محمدمهدی سیار

گرد هم آوردند ماتم های عالم را

گرد هم آوردند ماتم های عالم را
وقتی جدا كردند همدم های عالم را

از ع‍ِطر یاسم بادهای ساحل غربی
از یاد می‌بردند مریم‌های عالم را

تا صبح بر گلبرگ زردش اشک خواهم ریخت
شرمنده خواهم كرد شبنم‌های عالم را

انگار یك جا بر سرم آوار می‌كردند
تیغ تمام ابن‌ملجم‌های عالم را

من پشت پرچین بهشت كوچكم دیدم
هیزم به دوشان جهنم‌های عالم را

ما‌هم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرمهای عالم را

محمدمهدی سیار

Read more
محمد مهدی سیار

حریرِ نور غریبش، بر این رواق می‌افتد

حریرِ نور غریبش، بر این رواق می‌افتد
اگرچه ماه شبی چند در محاق می‌افتد

تو بایدی و یقینی، نه اتفاقی و شاید
تو سرنوشت زمینی، که اتفاق می‌افتد

تو «ماه»ی و شده فواره برکه‌ای به هوایت
بگو نمی‌رسد؛ آیا از اشتیاق می‌افتد؟

به روی طاقچه، گلدان تازه می‌نهم اما
به هر دقیقه گلی گوشه اتاق می‌افتد

…بهار می‌رسد اما، چه فرق می‌کند آیا
برای شاخه خشکی که در اجاق می‌افتد؟

محمد مهدی سیار

Read more
محمد مهدی سیار

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است

خبر رسيد که پاييز رو به پايان است
چه دلخوشيد؟ که اين اول زمستان است!

تو اي خزان زده -جنگل- مخوان سرود سرور
صبور باش که فصل درخت سوزان است

نبود و نيست مرا همدمی که اين جنگل
نه جنگل است، که انبوه تک درختان است

چه گريه‌ ها که نکردند ابرها تا صبح
به پشت گرمی اين غم که ماه پنهان است

هواي هيچ دلی پرس و جوی دريا نيست
مدار پرسه اين جوی ها خيابان است

محمد مهدی سیار

Read more