عارف قهرمانزاده

شنیدم شصت و شش قمری به دیدار خدا رفتند

شنیدم شصت و شش قمری به دیدار خدا رفتند
لباس حج به تن کردند و تا کوه منا رفتند

سوار آسمان بودند و زاگرس بالشان را چید
کسی حتی نمی داند چگونه ? از کجا رفتند

شنیدم شصت و شش قمری به قاف قصه کوچیدند
ره سیمرغ روشن بود و آنها از خفا رفتند

زمین جایی برای فتح پاهای کبوتر هاست
سحر گاه غم انگیزی به سمت کبریا رفتند

دوباره اشک می بارد به روی پرسشی از درد
کسی آیا نمیداند که قمری ها کجا رفتند ?

حمیدرضا(عارف) قهرمان زاده

ادامه
حمید رضا (عارف) قهرمانزاده

در زمستان دودی تهران

از خیابان بی کسی ، تنها
رد شد اما کسی حواسش نیست
یک نفر دید و طعنه ای هم زد
میل پاسخ به ناشناسش نیست

یک زن خسته بی سر و سامان
زیر آوار فقر و بی چیزی
بوسه می زد به زیر پا هایش
برگ های درخت تبریزی

در زمستان دودی تهران
چشم هایش دو ابر باران زا
با هراسی عمیق رد می شد
وسعت بی کران میدان را

دست ها را به گونه اش لغزاند
زن به دنبال آشنا می گشت
تکیه گاهی برای آوارش
او به دنبال هم صدا می گشت

سر به سمت غریبه ای چرخاند
تا سراغی بگیرد از آن مرد
گفت آقا کجاست مش قاسم
پرسشش را دوباره هجی کرد

شانه هایش به لرزه افتادند
از جوابی که مرد بر او داد
مدتی می شود که برگشتند
از حدود اواخر خرداد

زیر چادر نماز گلدارش
در خودش پشت هم فرو می ریخت
تلخی طعم بی پناهی را
با نفس های تند می آمیخت

از خیابان بی کسی برگشت
باز اما کسی حواسش نیست
فکر این زن پر است از شیون
چاه دلخواه انعکاسش نیست

جیب صد وصله خورده ی خود را
نا امیدانه جست و جو می کرد
زیر چادر نماز گلدارش
با خیالی بگو مگو میکرد

حمید رضا (عارف) قهرمانزاده

ادامه
عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده:یک شب خروس دهکده را خواب برده بود

یک شب خروس دهکده را خواب برده بود
ماه و ونوس دهکده را خواب برده بود

فرهاد قصه تیشه خود را غلاف کرد
زیبای روس دهکده را خواب برده بود

دیوی رسید تا دم بیت العروس ما
اما عروس دهکده را خواب برده بود

شیری نمانده بود که تا غرشی کند
سگ های لوس دهکده را خواب برده بود

شیخی رسید و خواست که دادی ز حق کند
اما نفوس دهکده را خواب برده بود

تزویر و احتکار و ریا مانده بود بعد
بخش خلوص دهکده را خواب برده بود

هر آنچه بود دهکده را دزد برده بود
شاه عبوس دهکده را خواب برده بود

شاعر به خواب رفت و کسی با خبر نبود
آن شب خروس دهکده را خواب برده بود

عارف قهرمانزاده

ادامه

عارف قهرمانزاده – رفتنت را چگونه بنویسم

رفتنت را چگونه بنویسم
با تو ام ای قشنگ قدیسم

حال من بعد رفتنت این است
کوره راهی که رو به پایین است

مثل بن بست بی سر و آغاز
مثل برجک بدون یک سرباز

مثل تاریخ های بی تقویم
مثل شاهی که مانده بی اقلیم

مثل یک جام شربتی مسموم
مثل یک شعر نیمه بی مفهوم

مثل شهری که مسخ طاعون شد
مثل یک رگ که خالی از خون شد

مثل ویروس مضحکی بودی
درد سنگین و مهلکی بودی

بعد مرگ تو شهر ویران شد
عشق هم حرف پشت دندان شد

در درونم قبیله ای مردند
بچه هایی که سال میخوردند

مثل بختک به جان من افتاد
درد های عمیق پر تعداد

رفته بودی و داغ میدیدم
لشکری با چراغ میدیدم

رفته بودی و رفتنت را من
مو به مو مینوشتمش عینا

گفته بودم اگر شبی رفتی
راه شب را عقب عقب رفتی

دست خطی و نامه ای بگذار
روی در ها نشانه ای بگذار

گفته بودم که بی تو میمیرم
رفتنت را بهانه میگیرم

بعد کوچت بهار خواهد رفت
از کفم اختیار خواهد رفت

گفته بودم هبوط خواهم کرد
از خودم هم سقوط خواهم کرد

زندگی هم عذاب خواهد شد
سقف بر سر خراب خواهد شد

یاد داری کلاغ پر ها را
پر زدن های نا برابر را

رفتی اما نه نامه ای هم نیست
دست خطی نشانه ای هم نیست

مثل چیزی که ناگهان بود
چون شهابی و کهکشانی بود

مثل معبد که مسجدش کردند
مثل رودی که راکدش کردند

مثل یک جت که مهو از رادار
گشت اما بدون یک هشدار

مثل شمعی که دست طوفان است
قبل رفتن همیشه لرزان است

مثل صد چیز مثل اینهایی
مثل حکمی که بعد از اجرائی

فصل اردی بهشت من بودی
شکل باغ و بهشت من بودی

بعد کوچت بهار من گم شد
عمر شش در چهار من گم شد

مثل مردی که از نفس افتاد
سینه اش هم به خس و خس افتاد

باغ سبزم غریب و بیکس شد
دست و پایش نصیب کرکس شد

من شدم مرد سست طاعونی
با دو چشم ضعیف زیتونی

خانه ام شد خرابه ای متروک
من شدم مرد تا ابد مفلوک

دژ سنگین و محکمم را باد
در نوردید و زوزه سر میداد

لاشخور ها تناولم کردند
عرض یک شب چپاولم کردند

همنشینم که مار و گژدم شد
حرف هایی که حرف مردم شد

عده ای هم که محرمم بودند
با من و خانه هم قسم بودند

صبح فردای بی کسی رفتند
با من و خانه هم قسم بودند

صبح فردای بی کسی رفتند
تسلیت های نارسی گفتند

حال من بعد رفتنت این شد
مثل مردی که مسخ و نفرین شد

گاه فاز خیال میگیرم
رفتنت را محال میگیرم

مینویسم دوباره می آیی
با تو ام ای عروس رویایی

عارف قهرمانزاده

ادامه

سر مسلم الم بر سر راه است نیا

شهر در دست کلاغان سیاه است نیا
سر ما در کف یک مشت کلاه است نیا

همه جا دست به تحقیر خدا میگیرند
مذهب اینجا علف بر سر چاه است نیا

گفته بودم چو بیایی غمم از دل برود
روی من پیش شما سخت سیاه است نیا

یوسف اینجا همه در فکر تبانی هستند
چاه و زندان همه بد جور به راه است نیا

شهر ظلمت زده دشمن شده با صبح پگاه
دست این بد صفتان تیر سلاح است نیا

دست خط تو میان بز دلان میچرخد
سر مسلم الم بر سر راه است نیا

محض تسلیم سرت جایزه تعیین کردند
کوفه چندیست که کانون گناه است نیا

عارف قهرمانزاده

عارف قهرمانزاده

ادامه