عباس جواهری رفیع

درمیان سایه ها تنهای تنها با خودش…

درمیان سایه ها تنهای تنها با خودش…
هی قدم زد زیر باران نیمه شبها با خودش

مثل طفل بی کس و کاری که بازی میکند
در شلوغی محل ،در کوچه اما با خودش

کنج کافه روی میزش باز فنجان ها دوتاست
درد را سر میکشد هر روز اینجا با خودش

هیچ کس هم صحبت تنهایی دریا نشد
موج رفت و ابر رفت و ماند دریا باخودش…!!
.
.
.
رفته اما خانه هر لحظه مرورش میکند
برده حتی خاطر آیینه ها را با خودش!!

عباس جواهری رفیع

پست کامل
عباس جواهری رفیع

پیش منی که هستی ام از دست رفته است

پیش منی که هستی ام از دست رفته است
شنبه غروبِ جمعه ترین روز هفته است!

تکرار می شویم ، شروعی دوباره را
هر شنبه ترجمان غمی نوشکفته است

حسی برای زندگی تازه بی تو نیست
پای دلم برای دویدن گرفته است

بی تو تمام ثانیه ها سال می شوند
بی تو چقدر ساعت من خواب رفته است

هر شنبه ی بدون تو آغاز مُردگی است
تکرار داغهای عمیق نگفته است

عباس جواهری رفیع

پست کامل
عباس جواهری رفیع

شاید شبی قسمت کنم دارایی ام را

شاید شبی قسمت کنم دارایی ام را
تنهایی ام
تنهایی ام
تنهایی ام را

آیینه ی نقش و نگار دیگرانم
اما نمیبیند کسی زیبایی ام را

چون موج رفتی از کنارم؛نه ندیدی…
اشک غروب غربت دریایی ام را

با رفتنت دنیای بی تصویرم انگار
می ریخت از چشمان من بینایی ام را

هرگز نفهمیدی برایت شعر گفتم..
من مادری لالم که تو لالایی ام را….!!

عباس جواهری رفیع

پست کامل