بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز

بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز
شاید بکنی دوباره آن پنجره باز

شاید بدهی شاخه ی خشکیده ی گل
لبخند زنی بر منِ در اوج نیاز

شاید بکشی دست نوازش به سرم
من بنده ی عشق و تو همان بنده نواز

آن پنجره شد واسطه بین من و تو
یک قاب پر از دلبر و یک خنده ی ناز

یک پنجره فرصت به تماشای تو یار
چون زاهد بنشسته به محراب نماز

مانند دعا، مثل تماشای خدا
پیمودن دستم به ثنا، رو به فراز

محراب من و قبله ی من پیش تو است
از پنجره راهم بده یا، راه بساز

من منتظرم با تو شود خلوت دل
پرگیرم و سوی تو کنم دست دراز

علی کنعانی کلجاهی

Read more
علی کنعانی کلجاهی

عید آمد و عیدانه فقط دیدن توست

دور از توام و بی خبر از حال منی
چون حال خوش گم شده از سال منی

هنگامه ی تحویل بهار است ولی
فارغ زمن و گردش احوال منی

در خواب که پرسیدمت از وقت وصال
گفتی نگرانی نکنم، مال منی

عید آمد و عیدانه فقط دیدن توست
لطفا تو بگو؛ عیدی امسال منی

فنجان غزل پر شده از عطر تو باز
خوشبخت منم، چون که تو در فال منی

انقدر که درگیر توام در تن شعر
منظور من و مرجع افعال منی

تنها سبب خنده ی لب ها منُ
شیرینی این تلخی اقبال منی

علی کنعانی کلجاهی

Read more
علی کنعانی کلجاهی

من خواستمت با دل و جانم که نشد

من خواستمت با دل و جانم که نشد
فریاد زدم غرق فغانم که نشد

گفتم که مرا طاقت هجران تو نیست
راضی نشو من بی تو بمانم که نشد

روحم پیِ دیدار تو پر زد، چه کنم؟
مرگم بده گر بی تو بمانم که نشد

هی طفره زعشقی که به وقتش برسد
این بار بریدی تو امانم که نشد

هرشب سربالینِ تو شهزاده ی عشق
یک دم غزلی تازه بخوانم که نشد

بی دغدغه فریاد زنم پیش همه
من عاشق آن سرو روانم که نشد

شاید که بتابی به سماء، ماه جبین
گفتم که دگر خواب نمانم که نشد

گلبرگ گلی فال سرانجام دلم شد
برگی بتوانم، نتوانم،که نشد

علی کنعانی کلجاهی

Read more
علی کنعانی کلجاهی

هرجا که مرا برده دلم، کوی تو است

هرجا که مرا برده دلم، کوی تو است
بیش از همه جاذب، به دلم سوی تو است
از بس که زلالی همه را مثل خودم
آید به نظر آینه الگوی تو است
از بعد تو، هرجا که خسوفی شده است
تک علت آن، قطعِ یقین موی تو است
حقا که اگر ماه حسادت بکند
تنها سببش غبطه به آن روی تو است
از گردش ایام، بهار آمده است
فصلی که معطر به تنُ بوی تو است
خردادِ منم در رهِ عاشق شدن است
عشقی که هنوزم سرِ جادوی تو است

علی کنعانی کلجاهی

Read more
علی کنعانی کلجاهی

از بس که کلامت شده پاییزی و زرد

از بس که کلامت شده پاییزی و زرد
پوسیده شد افکار تو ای شاعر درد

تا تارک دنیا شده ای پیله تنان
محبوس اتاقی شده ای ساکت و سرد

تا عاشق آن ماه شدی با دل و جان
بیچاره دلت همدم غم ها شد و طرد

با مهره ی ماری که به چشمان وی است
قالب شده بر قلب تو در تخته ی نرد

روییده به سر موی سفیدی ز فراق
از فرقت ماهت کمرت خم شده مرد

پوسیده شدن حاصل تنهایی ماست
آن دم که ز یادشان روی فرد به فرد

می سوزی و پیداست تبش در تن تو
برخیز و برون آی زخاکستر و گرد

کم غصه بخور؛ بیل بزن خاک تنت را
شاید که بروید ز دلت شاخه ی ورد

علی کنعانی کلجاهی

Read more