نسرین قلندری

زلف سیاه خسروان، خلع سپاه کردنست

قصه ی ما و عشق ما ماه به چاه کردنست
قول و غزل چه سان که این نامه سیاه کردنست

زجه مزن؛ گریه نکن، غفلت کائنات را.
این همه شکوه، جان من عمر تباه کردنست

چون تو نه در مقابلی؛ شامِ سیاه، روز من.
عهد من و وفای تو توشه ی راه کردنست

از غم هجر روی تو، بی تو سیاه شد جهان
بی تو مگر نفس، نفس، عمر تباه کردنست

بی تو هزار صبح من شام سیاه موی تو
کار هزارِ بینوا، ناله و آه کردنست

پرسش حال همرهان لطف چه سان نمی کنی
شاه! به حال خادمان، لطف، نگاه کردن است

این همه شرح هجر و غم گفتم و گفته شد بسی
گاه تفقدی کنی، بیم گناه کردنست؟

از سر زلف خود چه سان هیچ خبر نمی دهی
سجده به قبله ی رخت گفت گناه کردنست

پند چه می دهد به من چون که ندید روی تو
زاهد خوش کلام من، باد به کاه کردنست

حاشیه رفته ام دگر لیک تمام عمر من
بی تو ستاره تا سحر، روز هم آه کردنست

یک طرفش اگر نهی، جان و جهان و خانمان
بی تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست.

لیلی دل فکار را چشمه ی چشم کشته شد
زلف سیاه خسروان، خلع سپاه کردنست

نسرین قلندری

Read more
بتول مبشری

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست

حالِ تنهاییِ من غمزده و طوفانی ست
به دلم فاخته ای گرم مصیبت خوانی ست

در سرم طایفه ای طبل عزا می کوبند
مجلس سینه زنی در حَرمی پنهانی ست

مِهر پاییز کجا بود در این شهر شلوغ
چارفصلِ دل من در خطر ویرانی ست

مرغ آمین که به آهی لب دیوار نشست
ناله سر داد که تقدیر تو بی سامانی ست

هرکه دستی به دلم زد سر ِبی مهری داشت
پای هر دل زدنم کوبشِ سرگردانی ست

به سَرم هست از این شهر خودی کُش بروم
که در این ورطه اگر ماند کسی قربانی ست

خالکوبی شده رفتن به همه بال و پرم
همچو آن مرغ مهاجر که پَرش زندانی ست

رد شد از خلوت من هر که دلش سنگی بود
سنگ بر شیشه زدن قاعده اش مجانی ست

عشق در باور من آبی آرامش نیست
خط به خط مثنوی درد عجب طولانی ست

وقت باران به همه شهر خبر خواهم برد
مرگ در آینه ها فاجعه ای انسانی ست

کو هوایی که کمی شعر وُ نفس تازه کنم
تا تَوهم نزنم یوسف من کنعانی ست

سدر وُ کافور دوایی ست بر این خاطر تنگ
مرگ در می زند ُو سَفسطه نافرمانی ست

بتول مبشری

Read more
حسین جنتی

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!

من! پادشاه مقتدر کشوری که نیست!
دل بسته ام ، به همهمه ی لشکری که نیست!

در قلعه، بی خبر ز غم مردمان شهر
سر گرم تاج سوخته ام، بر سری که نیست!

هر روز بر فراز یقین، مژده می دهم
از احتمال آتیه ی بهتری که نیست!

بو برده است لشکر من، بسکه گفته ام
از فتنه های دشمن ویرانگری ، که نیست!

من! باورم شده ست که در من، فرشته ها،
پیغام می برند ، به پیغمبری که نیست!

من! باورم شده ست ، که در من رسیده است،
موسای من، به خدمت جادوگری که نیست!

باید ، برای اینهمه ناباوری که هست،
روشن شود، دلایل این باوری که نیست!

هرچند ، از هراس هجومی که ممکن است،
دربان گذاشتم به هوای دری که نیست،

فهمیده ام ، که کار صدف های ابله است،
تا پای جان محافظت از گوهری که نیست!!

حسین جنتی

Read more
محمد زارع زردینی

بحث برجام است و کار داوری این روزها.

بحث برجام است و کار داوری این روزها.
حرف قانونست وقانون محوری این روزها

هر کسی بر جام خود نقش خیالی می زند
نقش برجامش نگیری سرسری این روزها.

جام در جام است و می کوبند هی بر جام هم.
بانگ نوشانوش و جنگ زرگری این روزها.

ما همه دلواپسیم،اما خدا را می شود.
بگذریم از ساز و کار بندری این روزها.

《ای جوانان وطن جان من و جان شما》
بشنوید حرف ظریف جان کری این روزها.

محمد زارع زردینی

Read more
پاییز رحیمی

تویی بهانه ی یک عمر،بی بهانگی ام

تویی بهانه ی یک عمر،بی بهانگی ام
و عاشقانه ترین،حسرت زنانگی ام

تویی صدای ِ تمام پرندگان ِ جهان
که من بدون تو پاییز ِ بی ترانگی ام!

بهارهای زیادی گذشت از سر ِ من
ولی شکفته نشد روح سبز ِ دانِگی ام

سکوت و خودخوری و اشک و ترس و بدبینی
نمادِ ساده ی یک عمر ، موریانگی ام

شبیهِ خوشه ی انگورهای سرخِ حیاط
تو آمدی و نشستی به بزم خانگی ام؛

و بعد، مستی ِ لبهای تو شرابم کرد
و عشق بُرد مرا سمت ِ بی کرانگی ام

تو آشتی دادی سایه ی مرا با من
تویی که خاتمه دادی به چندگانگی ام

“تو عاشقانه ترین شعر روزگار منی”
و شاهکار چهل سال، شاعرانگی ام!!

پاییز رحیمی

Read more
محمد علی شیردل

از نگاهم بپرس ، می فهمی

بی تو عمریست مرده ام ، هرچند
رمقی در وجود من ، باقی است
از نگاهم بپرس ، می فهمی
که چرا ، قلب عشق اوراقی است

چارچوبم ، شبیه تابوتی است
که در آن ، مرد مرده ای باشد
مثل رود ی که زار و شرمنده
از لبِ مرد ِتشنه ای باشد

رفتی و در گلوی این مجنون
بغض های سترگ ، جا خوش کرد
بعد از آن فاجعه ، به جای شعر
درد ، از قلب من تراوش کرد

به همین راحتی که می بینی
قلب دیوانه از نفس افتاد
روی سنگ مزار من بنویس
قبر مرحوم ، رهرو فرهاد

روی دوش جماعتی غافل
می روم سمت شهرک اموات
هرشب جمعه منتظر هستم
تا کنی خنده های خود خیرات

صبرمن ، نیست کمتر ازایوب
پای عشق تو پیر می گردم
ماه اردیبهشی ام ، برگرد
بی تو دارم کویر می گردم

گفته بودند نسل های قدیم
پشت سرهای مردگان سرد است
تو فراموش می کنی من را
مرگ این عشق، بدترین درد است

محمد علی شیردل

Read more