عشق

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن

خدا می خواست در چشمان من زیبا ترین باشی
شرابی در نگاهت ریخت تا گیرا ترین باشی

نمی گنجید روح سرکشت در تنگنای تن
دلت را وسعتی بخشید تا دریا ترین باشی

تو را شاعر، تو را عاشق پدید آورد و قسمت بود
که در شمسی ترین منظومه مولانا ترین باشی

مقدر بود خاکستر شود زهد دروغینم
تو را آموخت همچون شعله بی پروا ترین باشی

خدا تنهای تنها بود و در تنهایی پاکش
تو را تنها پدید آورد تا تنها ترین باشی

خدا وقتی تو را می آفرید از جنس لیلاها
گمان هرگز نمی بردم که واویلا ترین باشی!!

ایرج دهقان

عشق
عشق

باقی ماجرا
کوبانی

کوبانی

طنین ِ کوب کوب ِ قلب ِ کوبانی چه می گوید؟
میــان ِ اینهمه سردرگریبانــی چـه می گوید؟

صدای ِ زوزه ی ِ کفتـار می پیچد به دور ِ شهر
پس ِ دیوارها چشمان ِ جیرانی چه می گوید؟

گره خورده ست بغض ِ کودکان در وحشت و آشوب
غم ِ لالایــی ِ مادر چـــه می دانی چه می گوید؟

بجای ِ گل گلوله، جای ِ هر نارنــــج نارنجک
رگ از رگبار و جان از دست ِ هر جانی چه می گوید؟

دلش خون است کردستان برای پاره ی ِ قلبش
بغل وا کرده بر شبهای ِ ظلمانی چه می گوید؟

“درون ِ حجله ی ِ خوینا خوا بستوگ ِ چاوانی
به داخ و ناله بژ ، او بوک ِ یزدانی” چه می گوید؟*

جهان در مجمع ِ شورای ِ بی امنیتش در خواب
رییسش در خر و پف های ِ طولانی چه می گوید؟

جنایت کن، بکش، آتش بزن، له کن، حلالت باد !
میان ِ قهقهه آیات ِ شیطانــی چـــه می گوید؟

اگر اسلامشان این است لعنت بــر چنین دینی
خدا شرمنده از رسم ِ مسلمانی چه می گوید؟

ندارد هیچ فرقی کُرد و غیر ِ کُرد، انسان باش
بشر! بیدار شو، وجدان ِ انسانی چه می گوید؟؟

شهراد میدری

کوبانی
کوبانی

باقی ماجرا
تنهایی

از تو شنیده ام که حریم خداست دل

یک روز میرسیم به هم حرف میزنم :

من عاشق سکوتم و کم حرف می زنم

هر وقت دل شکسته ترم حرف می زنم

از تو شنیده ام که حریم خداست دل

با تو از آستان حرم حرف می زنم

مثل «فروغ» دلخوش یک شام تیره ام

وقتی که از نهایت غم حرف می زنم

من عاشق سکوتم و رنجی همیشگی

با لهجه ی سیاه قلم حرف می زنم

دریا تویی و رود منم؛ رود رهگذر

یک روز می رسیم به هم حرف می زنم

آن وقت در کنار تو آرام می شوم

آن وقت با زبان دلم حرف می زنم

این نامه چند خط غم هر روزه ی من است

من شاعرم… به لحن قلم حرف می زنم
م. سقلاطونی

تنهایی
تنهایی

باقی ماجرا
شیما شاهسواران احمدی

نیست نزدیکتر از تو به من اما باید

جز تو دستان کسی شور در این ساز نزد
هیچ کس پنجه بر این چنگ خوش آواز نزد

دست برداشتن از خاک پریدن می‌خواست
هیچ کس جز تو چنین دست به پرواز نزد

نیست نزدیکتر از تو به من اما باید
چای نوشید و زبان بست و دم از راز نزد

او که لب بست و دم از راز نزد می‌شکند
هیچ کس سنگ بر آن پنجره‌ی باز نزد

قسمت از اول خط ساز مخالف می‌زد
درد این است به میل دل من ساز نزد

سیب ممنوعه‌ترین میوه‌ی دنیای شماست
سیب سرخم که کسی بر تن من گاز نزد

بخت از پشت درِ خانه‌ی من رد شده است
شاید این بار کسی در بزند… باز نزد

شیما شاهسواران احمدی

شیما شاهسواران احمدی
شیما شاهسواران احمدی

باقی ماجرا
قاسم قربانی

فصل رنگین بهارعاشقان دردست توست

گفتگویم بادوچشم بی قرارت هست نیست
چون من مجنون بیدل غمگسارت هست نیست

برسش بی باسخ چشمان مستت چیست چیست
عالمی درکنج محنت داغ دارت هست نیست

فصل رنگین بهارعاشقان دردست توست
اززمستان هم خزانی تر بهارت هست نیست

من بیابان گردشبهای سکوتم دردمند
ساکنی عاشق ترازمن دردیارت هست نیست

بادوباران هم به لبخندتودل خوش کرده اند
تازمین واسمان هم بی قرارت هست نیست

درضمیرخسته گانت شعله هاازعشق بود
کین همه خیل شهیدان وامدارت هست نیست

سجده گاه سربه داران روبه محراب دل است
کین همه سجاده خون درکنارتهست نیست

قاسم قربانی

قاسم قربانی
قاسم قربانی

باقی ماجرا
حسن رحمانی نکو

باید که منبع هنرم را عوض کنم

نقیضه ای بر شعر ناصر فیض

وقتی نمی شود پدرم را عوض کنم
باید عقیده ی پسرم را عوض کنم

وقتی حساب می برد از هر که غیر من
باید که نحوه ی تشرم را عوض کنم

دیروز توی کوچه زنم پشت رل نشست
امروز میروم سپرم را عوض کنم!

زیر فشار جامعه زاییده گاو مان
باید که جنس گاو نرم را عوض کنم!

حس میشود تفاوت طیاره با قطار
وقتی وسیله ی سفرم را عوض کنم!

“وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند”
دیوانه ام کمک فنرم را عوض کنم؟!

میریزد از شکاف هر انگشت من هنر
باید که منبع هنرم را عوض کنم

تقصیر گاو نیست که زاییده گاومان
امروز میروم که خرم را عوض کنم!!!

مرگا به من که با فنر اره برقی اش
یک میخ دسته ی تبرم را عوض کنم

باید لباس سبز خودم را درآورم
تا خلق و خوی فتنه گرم را عوض کنم

کاندید کوچه پشتی مان شام میدهد
وقتش رسیده که نظرم را عوض کنم…

حسن رحمانی نکو

حسن رحمانی نکو
حسن رحمانی نکو

باقی ماجرا