سجاد صادقی

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟

باران چرا دیگر نمی شویی غمم را ؟
از دست دادم در عطش ها آدمم را
هر سو که پلکم می پرد انبوه درد است
باران بیاور سمت چشمم مرهمم را
تو آگهی از درد و رنج بی حسابم
تو میشناسی خوبتر پیچ و خمم را
دریاچه ی چشمان من خشکید وقتی
دیگر کسی جدی نمیگیرد نمم را
کم کم ببار و مرده دل را زنده تر کن
روحی بده این سرنوشت مبهمم را
چیزی بگو حرفی بزن جانی طلب کن
در دست میگیرم خودم ارگ بمم را
ای توی روحت ابر بی باران ِ خالی
باران بیاور تا بشوراند غمم را …

سجاد صادقی

پست کامل
سجاد صادقی

اندوه من این است که در عصر حواشی

اندوه من این است که در عصر حواشی
یک لحظه به فکر ِ من ِ بیچاره نباشی

دریاچه ی قم باشی و بر زخم دل من
از شوری خود بر دلم هربار بپاشی

یک منبع عالِم خبر آورد که یک عمر
تو عامل هرگونه غم و درد و خراشی

از دست تو رنجور شد آبادی عاشق
ای وای به حال دل معشوقه ی ناشی

حاشا که دهاتیست دل نازک و تنهام
امروز که دل بست به تو بچه ی کاشی

از منظر من عشق دلیل است به عالَم
در نزد تو هم باز چه کشکی و چه آشی

سنگین شده در سینه ی من قلب رئوفم
از دست تو ای کارگر سنگ تراشی

سجاد صادقی

پست کامل