حامد عسکری

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود می پیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را “آه” به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم… با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای … اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز … فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سو غاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :”عاشقم”
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر…

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود

گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود
بغض داری؟ شانه ی مردانه پیدا میشود

امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن
تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود

من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام
ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود

عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن
یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

شربت توت سیاه است آنچه بر لب ریخته

شربت توت سیاه است آنچه بر لب ریخته
تشنه‌ها را تشنه تر کرده لبالب ریخته

میرعماد امشب چلیپایی به رقص آورده یا
گیسویی بر شانه لختی مورب ریخته؟

جان فدای خالقی که در دهان کوچکت
چند مروارید غلتان مرتب ریخته

خالقی که چشم هایت را پدید آورده و
قطره ای از آن میان کاسه شب ریخته

من اتاقم را همین دیشب مرتب کردم و
اسمت آمد … گوشه گوشه یاس و کوکب ریخته

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

مثل ماهی که درون سایه ابری مبهم است

مثل ماهی که درون سایه ابری مبهم است
گاه عشق یک فرشته در دل یک آدم است

سیلی از امواج خوردن عادت هر روزه ی
صخره های ایستاده ،صخره های محکم است

خسته از این روزهای تلخ و مسموم و غریب
یک نفر احوال می پرسد مرا آنهم غم است

آنچه که تو بر سرت کردی و رفتی روسری
آنچه که من بر سرم شد آه … خاک عالم است

از زمختی های این روح ترک خورده نترس
مرد زیبایی که می بیند دلش ابریشم است

تو دو شانه داری و اندوه انبوه مرا
فرش پانصد شانه ی تبریز هم باشد کم است

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

غزلم دره ای از نسترن و شب بوهاست

غزلم دره ای از نسترن و شب بوهاست
مرتع درمنه ها دهکده ی آهو هاست

این طرف کوچه ی بن بست نگاه آبی ها
آن طرف کوچه ی پیوند کمان ابروهاست

این خیابان بلندی که به پایین رفته
مال گیسوی به هم ریخته ی هندوهاست

غزلم گردش کاشی است در اسلیمی ها
غزلم تابش خورشید بر اسکیمو هاست

باد می آید و انجیر مقدس مست از
روسری های به رقص آمده در هو هو هاست

هر چه که بر سر من رفته از این قافیه ها
از به رقص آمدن باد میان موهاست

تلخ مردن وسط هاله ای از ابر و عسل
سرنوشت همه ی هسته ی زرد آلو هاست

کار سختی است _ ببخشید _ ولی می گویم ….
اینکه … بوسیدنتان …. دغدغه ی …. کم روهاست

” حامد عسکری”

پست کامل