ویدا وکیلی

خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها

خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها
گریه در شامِ عزای همه ی حنجره ها

خالی ام از نَفَس صبح و هوای خورشید
بر سرانگشتِ زمین، صبح کجا، نور کجا

مثلِ گنجشککِ سرمازده ای گریه کنم
بر تنِ مُرده و خشکیده ی هر شاخه جدا

این زمستان که به شعر اخوان می نالید
رخنه کرده ست کنون در همه ی هستیِ ما

کی بریزم دلِ خود پیشِ قدم های بهار؟
کی شود تا که ببارم غمِ این قافله را؟

کاش باران بزند پاک کند شیشه ی صبح
خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها…

ویدا وکیلی

Read more