شهراد ميدرى

صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها

صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها
پریشان داده هر موجی دلش را دست هوهوها

دل بندر چرا هی شور دارد میزند این قدر؟
چرا دیگر نمی آید به گوش، آواز جاشوها؟

نه ماهوری نه مهتابی، نه دیگر پرده ی آبی
نه دستی می نوازد بعد از این آهنگ پاروها

پری کوچک شعر فروغ انگار میگرید
نشسته بر لب ساحل، دو دستش دور زانوها

بهاری نیست، یاری نیست، دیگر انتظاری نیست
گمانم برده اند از یاد، اینجا را پرستوها

مگر نه سوختن در هرم آتش، رسم ققنوس است؟
چرا پس شعله شعله اینچنین شد قسمت قوها؟

افق، خاکستری رنگ است و بر سر خاک میریزد
چه پایان غم انگیزی ست سهم ماجراجوها

“شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل”
بجز حافظ که میداند چنین حال غزلگوها

خلیج سرزمین مادری! گیسو پریشان کن
که دیگر برنمیگردند عزیزانت به این سوها

شهراد ميدرى

Read more
شهراد ميدرى

زیرِ نم نم هایِ باران بیشتر میخاهمت

زیرِ نم نم هایِ باران بیشتر میخاهمت
در میانِ رقصِ گندمزار تر میخاهمت

باز کن بند از تلاطم هایِ رودت بیشتر
آبشارِ گیسوانی تا کمر میخاهمت

جایِ این انگشتر و این گوشوار و نیم تاج
گُل به دست و گُل به گوش و گُل به سر میخاهمت

بوسه ات را چاپ کن بر صفحه یِ لبهایِ من
با چنین خطِ لبی صاحب اثر میخاهمت

نازدختِ اطلسِ جغرافیایِ دلبری!
از خلیجِ نقره تا سبزِ خزر میخاهمت

از شرابِ ماه در جامِ شبم مستی بریز
جرعه در جرعه ستاره تا سحر میخاهمت

از زبانم نه، بخان رازِ مرا از چشمِ من
از تب و تابِ درونم باخبر میخاهمت

پا به پایِ من بیا تا آخرِ دنیا عزیز!
خوش به حالِ من که عمری همسفر میخاهمت

عاشقانه کفر گفتم باز هم با یک غزل
چون که حتا از خدا هم بیشتر میخاهمت

شهراد_میدرى

Read more