حسین صادقی

اگر چه با تو پریدن خیال بالم بود

اگر چه با تو پریدن خیال بالم بود
غبارِ مانده‌ی روی تنم وبالم بود

ولی تو پر زدی آن‌قدر که گذر کردی
از آن چه دورترین نقطه‌ی خیالم بود

ولی تو پر زدی آن‌گونه که به وقت وداع
فقط به قدر خداحافظی مجالم بود

نبین که هیچ نپرسیدمت سفر تا کی؟
دلِ پرِ چمدان پاسخ سوالم بود

نبین که هیچ نگفتم، به چشم‌هات قسم
هزار قطره《بمان》 لای دستمالم بود

بیا که پر بزنم با تو، شسته شد با اشک
همان غبار که بر بالم و وبالم بود

حسین صادقی

باقی ماجرا

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!
دختر شیرِ خدایم؛ گوش بسپارید: هان!

کوفیان من دُخت زهرا و علی‌ام، زینبم
سر بیاندازید پایین! کور باید چشمتان

چشم‌هاتان خشک از باران غم هرگز مباد
غم ببارد تا قیامت بر شما از آسمان

خوب می‌دانید ما اولاد طاهاییم… نه؟
گریه‌هاتان از سرِ شرم است؛ آری ناکسان!

تیغ‌هاتان آبرو نگذاشته باقی ز جا
جورتان باشد هم اینک بر سرِ نی‌ها عیان

جان فدای آن کسی که شد دوشنبه غرق خون
خیمه‌هایش گشت غارت… وای از این نامردمان… .

گرچه این غم روی دوشم طاقتم را تاق کرد
شکرِ حق اما که ما را داد توفیق جنان

کربلا خون بود اما غیر زیبایی نبود
کربلا دیدار معشوق است و عاشق در میان

هر بلایی کز خدا آید نشان رحمتی‌ست
سست کی گردد از این رنج و محن ایمانمان؟

جمعیت مبهوت این بانو… نفس‌ها حبس شد
شد سکوت مرگ حاکم بر زمین و بر زمان

عشق تا روز قیامت وامدار زینب است
عشق تا روز قیامت در مدار زینب است

حسین رضائیان

باقی ماجرا
وحید صدیقی

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه
روز و شبش جابه جاست مرد غریبه

زندگی اش را گرفته است به دندان
یکسره در دست و پاست مرد غریبه

شام شبش نان خشک و صندلی اش سنگ
خواب و خورش بی ریاست مرد غریبه

خسرو و تیمور یا که کورش و نادر
نام جدیدش گداست مرد غریبه

خیره شدم .. چشم هاش آینه بودند
وه که عجب آشناست مرد غریبه
###
فریادش لای بوق و همهمه گم شد
مرگش هم بی صداست مرد غریبه

وحید صدیقی

باقی ماجرا
محمد پاکدل

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم
نشسته ام که خودم را به شعر بسپارم

نشسته ام که گلویی به بغض تازه کنم
در آبگاه غزل های رو به تکرارم

که نامه ای بنویسم پر از گلایه و اشک
که چکه چکه ببارم برای دلدارم

که برملا کنم افسون سینه ی تنگم
طلسم راز مگویی که کرده افسارم

طلسم راز مگویی که در سیاهی شب
شده دلیل تجلی روح سیگارم

من و سکوت پیاپی ، من و مچاله ی شعر
من و افول غم انگیز نبض خودکارم…

من و قوافی بی اعتبار و تکراری
که واژه واژه که هر بیت در خود آوارم

اگر چه فاصله افتاد بینمان اما
به یاد خاطره ها آنقدر نیازارم

سوال های زیادی وبال ذهن من‌ اند…
بیا مرا برهان از هجوم افکارم

محمد پاکدل

باقی ماجرا
قاسم صرافان

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

قاسم صرافان

باقی ماجرا
کودک کار

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب
با چشمای روشنش جهانو کرده جذاب

رو شیشه ها میبینه عکس قشنگیاشو
میکوبه رو صورتش تا بشنون صداشو

خانم بخر یه دونه , یه دونه که چیزی نیس
جواب اونو میدن با یه اشاره که هیس!!

صدای بوق ممتد , گوش کر خیابون
نمیشنون درداشو , لعنتی قرمز بمون

ناپدری پستش گفته که پول بیاره
تا امشبم بتونه توو خونه پا بذاره

کاش مادرش زنده بود تا خنده گم نمیشد
تا اینکه دل نمیداد به این چراغ بیخود

فالهاش اگه بمونه امشب کجا بخوابه
خط کشی خیابون براش عین عذابه

سبز داره میشه چراغ رنگ درخت رویا
اما برای مهتاب معنی نداره فردا

له داره میشه عمرش زیر غرور ماشین
آهای بگید به اورژانس یالا دیگه زود باشین

(سید علی خضری)

باقی ماجرا