محمد علی بهمنی

خوش به حال من و دریا و غروب و خورشید
 و چه بی‎ذوق جهانی که مرا با تو ندید

رشته‎ای _جنس همان رشته که بر گردن توست_
چه سروقت مرا هم به سر وعده کشید

نه کف و ماسه، که نایاب‎ترین مرجان‎ها
 تپش تب‎زدۀ نبض مرا می‎فهمید

آسمان روشنی‎اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشید که خود را به دل من بخشید

 ما به اندازۀ هم سهم ز دریا بردیم
هیچ‎کس مثل تو و من به تفاهم نرسید

خواستی شعر بخوانم دهنم شیرین شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشید

منکه حتی پی پژواک خودم می‎گردم
آخرین زمزمه‎ام را همه شهر شنید

 

شعری از استاد محمدعلی بهمنی

باقی ماجرا

غزلی از صالح دروند

این روسری آشفته یک موی بلند است

آشفتگی موی تو دیــــــوانه کننده ست

بالقوّه سپید است زن اما زنِ این شعر

موزون و مخیّل شده و قافیه مند است

در فوج مدلهای مدرنیته هنــــــــــــوز او

ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشـــــــــــــایی موهای رهایش

تصویر رها کردن یک دسته پرنده ست

دل غرق نگاهیست کــــه مابین دو پلکش

یه قهوه ای ِ سوخته ی ِ خیره کننده ست

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان زاست

خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح

انگار که سنگی تهِ شیئیِ شکننده است

شاید به صنوبــــــــر نرسد قامتش امـــــــا

نسبت به میانگینِ همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند

میزان حضور و حذرش چند به چند است

باقی ماجرا

غزلی از صالح دروند

از این مسیر دو فرسنگ مانده تا مویت
هـــزار و چند قــدم بیشتر بــــه ابرویت

دلِ من است که پوشیده چکمه باد و
وزیده است به سوی شلالِ گیسویت

دل من است دلِ بـــی‌پنـــاه و غمگینـــی
که سر به زیر و پشیمان نشسته پهلویت

اگرچه هیچ یک از تپه‌های این اطراف
نمانده بی‌‌ که گذر کرده باشد آهویت

لبت تمامـــی خــاورمیانـــــــه را امــــروز
گشوده است به تحسین ِ خال هندویت

بدونِ این کـــه تلاشی کنی ، توجــــهِ ماه
به چشم هم زدنی جلب می شود سویت

همین که از پس ِ یک جفت قله یک خورشید
همین کــه بـــر تن یک کـــــوه پایه سوسویت

همین که دستِ کسی ـ بی‌دلیل ـ چادری از
ستـــاره را وســـطِ دشت مـی‌کشد رویت

کجاست ماهِ هلالی که سرنوشت مرا
نظاره می‌کند از چشــم‌های ترسویت؟

باقی ماجرا

غزلی از صالح دروند

پیدا شده ست با همه ی چشم تنگی ات

از پشتِ دکمــــه بادکنک های رنگــــی ات

ترکیب جالبی ست قلـم کاری تنت

پهلوی کفش پاشنه دار فرنگـی ات

ترکیب جالبـی ست همین عینک مدرن

بر روی چشم و ابروی پارینه سنگی ات

در بحث آفرینش دریاچــــه ی خـــــزر

الگو گرفته است خدا از قشنگی ات

در آسمان خراش، صفای گذشته را

دارد هنــــوز خاطره های کلنگی ات

لبخند تو رها شدن از پیله ی غــــم است

پروانه ذوق می کند از شوخ و شنگی ات

انبـــوه شاعران تو در استراحت اَند

وقتی پریده خاطره ی بومرنگی ات..

باقی ماجرا

غزلی مدرن از میثم امانی

دنیا به روی سینه ی من دست رد گذاشت

بر هرچـــه آرزو بـــه دلــــم بود سد گذاشت

مادر دوسیب چید به من داد و گفت:عشق

این را به پای هرکــه فرا می رسد گذاشت

من سیب زرد خاطـره را گــاز مـــی زدم

او سیب سرخ حادثه را در سبد گذاشت

قبل از تولدم به سه تا نقطه می رسید

امــا بـــه جـــای روز تولد عدد گذاشت

دنیا شنیده بود کـــه من شعـــر می شوم

ناچار روی سینه ی من دست رد گذاشت

باقی ماجرا