به قولم عمل کنم!

این یک معادله است که مجهولهاش را
باید بــــــه انزوا بکشانـــم و حل کنـــم

کندویمان عصاره ی نیش و کنایه هاست
زنبور مـــی شوم کـــه لبت را عسل کنم

راحت کنار می کشم از این بهانه ها
تا شانه های خالی خود را بغل کنم

بوسیدنت خلاف قـوانین کـشور است
باید عمل به شیوه ی بین الملل کنم

مـن روی خط زلزلـه ات ایستاده ام
قصدم نبود فاصله ای را گسل کنم

باید به فـکرهای سیاهم جهت دهم
اصلا درست نیست تو را مبتذل کنم!

باقی ماجرا

علیرضا الیاسی

پری!تو را چه به نامم همین پری خوب است؟
و یا بـــرای تــــو تشـــبیه دیگری خوب است؟

ندیده ای کــه بفهمـــی چقدر روی سرت
شروع شیطنت باد و روسری خوب است

نپوش! پیش مـن آن چـــادر سیاهــت را
نپوش نسبت خواهر برادری خوب است

تو در مقایسه بامن قشنگ تر هستی
هــزار مرتبه این نابـرابــری خوب است

بــــه نــــاز کردن و لــــج بازی و زبان ریـــــزی
به هر طریق که شد رسم دلبری خوب است

علاقــــه ی تــو و من را بزرگــتر هامان
اگر دوباره نگیرند سرسری خوب است

شنیدن غــــزل قند پارســـــی لبت
چقدر از دهن مرد آذری خوب است

علیرضا الیاسی

باقی ماجرا
صادق فغانی

صادق فغانی

بر چهره ی تـو شرم نمایان شدنــی نیست
هربی سرو پا یوسفِ کنعان شدنی نیست

دیریست که از دست ِ تو خورشیدِ وجــودم
قربانیِ ابری است که باران شدنی نیست

ایمـــان تو بر معــــجزه ی عشق دروغ است
فرعون ِ ستم کار ِ مسلمان شدنی نیست

افتــــاده دل ِ بت شـــکن ِ معبـــد ِ چشمت
درآتشِ هجری که گلستان شدنی نیست

ویـران نشده خانــــه ام از سیـل ِ غــــــم ِ تو
کاشانه ی بردوش ، که ویران شدنی نیست

انگشتر خاتـــــم ،هــــم اگـــــر داشته باشــی
دیوی است درونت که سلیمان شدنی نیست

ازخوردن ِ سیب تنت ای دختـر ِ شیطان
این آدم ِ مغرور پشیمان شدنی نیست

بیهـــــــــوده چــــــرا منکر ِچشــمـان تـــــــو باشم
عاشق شده ام ، عشق که کتمان شدنی نیست

این قصــــــه ی تکــراری مـــــاه است و پلنگـــــی
این قصه ی دردی است که درمان شدنی نیست

صادق فغانی

باقی ماجرا
مهیار ارجمندراد

مهیار ارجمندراد

خوابیده ام با گریه هایــم پشت این گوشی
کابوس من، رویـای تو، یک بی هم آغـوشی

خـوابیده ام از درد بیـداری و تنــــهـایـــــــــــی
از این همه شب، فکر، حسرت، مرگ، خاموشی

از «دوستت دارم ولی…» هایی کـه می گفتی
قولی که یادت هســت و عمــداً می فراموشی

از چشـــم های گـربه ات با گـریــه افتـادم
حالا به این ســوراخ تنهــاییـم می موشی!‏

وقتــــی تمــام مـردم ایـن شــهـر روباهند
چشــم تو سـگ دارد ولی در خـواب خرگوشی

خوابیـــده ای آرام در آغـــــــوش تنهــــــاییـت
میلرزم از سرمای آن چشمی که می پوشی

مهیار ارجمندراد

باقی ماجرا