اصغر عظیمی مهر

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست

انسان امروزی، مفید و مختصر، تنهاست
تنهای تنها، کاملاً، از هر نظر، تنهاست

تنهایی اش را می برد با خود به هر شهری
انسان تنها خانه باشد یا سفر، تنهاست!

با آنکه در آغوش هم هستیم، تنهـاییم
هر خانواده جمعی از چندین نفر تنهاست

علمی به نام علم “تنهایی شناسی” نیست
با اینکه در این روزها نوع بشر تنهاست

نقاش تنهایی یک شهر بزرگم من!
هر خالقی در موقع خلق اثر تنهاست

دل را به هر تعداد لازم بود قسمت کن
هر کس یکی را دوست دارد بیشتر تنهاست

اصغر عظیمی مهر

Read more
اصغر عظیمی مهر

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌حاشا را نمیدانم!

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که‌من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،-
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تو‌تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
-ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم-

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما-
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند ؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

اصغر عظیمی مهر

Read more
اصغر عظیمی مهر

مردی که ویران از فراق ات بود، من بودم!

مردی که ویران از فراق ات بود، من بودم!
از هر جهت در اشتیاقت بود، من بودم!

هروقت سردت شد همان مردی که سیگارش-
در حکم گرمای اجاقت بود، من بودم!

در خلوتت گویی تو را هر لحظه می پایید!
روحی که دائم در اتاقت بود، من بودم!

طاقت می آرم رفتنت را! چونکه مردی که –
عمری فقط در حال طاقت بود، من بودم!

در زندگی از هر رفیقی، نارفیقی دید؛ –
با این همه اهل رفاقت بود، من بودم!

مردی که هر کاری که از دستش برآمد، کرد؛
اما به چشمت بی لیاقت بود، من بودم!

.
اصغر عظیمی مهر

Read more
اصغر عظیمی مهر

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌حاشا را نمیدانم!

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که‌من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،-
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تو‌تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
-ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم-

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما-
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند ؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

اصغر عظیمی مهر

Read more
اصغر عظیمی مهر

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!

بدون عشق، کم کم مغز من از کار می افتد!
نوار قلب من بر چرخه ی تکرار می افتد!

شبیه آخرین برگ درختی پیر، در طوفان،
که‌تا حالا نیفتاده، ولی این بار، می افتد؛ –

شبیه کودک محبوس در انباری خانه
که بعد از التماسش، گوشه ی انبار می افتد‌؛ –

به قدری خسته و دلتنگ و ‌دلگیر و غم آلودم،
که هر عکسی که میگیرند از من، تار می افتد!

من -از لطف خدا- توی فضای باز هم باشم(!)
بدون زلزله روی سرم آوار می افتد !

به قدری با سماجت قصد «خودویرانگری» دارم
که‌ اغلب وقت خوابم از لبم سیگار می افتد!

یقین دارم که شکل مردنم، «مرگ طبیعی» نیست
و حرفش در دهان مردم بازار می افتد!

زمین خوردم، شکستم، ریشه ام‌وا رفت، پژمردم،
چو ‌گلدانی که با باد از لب دیوار می افتد!

به لطف بوسه بر عکس تو روی صفحه ی گوشی
همین امروز یا فردا، لبم از کار می افتد!
اصغر عظیمی مهر

