فاضل نظری

فاضل نظری

دلم بدون تو غمگین و با تو افسرده است
چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده است

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟
زمانه خاطره های مرا کجا برده است

چه غم که بگذرد از دشت لاله ها توفان
که مرگ دلخوشی غنچه های پژمرده است

اگر سقوط بهای بلند پروازیست
پرنده ی دل من بی سبب زمین خورده است

از این به بعد به رویم در قفس مگشای
چرا که طوطی این قصه پیش از این مرده است

فاضل نظری

Read more
فاضل نظری

فاضل نظری

فاضل نظری

به نسیمی همه راه به هـــم می ‌ریزد
کی دل سنگ تو را آه به هم می ‌ریزد؟

سنگ در برکه مـی ‌اندازم و مـــی ‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می ‌ریزد

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه مــی ‌ماند و ناگاه بــــه هـــــم مــــی ‌ریزد

آن چه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کــــــوتاه به هــــــــم می ‌ریزد

آه، یک روز همین آه تــــــو را می گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می ‌ریزد

Read more
فاضل نظری

فاضل نظری

نیستی کم! نه از آیینه نه حتی از ماه
که ز دیدار تو دیوانه ترم تا از ماه

من محال است به دیدار تو قانع باشم
کی پلنگی شده راضی به تماشا از ماه

به تمنای تو دریا شده ام! گرچه یکی ست
سھم یک کاسه ی آب و دل دریا از ماه

گفتم این غم به خداوند بگویم، دیدم
که خداوند جدا کرده زمین را از ماه

صحبتی نیست! اگر ھم گله ای ھست از اوست
می توانیم برنجیم مگر ما از ماه!

شعر از فاضل نظری

Read more

حجت الله نظریان

آبی‌تر از نگاه تو موجی ندیده‌ام، باران و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند
مرهم ز چشم‌های تو ‌می‌بارد و امید، درمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

دست‌ام نمی‌رسد که به ایوان چشم تو روزی دخیل بندم و حاجت بگیرم آه
هر شب ستاره ‌می‌شکفد در خیال من کیوان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

با پرفریب نرگس در شب نشسته‌ات راه کدام عاشق سرگشته ‌می‌زنی؟
آتش شدی و شعله به هر گوشه ‌می‌زنی شیطان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

والاتر از حماسه‌ی چشمت حماسه نیست سرکش‌تر از همیشه‌ی دریا نگاه تو
پس کی غزال وحشی من رام ‌می‌شوی؟ عصیان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند؟

وقتی بت سکوت مرا با نگاه خود، در ابتدای حنجره‌ام خرد ‌می‌کنی
باید به چشم‌های تو ایمان بیاورم ایمان و چشم‌های تو از یک قبیله‌اند

حجت الله نظریان

Read more