دکتر یدالله گودرزی

خوشم می آید از شبهای پاییز

خوشم می آید از شبهای پاییز
که می بارد درآن بارانِ یکریز!

خوشم می آید از آن گفتگوها
هوای گم شدن در جستجوها

هوای مهربانِ مهرماهی
سبک تر از هوای صبحگاهی

هوای ابریِ آبانِ آبی
شبیه ِ رنگ نارنج و گلابی!

ببین! آواره ی یک جای دنجم
اسیر گندم و بوی برنجم

غمِ پاییز در شعرم نهان است
که می گویند فصل ِ شاعران است

فدای چشمهای صادقِ تو
دل من کَم کَمَک شد عاشقِ تو!

دلم ابری ست ای روحِ بهاران
نیازِ مُبرمی دارم به با را ن !

دکتر یدالله گودرزی

باقی ماجرا
مژگان عباسلو

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است

این معجزه‌ی توست که پاییز قشنگ است
هر شاخه‌ی با برگ گلاویز قشنگ است

هر خش‌خشِ خوشبختی و هر نم‌نمِ باران
تا یاد توام هرکس و هرچیز قشنگ است

کم‌صبرم و کم‌حوصله، دور از تو غمی نیست
پیمانه‌ی من پیش تو لبریز قشنگ است

موجی که نپیوست به ساحل به من آموخت
در عین توانستن پرهیز قشنگ است

بنشین و تماشا کن از این فاصله من را
فواره‌ام، افتادن من نیز قشنگ است

بنشین و ببین،‌زردم و نارنجی و قرمز
پاییز همین است؛ غم‌انگیز قشنگ است

مژگان عباسلو

باقی ماجرا
حسین صادقی

اگر چه با تو پریدن خیال بالم بود

اگر چه با تو پریدن خیال بالم بود
غبارِ مانده‌ی روی تنم وبالم بود

ولی تو پر زدی آن‌قدر که گذر کردی
از آن چه دورترین نقطه‌ی خیالم بود

ولی تو پر زدی آن‌گونه که به وقت وداع
فقط به قدر خداحافظی مجالم بود

نبین که هیچ نپرسیدمت سفر تا کی؟
دلِ پرِ چمدان پاسخ سوالم بود

نبین که هیچ نگفتم، به چشم‌هات قسم
هزار قطره《بمان》 لای دستمالم بود

بیا که پر بزنم با تو، شسته شد با اشک
همان غبار که بر بالم و وبالم بود

حسین صادقی

باقی ماجرا

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!
دختر شیرِ خدایم؛ گوش بسپارید: هان!

کوفیان من دُخت زهرا و علی‌ام، زینبم
سر بیاندازید پایین! کور باید چشمتان

چشم‌هاتان خشک از باران غم هرگز مباد
غم ببارد تا قیامت بر شما از آسمان

خوب می‌دانید ما اولاد طاهاییم… نه؟
گریه‌هاتان از سرِ شرم است؛ آری ناکسان!

تیغ‌هاتان آبرو نگذاشته باقی ز جا
جورتان باشد هم اینک بر سرِ نی‌ها عیان

جان فدای آن کسی که شد دوشنبه غرق خون
خیمه‌هایش گشت غارت… وای از این نامردمان… .

گرچه این غم روی دوشم طاقتم را تاق کرد
شکرِ حق اما که ما را داد توفیق جنان

کربلا خون بود اما غیر زیبایی نبود
کربلا دیدار معشوق است و عاشق در میان

هر بلایی کز خدا آید نشان رحمتی‌ست
سست کی گردد از این رنج و محن ایمانمان؟

جمعیت مبهوت این بانو… نفس‌ها حبس شد
شد سکوت مرگ حاکم بر زمین و بر زمان

عشق تا روز قیامت وامدار زینب است
عشق تا روز قیامت در مدار زینب است

حسین رضائیان

باقی ماجرا
وحید صدیقی

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه

تاب و تبش تابه تاست مرد غریبه
روز و شبش جابه جاست مرد غریبه

زندگی اش را گرفته است به دندان
یکسره در دست و پاست مرد غریبه

شام شبش نان خشک و صندلی اش سنگ
خواب و خورش بی ریاست مرد غریبه

خسرو و تیمور یا که کورش و نادر
نام جدیدش گداست مرد غریبه

خیره شدم .. چشم هاش آینه بودند
وه که عجب آشناست مرد غریبه
###
فریادش لای بوق و همهمه گم شد
مرگش هم بی صداست مرد غریبه

وحید صدیقی

باقی ماجرا
محمد پاکدل

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم

حدود نیمه شب است و هنوز بیدارم
نشسته ام که خودم را به شعر بسپارم

نشسته ام که گلویی به بغض تازه کنم
در آبگاه غزل های رو به تکرارم

که نامه ای بنویسم پر از گلایه و اشک
که چکه چکه ببارم برای دلدارم

که برملا کنم افسون سینه ی تنگم
طلسم راز مگویی که کرده افسارم

طلسم راز مگویی که در سیاهی شب
شده دلیل تجلی روح سیگارم

من و سکوت پیاپی ، من و مچاله ی شعر
من و افول غم انگیز نبض خودکارم…

من و قوافی بی اعتبار و تکراری
که واژه واژه که هر بیت در خود آوارم

اگر چه فاصله افتاد بینمان اما
به یاد خاطره ها آنقدر نیازارم

سوال های زیادی وبال ذهن من‌ اند…
بیا مرا برهان از هجوم افکارم

محمد پاکدل

باقی ماجرا