امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر

محمدعلی عربنژاد عاکف

امشب بزن به وادی دل، بی‌گدارتر
با من بیا به شهرِ جنون، بی قرارتر

سر می‌رسی همیشه‌ی ایام، پر نهیب
هر وقت می‌شود دل من نابکارتر

سر می‌کنم به شهرِ خیالاتِ نشئگی
گاهی بیاد بوسه‌ای از تو خمارتر

ای همسفر! میان غزل‌ها گلی بکار
تا بیت‌های من نشود بی بهارتر

جان‌ می‌دهم بخاطر یک خنده‌ات؛ بخند
حتی اگر بخواهی از این جانثارتر…

مردی کویری‌ام که به تاریخ می‌روم
مدفون به قعرِ خاطره‌ای شوره‌زارتر

دارد مرا دوباره به تحریر می‌کشد
اینبار رنگ زرد رُخم آشکارتر

مستِ غرور، مستِ شعف، مستِ آرزو
سر می‌دهم به پای شما پایدارتر

پرواز می‌کنم به ثریای عاشقی
هر لحظه‌ شاعرانه‌تر و شهریارتر

محمدعلی عربنژاد عاکف

Read More

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت

هخا هاشمی

تلخ است دل بریدن و از من رمیدنت
باید دوباره “هی بدَوم” تا رسیدنت!

گلخند‌های باغ لبت بود و چشم‌هام
آغازِ شوم حادثه شد سیب چیدنت

ابراز عشق کردم و پاسخ سکوت بود
اما شکست بغض مرا لب گزیدنت

می‌خواستم تمامی تو سهم من شود
راضی شدم به”از لب فنجان” چشیدنت

باید برای لمس نگاهت وضو گرفت
ای چشم‌هات،کعبه و معراج،دیدنت

“عیسی”تر از مسیحم و تنهاتر از خدا
بر من بِدَم که زنده شوم از دمیدنت

«تو» چکه چکه میچکی از سقف “بیت”هام
«من» لحظه لحظه مستم از اینسان چکیدنت

ای دل درون سینه چنین بال و پر نزن
شرمندگی‌ست حاصل من از تپیدنت

هخا هاشمی

Read More

تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنه‌ی من

حمزه کریم تباح فر

تو ای رقیقِ عمیق! ای شراب کهنه‌ی من
بریز جرعه‌ی صبحی به خواب کهنه‌ی من

چنین که جوی روان کرده‌ام به گریه‌ی خود
به چرخ آمده است آسیاب کهنه‌ی من

هنوز پاسخ من جز تو نیست پس بپذیر
که قصد تازه ندارد جواب کهنه‌ی من

چقدر عکس تو اصلا به من نمی‌آید
چقدر مستَحَقَت نیست قاب کهنه‌ی من

به هیچ گوهر نااصل دل نخواهم بست
که جُسته است تو را گنج‌یاب کهنه‌ی من

تو آفتاب و من آیینه‌ی غبارآلود
چه کوچک است تو را بازتاب کهنه‌ی من

برای تسویه‌ی دوری‌ات نیامده‌ام
چقدر مانده فقط از حساب کهنه‌ی من؟

حمزه کریم تباح فر

Read More

سری نمانده و سامان من نمی آید

سید مهدی حسن زاده

سری نمانده و سامان من نمی آید
کسی به تسلیت جان من نمی آید

به گرگ های بیابان دروغ می بندند
نگو که یوسف کنعان من نمی آید

گلایه از چه کنم چون که شانه هم دیگر
به سمت موی پریشان من نمی آید

چه آمده به سر قلب خالی از سکنه
که باد هم به بیابان من نمی آید

به رسم عادت تقویم اعتمادی نیست
بهار سمت زمستان من نمی آید

شب است و حادثه بامداد نزدیک است
شب است و خواب به چشمان من نمی آید

سید مهدی حسن زاده

Read More

وقتش رسیده است زمانی بایستم

عاطفه طیه

وقتش رسیده است زمانی بایستم
باری، بایستم که ببینم که چیستم

شاید زنی دگر به تنم خانه کرده است
من آن کسی که مادر من زاده نیستم

مُرد آن کسی که مادر من زاده بود و من
روزی هزار بار به سوگش گریستم

بس ترس‌خورده بودم و عمری به یک بدن
با یک زن غریبه‌ی دیوانه زیستم!

او جای من نشسته و من مسخ او شدم
نگذاشت یک دقیقه بدانم که کیستم

هر بار آمدم که بخوانم سکوت کرد
هر بار آمدم که بخندم گریستم!

من زخمی از خودم! ز خودم رنج می‌برم
زندانیِ شکنجه‌گری خانگیستم

روحم شکسته است ازین راه پرفریب
وقتش رسیده است زمانی بایستم

عاطفه طیه

Read More