حسن رحمانى نكو

من مى روم، راهى به غير از دل بريدن نيست

من مى روم، راهى به غير از دل بريدن نيست
وقتى زليخايى كه ديدم، پاكدامن نيست

از من نخواه آرامش شب هاى تو باشم
تكليف من، وقتى كه مثل روز، روشن نيست

آواره ى ويرانه ها باشم اگر، غم نيست
تا سقف دارد بر سرم اين خانه، ايمن نيست

چنگال تو، بر خون ده ها عاشق آغشته ست
اين خصلت گرگ ست و در كفتار، قطعاً نيست

فهميدم از راز سكوتِ موريانه ها…!
تيغِ رفيقان كمتر از رگبارِ دشمن نيست

روزى كه تاوان مى دهى، با گريه، مى فهمى
چيزى كه آمد بر سرت، بر گردن من نيست

حسن رحمانى نكو

ادامه