عباس خوش عمل کاشانی

دل دیوانه ی ما تا پـی رسوایی بود

دل دیــــوانـــــه ی مــا تــا پـی رسوایی بود
پـــــرده در پــــرده غزلخوانی و شیدایی بود

بــــه الفبـــای محبّت چــــو دم گـرم گشود
نغمه ی عشـــق بــه گلبانگ نکیسایی بود

خاطراتی که از او در دل هــرغنچه نشست
بــــاغ در بـــــاغ غـــزلـــــواره ی نیمایی بود

جلـــوه تا مـــاه رخش کــــرد در آیینه ی آب
چـه دل انگیز ، چـه زیبا ، چـه تماشایی بود

خسته جانی که به رؤیا دم جانبخشش دید
چــه نیـــازش بــه نفسهای مسیحایی بود

عرشیان نقش غبـــار قـــدمـش را از فرش
هدیه بردند که ســرمــایـــه ی بینایی بود

پیـــر مـــا در سفــــر سبـــز بهـــار آئینش
نکته ای گفت که سرمشق اهورایی بود:

هفـت اقلیــم جهان را بـه تماشا گشتیم
همه جا عشـق به اندازه ی تنهایی بود!

عباس خوش عمل کاشانی

پست کامل
عباس خوش عمل کاشانی

پرسیده ای چگونه ام ای یــــــار؟خسته ام

پرسیده ای چگونه ام ای یــــــار؟خسته ام
بسیـــــار ناشکیبـــم و بسیـــــار خسته ام

اقــــرار می کنم کـــه در ایـن شهـــر ناگزیر
از هـــر چــه در گــریــز و به انکار خسته ام

در زل زدن بــــه چشـم پـــریــــزاد قصّه ها
بـــا چشمهـــای هیــــزِ شـرربار خسته ام

در ملتقـــای فصــلِ جنـــون خیـز عاشقی
از هــر چه خفته غافل و هشیار خسته ام

از هــر کـــه رنگ می کند و رنگ می شود
وز هــر چه غایب است و پدیدار خسته ام

از نـــابکار مفتــــیِ مفلـــــوکِ مفتخــوار
وز رنــــــدِ نـــانجیـــبِ ریــــاکار خسته ام

عمــــری بــــه اختیــــار دل مانـده در غبار
در زیـــر بــــار سنگـــی ادبــــار خسته ام

شـــایـد که مـــرگ فرصت آرامشی دهد
یک دم مــرا که زین همـه تکرار خسته ام.

عباس خوش عمل کاشانی

پست کامل
عباس خوش عمل کاشانی.

ز بیداد خزان سوخت ، چو باغ دل شیدام

ز بیداد خزان سوخت ، چو باغ دل شیدام
بهار آمد و افروخت ، چراغ دل شیدام

غزل دفتر خود را ، صمیمانه گشودند
دو قمری که رسیدند ، سراغ دل شیدام

بیا پنجره بگشای ، که پشت شب اوهام
پگاه ملکوت است ، فراغ دل شیدام

مرا حسّ غریبی است ، در این واحه ی تردید
که طوبای یقین سوخت ، چو تاغ دل شیدام

ز میخانه ی تسنیم ، مگر چشمه گشودند
که گلجوش بهشت است ، به راغ دل شیدام

اگر شرب طهور است ، من و مستی جاوید
اگر باده ی نور است ، ایاغ دل شیدام

به ترحیب ملک بود ، که در پرده نمودند
شقایق شده پیوند ، به داغ دل شیدام.

عباس خوش عمل کاشانی

پست کامل
عباس خوش عمل کاشانی.

شاعری در قلمرو غم هاش

شاعری در قلمرو غمهاش ، دفن کرده ست مرده شادی را
قاری بدصدایی آنسوتر ، منتظر مانده خرده شادی را

تاجر ناکس رباخواری ، عافیت خواه مردم آزاری
لنگ لنگان به حجره اش برده ، مثل خر روی گرده شادی را

عارفی گشنه ، تشنه ، آواره ،با دل و کفش و جامه ی پاره
در نوانخانه ، خسته ، بیچاره ، به یتیمی سپرده شادی را

سفره ی مادری به نکبت شهر،پهن گشته شبانه بانان قهر
پیش هر بچّه کاسه ای خالی،که ازآن غم سترده شادی را

پدر خانواده در بستر ، در گلو بغض ، مانده تا دیگر
با چه رویی به بچّه ها گوید ، لولویی باز برده شادی را

حاجی داغ روی پیشانی ، رفته بعد از عشاء، پنهانی
در کنار عیال صیغه ایش ، زیر دندان فشرده شادی را

پیش دلالهای جوراجور ، این که پایش رسیده تا لب گور
تاکه شیرین شودمعامله جور،سکّه داده شمرده شادی را

مست و پاتیل نفس امّاره ، بدتر از قحبه های بدکاره
نه که یک باره،بلکه صدباره،کرده قی بازخورده شادی را!

عباس خوش عمل کاشانی

پست کامل