محمدسعید میرزایی

محمدسعید میرزایی نگاهم کن که دلتنگ توام بانـــوی من لطفاً پریشانم بیا دستی بکش بر موی من لطفاً تو سردت می شود خوابت میآید استرس داری سرت را زودتـــر بگذار بـــر بازوی من لطفاً بد است ایـــن نـــور، نور ِ مستقیـــمِ آفتــابِ بد! تو خورشیدم شو و چشمی بچرخان سوی من لطفاً چرا این مبلها اینقدر بی رحمانه دور از هم…؟ بیــا بنشین کمـــی نزدیکتـر پهلــوی من لطفاً شبیه کوچه ای بی عابرم انگشتهایت را بگو تا رد شوند از لابلای مـــوی من لطفاً ندارد بالش اصلاً این هواپیما تو…

Read More

آخرین انتخاب ———— روی صورت نقابی از لبخند پشت صورت همیشه غمگینم یک زمستان نشسته در قلبم هرشبم خواب مرگ می بینم در سرم مثل پتک می کوبند فکر هایی همیشه تکراری خاطراتی که مثل تیغ ست و خسته از این همه خود آزاری ساعت پنج و نیم صبح ست و در دل سیر و سرکه می جوشم فکر من توی عمق زخمی که می کند کنج درد خاموشم کش نده تو به این شب غمگین کم کن از قرصهای اعصابم دستهایم نمی رسد حتی به تو در عمق بهترین…

Read More

در پرسه‌های شهر مرده، سرد، سیمانی

در پرسه‌های شهر مرده، سرد، سیمانی
از عشق هر شب قصه‌های تازه می‌خوانی

غافل از اینکه درخودش صد چرخ خواهد زد
سیبی که از بخت تو افتادست پنهانی

بر زانوانم می‌نشینی التهابت را
با واژه‌های مهربان در بوسه‌ای آنی

اما یقینن برخلاف ادعاهایت
بااین دل تنها تو هم بی‌شک نمی‌مانی

هر روز و هر شب زیر لب نق می‌زنی دیگر –
از بودن اجباری ات با من پشیمانی

اینکه به طور اتفاقی آمدی تا این
بندرنشین پرتلاطم – سرد – طوفانی

بگذر از این آواره‌ی بی‌سرزمین بانو
بگذر از عاشق بودنت در خلسه‌ای فانی

دستان تو از جنس دیوارند می‌دانم
می‌دانم آخر می‌شوم بیهوده زندانی…

هادی نژادهاشمی

Read More

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود

روسری فهمیده دارد صبر من سر می رود
نم نم و بــا نــاز هی دارد عقب تر می رود

دست نامریی ِ باد و دسته های تار مو
وای این نامرد با آنها چه بد ور می رود

می زنی لبخند و بیش از پیش خوشگل می شوی
اختیــــار ایـن دلــم از دست مــن در مـی رود

واژه های شعر من کم کم سبک تر می شوند
این غــزل دارد بـه سمت سبک دیگـــر می رود

پــا شدی…. انــگار بــر پــا شد قیامت در دلم
رفتی و گفتم ببین ملعون چه محشر می رود

ابـروانت مـی شود یــادآور ” هشتاد و هشت”
چشم هایت باز سمت ” فتنه ” و شر می رود

گــر تــو را ای فتنـه ، شیـخ شهر ننمایـد مهار
مثل ایمــــان مــن ، امنیت ز کشـــور می رود

اهــل نفــرین نیستم امـــا خدا لعنت کنــد
آنکه را یک روز همراهت به محضر می رود…

ناصر عبدالمحمدی

Read More

خدا به فکر فرو رفت : این پری بشود ؟

خدا به فکر فرو رفت : این پری بشود ؟
و یا برای جهانــــم پیمبــــــری بشود ؟

: کمــی شبیه خودم باشد این ؟ اگر باشد
به شکل خالق خود شاه دلبری بشود

خدا به فکر که : آیا برای من باشد
و یا بیاید و زیبـــــای دیگری بشود ؟

به ذهن داشت که آن را فقط پرنده کند
به آسمـــان بدهد تـــا کبــــوتری بشود

نشست تا که اگر مرد مثل یوسف را . . .
و یا شبیه به مریم، کــــه دختری بشود

ودست برد که از ماه تکه ای . . . نه ! نَکند
اراده کرد کــــه تا مــــاه بهتــــری بشود

نگاه کرد به آهوکه : این دو چشم؟ اگرــ
قشنگتر بکشم چشم محشری بشود

کشید ماهیِ نازی و کرد قهــوه ای اش
که در دو برکه دو چشم شناوری بشود

نخواست ماهی ِ زیبا اسیر تُنگ شود
کشید پلک قشنگی که تا دری بشود

و از عصـــاره ی انگـور ریخت بر لب او
که هی شراب بریزدکه ساغری بشود

ولی به آن می خالص لبی اگر برسد
خراب آن شود و بعد کافــــری بشود

Read More