دکلمه شعر دریا با صدای استاد محمد علی بهمنی

دریا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از همیشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نیمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نیم دیگرش

میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده ایم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شاید به گوش ها نرسد بیت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در این سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دریا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش

دریا! منم! هم او که به تعداد موج هایت
با هر غروب خورده بر این صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهیان که نیست
خرچنگ ها مخواه بریسند پیکرش

دریا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش

استاد محمد علی بهمنی

پست کامل
محمد علی بهمنی

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده
راهی نمی‌بری به وریدِ کلون شده

روحِ من است این که قدم می‌زند تو را
آن جسم، سال‌هاست مجابِ سکون شده

مسحور فتح قله‌ی مهِ پوشِ شعرِ من!
و هم است باوری که تو را رهنمون شده

این شایعات سرخوشی روزنامه‌هاست
دل‌خوش مکن به ناشده‌ای واژگون شده

این که خراشِ عشق [به تدبیر] پوست را
هم شأن خود ندیده و زخمِ درون شده-

– بشکوهی‌اش، شگونِ همین رازگونگی‌ست
با پاسخی که گاه چرا بی‌شگون شده

اما، زبانِ نیشترت لال! زخم من
لب وانکرده پاسخِ عقل و جنون شده

این یادگارِ تا همه ایام ماندگار
روحِ تغزل است که ثبتِ قرون شده

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
با نشتری به نام قلم، آزمون شده

محمد علی بهمنی

پست کامل
محمد علی بهمنی

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده
راهی نمی‌بری به وریدِ کلون شده

روحِ من است این که قدم می‌زند تو را
آن جسم، سال‌هاست مجابِ سکون شده

مسحور فتح قله‌ی مهِ پوشِ شعرِ من!
و هم است باوری که تو را رهنمون شده

این شایعات سرخوشی روزنامه‌هاست
دل‌خوش مکن به ناشده‌ای واژگون شده

این که خراشِ عشق [به تدبیر] پوست را
هم شأن خود ندیده و زخمِ درون شده-

– بشکوهی‌اش، شگونِ همین رازگونگی‌ست
با پاسخی که گاه چرا بی‌شگون شده

اما، زبانِ نیشترت لال! زخم من
لب وانکرده پاسخِ عقل و جنون شده

این یادگارِ تا همه ایام ماندگار
روحِ تغزل است که ثبتِ قرون شده

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
با نشتری به نام قلم، آزمون شده

#محمد_علی_بهمنی

پست کامل
محمد علی بهمنی

نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم

نمیدانم چرا؟ اما تو را هرجا که می بینم
کسی انگار می خواهد ز من، تا با تو بنشینم

تن یخ کرده، آتش را که می بیند چه می خواهد؟
همانی را که می خواهم، ترا وقتی که میبینم

تو تنها می توانی آخرین درمان من باشی
و بی شک دیگران بیهوده می جویند تسکینم

تو آن شعری که من جایی نمی خوانم، که میترسم
به جانت چشم زخم آید چو می گویند تحسینم

زبانم لال! اگر روزی نباشی، من چه خواهم کرد؟
چه خواهد رفت آیا بر من و دنیای رنگینم؟

نباشی تو اگر، ناباوران عشق می بینند
که این من، این منِ آرام، در مردن به جز اینم

محمد علی بهمنی

پست کامل
محمد علی بهمنی

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم
کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری
همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را
هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را؟
اشاره ای کنم انگار کوهکن بودم

من آن زلال پرستم٬ درآب گند زمان
که فکر صافی آبی چنین لجن بودم

غریب بودم و گشتم غریب تر٬ اما:
دلم خوش است که در غربت وطن بودم

محمد علی بهمنی

پست کامل
محمدعلی بهمنی

محمدعلی بهمنی

دارم تظاهر می کنم که: بردبارم
هرچند تاب روزگارم را ندارم

شاید لجاجت با خودم باشد ! غمی نیست
من هم یکی از جرم های روزگارم

من هم به مصداق” بنی آدم…” ببخشید
…گاهی خودم را ز شمایان می شمارم

حس می کنم وقتی که غمگینید باید
با ابر شعرم بغض هاتان را ببارم

حتی خودم وقتی که از خود خسته هستم
سر روی حس شانه هاتان می گذارم

فهمیده ام منها شدن تفهیم جمع است
تنهایی جمع شما را می نگارم

شاید همین دل باوری ها شاعرم کرد
شاید به وهم باورم امید وارم

هر قطره ی دلکنده از قندیل ، روزی
می فهمدم ، وقتی ببیند آبشارم

محمدعلی بهمنی

پست کامل