Read more
اصغر عظیمی مهر

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند

شعرها قبل از سرودن، واژه هایی ساده اند
که برای خون به پا کردن همه آماده اند !
.
«قلب جسم» و «قلب روح» ما دو قلب منفک اند!
«شاعر» و «دیوانه» تا اندازه ای هم مسلک اند!
.
هیچ کس فکری برای قشر جانی ها نکرد !
هیچ قانونی حمایت از روانی ها نکرد!
.
احتمالاً بعدِ مرگش هم فقیر و پاپتی ست
شاعری که کارمند دستگاه دولتی ست!
.
در سر کارم همیشه «رسمیت ها» با من است!
در زمان شعر هم محدودیت ها با من است!
.
وقت شعر، افتادن یک برگ را حس میکنم!
در سر کارم حضور مرگ را حس میکنم!
.
یک نفر با کُت، یکی با مانتو میپایدم!
چشمهایی شیشه ای در راهرو میپایدم!
.
پشت میزم یک نفر زیر نظر دارد مرا !
تا که با آن رفتگان قبل، بشمارد مرا!
.
پچ پچ بین در و دیوار میترساندم!
دکمه ی آسانسور انگار میترساندم!
.
«ساعت کار اداری» وقت بیکاری ماست!
«خانه رفتن» تازه آغاز گرفتاری ماست!
.
میشود «مجری قانون» دور کم کم از خودش!
کار قانون چیست ؟ غیر از منع آدم از خودش!
.
مجری قانون که سودای غزلخوانی نداشت!
«عشقورزی» و «تعادل» هیچ همخوانی نداشت!
.
آنچه «پرهیز» تو با این مرد عاجز می کند
«زندگی اجتماعی» با «غرایز » میکند!
.
سالها از احتمال دردسر ترسیده ایم!
بیشتر از آنچه باید، از خطر ترسیده ایم!
.
ما به شهر عاشقی، دروازه ای میخواستیم!
در «جنون بازی» دلیل تازه ای میخواستیم!
.
من در فکر تصاحب، نه شکارت بوده ام!
من فقط در فکر «بودن در کنارت» بوده ام!
.
تو – اگر از سنگ باشی- من درستش میکنم!
هر زمان دلتنگ باشی، من درستش میکنم!
.
هرکسی گمگشته ای دارد، تو را گم کرده ام!
قوه ی تشخیص خود را بارها گم کرده ام !
.
بهترین چیزی که من در این زمان دارم، تویی!
بهترین چیزی که من در این جهان دارم، تویی!
.
فکر من -از سالهایی دور- درگیر تو بود !
گاه حتی شعرهایم تحت تأثیر تو بود!
.
هیچ کس مثل تو با روحم همآوایی نکرد!
هیچ کس مرد درونم را شناسایی نکرد!
.
تو اگر باشی دل من باز هم دل میشود!
بخش پنهان وجودم با تو کامل میشود!
.
خوب دانستم که همپای جنونم میشوی!
در تمامی رگانم مثل خونم میشوی!
.
بوده ای از سطح بی پروایی خود، بی خبر!
چون زنی کولی که از زیبایی خود، بی خبر!
.
چون زنی بی چهره که عمری صدایش با من است
هرکسی را کشته باشی خون بهایش با من است!
.
قصه اما بخشهای مهلکی در پیش داشت!
شاعر معصوم، شیطانی درون خویش داشت!
.
با قرار اول از ایمیل خارج میشویم!
چون قطاری ناگهان از ریل خارج میشویم!
.
بین ما یک اتفاق تازه جاری میشود!
کار ما در روز هم «شب زنده داری» میشود!
.
من ندانستم که اصلاً اهل آن برنامه ام!
نقش منفی در تمام آن نمایشنامه ام!
.
«من تو را …» این «را» به جز یک رای مفعولی نبود!
هر دو دانستیم این یک عشق معمولی نبود!
.
فکر کن اصلاً از اول صحنه سازی کرده ام!
نقش عاشق را برایت خوب بازی کرده ام!
.
«شعر» من را از درون مانند یک ابلیس کرد!
«شعر» یعنی اعترافاتی که یک قدیس کرد!
.
من فقط یک شاعر خوبم- نه چیزی بیشتر –
ظاهراً یک مرد محجوبم – نه چیزی بیشتر-
.
شاعر خوبی که اصلاً آدم خوبی نبود!
مرد پنهان درونم، مرد محجوبی نبود!
.
تازگی پیش تو هم محبوب، دیگر نیستم!
خوب میدانم: برایت «خوب» دیگر نیستم!
.
ظاهراً «دنیای بی من» را مجسم کرده ای!
با یکی از دوستانت مشورت هم کرده ای!
.
بعد از این با شاملو و آیدا حافظ بخوان!
از همین امروز تصنیف «خداحافظ» بخوان!
.
قلب روحم تازگی گیج است، سردرگم شده ست!
در درون قلب من انگار چیزی گم شده ست!
.
یک صدای گنگ، دارد از درون میخواندم!
مثل چشمانی بدون چهره، میترساندم!
.
من تمام عمر در شب زنده داری بوده ام!
در میان دردهای بیشماری بوده ام!
.
باز اما تکه ای از اعتمادم مانده است!
حرفهایی که نگفتی نیز، یادم مانده است!
.
گرچه در این رابطه بدجور خودخواهم! نرو!!
من دقیقاً از درون قلبم آگاهم! نرو!
.
این دل کج فهم، بعد از تو، برایم دل نشد!
روز بعد از وصل هم از جستجو غافل نشد!
.
بی تو از من آدمی افسرده می ماند به جا
چون لباسی نو که از یک مرده میاند به جا!
.
روزی اندامم -از این که هست- بهتر میشود
وزن آدم در زمان مرگ، کمتر میشود !
.

اصغر عظیمی مهر

Read more