شهراد ميدرى

صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها

صدای گریه ی دریا میاید از فراسوها
پریشان داده هر موجی دلش را دست هوهوها

دل بندر چرا هی شور دارد میزند این قدر؟
چرا دیگر نمی آید به گوش، آواز جاشوها؟

نه ماهوری نه مهتابی، نه دیگر پرده ی آبی
نه دستی می نوازد بعد از این آهنگ پاروها

پری کوچک شعر فروغ انگار میگرید
نشسته بر لب ساحل، دو دستش دور زانوها

بهاری نیست، یاری نیست، دیگر انتظاری نیست
گمانم برده اند از یاد، اینجا را پرستوها

مگر نه سوختن در هرم آتش، رسم ققنوس است؟
چرا پس شعله شعله اینچنین شد قسمت قوها؟

افق، خاکستری رنگ است و بر سر خاک میریزد
چه پایان غم انگیزی ست سهم ماجراجوها

“شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل”
بجز حافظ که میداند چنین حال غزلگوها

خلیج سرزمین مادری! گیسو پریشان کن
که دیگر برنمیگردند عزیزانت به این سوها

شهراد ميدرى

پست کامل
ویدا وکیلی

خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها

خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها
گریه در شامِ عزای همه ی حنجره ها

خالی ام از نَفَس صبح و هوای خورشید
بر سرانگشتِ زمین، صبح کجا، نور کجا

مثلِ گنجشککِ سرمازده ای گریه کنم
بر تنِ مُرده و خشکیده ی هر شاخه جدا

این زمستان که به شعر اخوان می نالید
رخنه کرده ست کنون در همه ی هستیِ ما

کی بریزم دلِ خود پیشِ قدم های بهار؟
کی شود تا که ببارم غمِ این قافله را؟

کاش باران بزند پاک کند شیشه ی صبح
خسته ام از شبِ طولانیِ این پنجره ها…

ویدا وکیلی

پست کامل
صالح دروند

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است

این روسری آشفته‌ی یک موی بلند است
آشفتگی موی تو دیوانه کننده‌ست

بالقوه سپید است زن اما زن این شعر
موزون و مخیل شده و قافیه‌مند است

در فوج مدل‌های مدرنیته هنوز او
ابروش کمان دارد و گیسوش کمند است

پرواز تماشایی موهای رهایش
تصویرِ رهاکردن یک دسته پرنده‌ست

دل غرق نگاهی‌ست که مابین دو پلکش
یک قهوه‌ای سوخته‌ی خیره‌کننده‌ست

با اخم به تشخیص پزشکان سرطان‌زاست
خندیدن او عامل بیماری قند است

تصویر دلش با کمک چشم مسلح
انگار که سنگی ته شیئی شکننده‌ست

شاید به صنوبر نرسد قامتش اما
نسبت به میانگین همین دوره بلند است

ماه است و بعید است که خورشید نداند
میزان حضور و حذرش چند به چند است

صالح دروند

پست کامل
اصغر عظیمی مهر

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!

نشستم روی ساحل، حال دریا را نمیدانم!
من این پایینم و قانون بالا را نمیدانم !

چرا اینقدر مردم از حقایق رویگردانند؟!
دلیل این همه انکار و‌حاشا را نمیدانم!

تمام قصه‌های عاشقانه آخرش تلخ است!
دلیل وضع این قانون دنیا را نمیدانم!

نپرس از من که: «در آینده تصمیمت چه خواهد شد»؟
که‌من برنامه های صبح فردا را نمیدانم!

همیشه ترس از روز مبادا داشتم، اما،-
کماکان معنی «روز مبادا» را نمیدانم!

تو‌تا دیروز میگفتی که: «بی تو زود میمیرم»
-ولی این حرف دیروز است؛ حالا را نمیدانم-

برای چندمین بار است ترکم میکنی، اما-
گمانم بیش از این راه «مدارا» را نمیدانم!

نمیدانم که این شعر از کجا در خاطرم مانده:
یکی اینجا دلش تنگ است! آنجا را نمیدانم!

چرا اینقدر آدم های تنها زود میمیرند؟!
دلیل مرگ آدم های تنها را نمیدانم!

همیشه شعرهایم چیزهایی از تو‌ میدانند ؛
که من- با آنکه شاعر هستم- آنها را نمیدانم!

اصغر عظیمی مهر

پست کامل
‫ ‏فریبا عباسی‬

اصلا قرار نیست کـــه سر خَم بیاورم

اصلا قرار نیست کـــه سر خَم بیاورم
حالا که سهم من نشدی کم بیاورم

دیشب تمام شهر تو را پرسه میزدم
تا روی زخمهـــای تـــو مرهم بیـاورم

میخواستم که چشم تو را شاعری کنم
امّا نشد کــــه شعــــر مجسم بیــــاورم

دستم نمی رسد به خودت کاش لااقل
می شد تــــو را دوباره به شعرم بیاورم

یادت که هست پای قراری که هیچ وقت…..
میخواستم برای تــــو مریـــــم بیاورم؟

حتی قرار بود که من ابر باشم و
باران عاشقانـــه ی نم نم بیاورم

کلّــی قرار با تــــو ولی بی قرار من
اصلا بعید نیست که کم هم بیاورم

……

اما همیشه ترسم از این است٬ مردنم
باعث شود بـــه زندگیت غـــــم بیــاورم

حوّای من تو باشی اگر٬ قول میدهم
عمراً دوباره رو به جهنّـــــم بیاورم

خود را عوض کنم و برایت به هر طریق
از زیــــر سنگ هم شده٬ آدم بیــــاورم

بگذار تا خلاصه کنم٬ دوست دارمت
یا باز هـــم بهــــانه ی محکم بیاورم؟

‫ ‏فریبا عباسی‬

پست کامل
محمد سعید میرزائی

سر می کشم در آینه، حیرانم از خودم

سر می کشم در آینه، حیرانم از خودم
بر من چه رفته است که پنهانم از خودم؟

خود را مرور می‌کنم و فکر می‌کنم
من جز حدیث رنج چه می‌دانم از خودم؟

عمری‌ست هر چه می‌کشم از خویش می‌کشم
باید دوباره روی بگردانم از خودم

آن رهبرم که گر چه همه رهروم شدند
برگشته در هوای تو ایمانم از خودم

باید دگر به خویش بگویم که عاشقم
تا کی همیشه چهره بپوشانم از خودم؟

از تن به تیغ عشق سرم را جدا نما
تا چهره‌ای دوباره برویانم از خودم

هر روز می‌روم سر آن کوچه قدیم
آن قدر پرشتاب که که می‌مانم از خودم

شاید دگر نبینم اما برای توست
این آخرین ترانه که می‌خوانم از خودم

امشب چگونه از تو بگویم؟ چگونه؟آه!
چیزی ندارم از تو، پشیمانم از خودم

محمد سعید میرزائی

پست کامل