یدالله گودرزی

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني

مانده ام در تنگناي اين حصارِ آهني
سخت تاريكم در اين شهرِ تهي از روشني!

اي اهورايي ترين انسان! مرا آزاد كن
روح من پژمرد در اين خلوت اهريمني

دشنه هاي ناروا از چارسو مي وزند
كو جنون غيرتي تاسربرآرد گردني؟!

سکّه گشته کار وبارِ پارسای دین فروش
می کند با خنده از جیبِ رعیّت رهزنی !

شهرزادِ قصّه گو در سیرک بازیگر شده
همسری را برگزیده از نژادِ ژِرمنی !

عصمتِ ديرين و رازآلوده ي شرقي كجاست
عشوه ها گُل مي كند از چهره هاي روغني

خسته ام اي رستم ِمغموم ! دستم را بگير
خسته از دست ِبرادرخوانده هاي ناتني…

یدالله گودرزی

Read more

بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز

بگذشتم از آن پیچ به امّید تو باز
شاید بکنی دوباره آن پنجره باز

شاید بدهی شاخه ی خشکیده ی گل
لبخند زنی بر منِ در اوج نیاز

شاید بکشی دست نوازش به سرم
من بنده ی عشق و تو همان بنده نواز

آن پنجره شد واسطه بین من و تو
یک قاب پر از دلبر و یک خنده ی ناز

یک پنجره فرصت به تماشای تو یار
چون زاهد بنشسته به محراب نماز

مانند دعا، مثل تماشای خدا
پیمودن دستم به ثنا، رو به فراز

محراب من و قبله ی من پیش تو است
از پنجره راهم بده یا، راه بساز

من منتظرم با تو شود خلوت دل
پرگیرم و سوی تو کنم دست دراز

علی کنعانی کلجاهی

Read more
سجاد صادقی

دلم مهمان پذیری دنج ، اقامت میکنی بانو ؟

دلم مهمان پذیری دنج ، اقامت میکنی بانو ؟
اگر دعوت کنم از تو ، اجابت میکنی بانو ؟

تلنبار است اندوهی درون سینه ی تنگم
دچارم من به تنهایی ، طبابت میکنی بانو ؟

تو را از دور میدیدم شبیه درد و زخمی ، تر
ولی با این همه اوصاف ، رفاقت میکنی بانو ؟

خیالم جمع دیگر نیست به آدم های این دنیا
اگرچه خاطر من را تو راحت میکنی بانو …

حیا و شرم دارم که بگویم : ” دوستت دارم ”
تو میدانی همین را و نجابت میکنی بانو

یقین دارم تو از جنس خدای مهربان هستی
تو هر جای جهان باشی محبت میکنی بانو

تمام کوچه های شهر برایت آب و جارو شد
تو با نبض قدم هایت قیامت میکنی بانو

سجاد صادقی

Read more
یدالله گودرزی

شب در سکوتِ آینه آشوب می کنی

شب در سکوتِ آینه آشوب می کنی
حالم بد است، حالِ مرا خوب می کنی

بیدار می کنی تو گلوی پرنده را
هاشور می زنی به لبم طرحِ خنده را

من بُهتِ سرد و ابریِ یک آه ممتدم
در درّه ی عمیقِ نگاهت مردّدم!

لبخند را به روی لبم قاب می کنی
رسمِ قدیمِ آینه را باب می کنی

ماه از لبانِ شیری تو آب می‌خورَد
صدها ستاره بر تنِ تو تاب می خورَد!

عالَم برای خواندنِ تو گوش می شود
شب پیشِ چشم های تو خاموش می شو!

یدالله گودرزی

Read more
حسین منزوی

امشب به ساز خاطره مضراب مي­زنم

امشب به ساز خاطره مضراب مي­زنم
مضراب را به ياد تو بي تاب مي­زنم

آري‚ كوير عاطفه‌ام‚ تشنه توام
دل را به ياد توست كه بر آب میزنم

فانوس آسماني و من هم ستاره وار
چشمك به سوي زورق مهتاب مي­زنم

رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود
“امشب به سيل اشك ره خواب مي­زنم”

بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ
تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم

حسين منزوي

Read more
حسین منزوی

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟
حسرتا از یک جوانه، شاخساران را چه شد؟

صد هزاران گل به خاک افتاد و بانگی برنخاست
«عندلیبان را» چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

ماه خونین است در آیینه‌های آبشان
چشمه‌ساران را چه رفت و جوی‌باران را چه شد؟

اسب‌ها پی کرده و مردان به خون غلتیده‌اند
حافظا، تا چند می‌پرسی: سواران را چه شد؟

در شکاف هر درختی، جابه‌جا خون لخته بست
بیدبُن‌ها را چه پیش آمد؟ چناران را چه شد؟

آه، بر خاک شهیدان، خونشان خوشید و ماند
خون چرا با خون نشوید ابر؟ باران را چه شد؟

شب، شبیخون زد به صبح ما و گر چونین نبود
حاصل بی‌خوابی ما، شب شماران را چه شد؟

ظلم از حد بر ظلمت، آن کشده نیزه‌ها
ــ از شعاع آفتاب ــ آن شب‌شکاران را چه شد؟

زنده یاد:
حسین منزوی

Read more