حامد عسکری

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود می پیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را “آه” به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

حامد عسکری

پست کامل
سعید بیابانکی

هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

به نام عشق که زیباترین سرآغاز است
هنوز شیشه ی عطر غزل درش باز است

جهان تمام شد و ماهپاره های زمین
هنوز هم که هنوز است کارشان ناز است

هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت
که عشق حادثه ای خانمان برانداز است

پدر نگفت چه رازی ست اینکه تنها عشق
کلید این دل ناکوک ناخوش آواز است

به بام شاه و گدا مثل ابر می بارد
چقدر عشق شریف است و دست و دل باز است

بگو هرآنچه دلت خواست را به حضرت عشق
چرا که سنگ صبور است و محرم راز است

ولی بدان که شکار عقاب خواهد شد
کبوتری که زیادی بلندپرواز است

سعید بیابانکی

پست کامل
محمدرضا فولادی

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود

در حضور خارها هم می شود یک یاس بود
در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود

می شود گاهی برای دیدن پروانه ها
شیشه های مات این متروکه را الماس بود

دست در دست پرنده , بال در بال نسیم
ساقه های زاید این ریشه ها را داس بود

کاش میشد سرو , این فریاد جنگل را شنید
مثل برگی سبز یا قرمز ترین گیلاس بود

کاش میشد حرفی از این کاش میشد هم نبود
هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

محمدرضا فولادی

پست کامل
حامد عسکری

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم… با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای … اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز … فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سو غاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :”عاشقم”
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر…

حامد عسکری

پست کامل
ایوب پناهی

چقدر ساده همان کس که، مرا به عالم عشق آورد

چقدر ساده همان کس که، مرا به عالم عشق آورد
به روی سینه احساسم، گذاشت سنگ مزاری سرد

به من رسید و دلش پژمرد، و شاخه شاخهء او خشکید
و بی کسانه من از چشمش، شبیه لاشه برگی زرد…

من آب بودم و او داغی، که قطره قطره سرابم کرد
گلایه نیست، که این گونه است؛ روند عاشقی یک مرد

شبیه پنجره بودم آه، برای او که به دست من
دریچه های جدیدی را، به روی بخت خودش وا کرد

چه عاشقانه نفهمیدم! که او تمامی این مدت
به فکر پر زدن خود بود، اگر که پیله به من میکرد

ایوب پناهی

پست کامل
علی‌اکبر یاغی‌تبار

تو را ندیدن و از دوری‌ات خمار شدن

تو را ندیدن و از دوری‌ات خمار شدن
بد است و بدتر از آن بی‌تو بی‌قرار شدن

در آستانهٔ چل‌سالگی غم‌انگیز است
به یک وروجک گهواره‌ای دچار شدن

نگو که مزد نیآموزگاری من بود
اسیر دست تو تلمیذ نابکار شدن

چه خیری از تو به من می‌رسد مصیبت‌جان!
به غیر مضحکهٔ خلق روزگار شدن

جگر به درد تو خون کردم و حلالم باد
به ضرب شست نگاه تو تارومار شدن

گذشت عمر و نصیبی نبردم از بر و برگ
چه داغ‌ها که به دل ماندم از بهار شدن

در این قبیلهٔ آزاده‌کش خداوندا
چه اشتباه بدی بود سر‌به‌دار شدن

مرا زمانه نکشت و تو می‌کشی اما
خوشا به خاطر تو ساکن مزار شدن

علی‌اکبر یاغی‌تبار

پست کامل