‫ ‏حسین آهنی‬

کسی یک لنج فرسوده در این بندر نمی خواهد

کسی یک لنج فرسوده در این بندر نمی خواهد
بکش لنگر که این بندر تو را در بر نمی خواهد

خیابانی که خود را در حصار خانه می بیند
در آغوش لگدمالش که همبستر نمی خواهد

جهان استطبل تاریکی پر ترس از قداستهاست
کسی در بین یابوها که خواب آور نمی خواهد

من عینک سازم و دنیا ندارد ارزش دیدن
کسی یک لنز آلوده به این باور نمی خواهد

خدا دل آهنی ها را برای جنگ می سازد
ولی از بین محرومان که عصیانگر نمی خواهد

حلالم کن همین حالا تو قربانی تری از من
که اسماعیل اندامت دم خنجر نمی خواهد

تو شیرینی و من تلخم که باخسرو نمی جنگم
رهایم کن که فرهادت تو را دیگر نمی خواهد

برای رازی از دنیا به عمق استکان رفتن
به جز یک گوشه ی دنج و قلم دفتر نمی خواهد

‫ ‏حسین آهنی‬

ادامه
حسین آهنی

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟

بزن پلکی به هم گاهی ببین من زنده ام یا نه؟
شکستی قاب چشمم را ببین جان کنده ام یا نه؟

نشسته روی این میز و عذابم را نمی بینی
تو را تا اوج این قصه خودم آورده ام یا نه؟

به این لبخند زیبای تو معصومانه می خندم
خبر داری تو از آه پس از هر خنده ام یا نه؟

قلم را دست می گیرم، خجالت می کشم از تو
تو می فهمی که از عطر تنت آکنده ام یا نه؟

خودت رابردی و رفتی …من اما عاشقت ماندم
حسابم کن همین حالا ببین بازنده ام یا نه؟

نگاهی کن به بالا و بگو در گوش من آیا
کسی می دید از بالا که من هم بنده ام یا نه؟

حسین آهنی

ادامه

فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم

فرصتی نیست به جز فرصت آخر که منم
شب دراز است و جهان خواب و قلندر که منم

قلب تو قله ی قاف است و زمرد بدنی
ماجراجوی کهن در پی گوهر که منم

توی این کوچه کسی منتظر آمدن است
در به در می زنم انگشت به هر در که منم

خسته ای, خسته از این درد نباید بشوم
سینه ای نیست جز این لایق خنجر که منم

هی ورق می زنی و پلک…کجا می گردی؟
آن غزل مرد تب آلوده ی دفتر که منم

فارغ از جنگ در این سینه تو آسوده بمان
کیسه ی خاک پر از طاقت سنگر که منم

می رسد صبح و تو با آینه ات می گویی
بین آن خاطره ها از همه بهتر که منم

حسین آهنی

ادامه