قاسم قربانی

فصل رنگین بهارعاشقان دردست توست

گفتگویم بادوچشم بی قرارت هست نیست
چون من مجنون بیدل غمگسارت هست نیست

برسش بی باسخ چشمان مستت چیست چیست
عالمی درکنج محنت داغ دارت هست نیست

فصل رنگین بهارعاشقان دردست توست
اززمستان هم خزانی تر بهارت هست نیست

من بیابان گردشبهای سکوتم دردمند
ساکنی عاشق ترازمن دردیارت هست نیست

بادوباران هم به لبخندتودل خوش کرده اند
تازمین واسمان هم بی قرارت هست نیست

درضمیرخسته گانت شعله هاازعشق بود
کین همه خیل شهیدان وامدارت هست نیست

سجده گاه سربه داران روبه محراب دل است
کین همه سجاده خون درکنارتهست نیست

قاسم قربانی

قاسم قربانی
قاسم قربانی

باقی ماجرا
حسن رحمانی نکو

باید که منبع هنرم را عوض کنم

نقیضه ای بر شعر ناصر فیض

وقتی نمی شود پدرم را عوض کنم
باید عقیده ی پسرم را عوض کنم

وقتی حساب می برد از هر که غیر من
باید که نحوه ی تشرم را عوض کنم

دیروز توی کوچه زنم پشت رل نشست
امروز میروم سپرم را عوض کنم!

زیر فشار جامعه زاییده گاو مان
باید که جنس گاو نرم را عوض کنم!

حس میشود تفاوت طیاره با قطار
وقتی وسیله ی سفرم را عوض کنم!

“وقتی چراغ مه شکنم را شکسته اند”
دیوانه ام کمک فنرم را عوض کنم؟!

میریزد از شکاف هر انگشت من هنر
باید که منبع هنرم را عوض کنم

تقصیر گاو نیست که زاییده گاومان
امروز میروم که خرم را عوض کنم!!!

مرگا به من که با فنر اره برقی اش
یک میخ دسته ی تبرم را عوض کنم

باید لباس سبز خودم را درآورم
تا خلق و خوی فتنه گرم را عوض کنم

کاندید کوچه پشتی مان شام میدهد
وقتش رسیده که نظرم را عوض کنم…

حسن رحمانی نکو

حسن رحمانی نکو
حسن رحمانی نکو

باقی ماجرا
فاضل نظری

سر مغرور من !

همین عقلی که با سنگ حقیقت خانه می سازد
زمانی از حقیقت های ما افسانه می سازد

سر مغرور من ! با میل دل باید کنار آمد
که عاقل آن کسی باشد که با دیوانه می سازد

مرنج از بیش و کم چشم از شراب این و آن بردار
که این ساقی به قدر « تشنگی » پیمانه می سازد

مپرس از من چرا در پیله ی مهر تو محبوسم
که عشق از پیله های مرده هم پروانه می سازد

به من گفت ای بیابان گرد غربت ! کیستی ؟ گفتم :
پرستویی که هر جا می نشیند لانه می سازد

مگو شرط دوام دوستی دوری ست ، باور کن
همین یک اشتباه از آشنا بیگانه می سازد

«فاضل نظری»

باقی ماجرا
انسیه سادات هاشمی

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق

مزه ی عشق به این خوف و رجاهاست رفیق
عشق سرگرمی اش آزار و تسلاست رفیق

قیمت یک شب از آن چشم ، غزل نوشیدن
سال ها بیت به بیت آه و تمناست رفیق

نشدم راهی ات ای عشق که سیراب شوم
تشنگی ناب ترین لذت دنیاست رفیق

بارها تا لب این چشمه دویده است دلم
این سرابی است که از دور گواراست رفیق

اسم آن روز که نامیده ای اش روز وصال
در لغتنامه ی من “روز مبادا”ست رفیق

“نیست در شهر عزیزی که دل از ما ببرد”
بنشین شعر بخوان! دور جوان هاست رفیق

انسیه سادات هاشمی

انسیه سادات هاشمی
انسیه سادات هاشمی

باقی ماجرا
حامد اشکان

از دست چشم های تو دیوانه می‌شوم

از دست چشم های تو دیوانه می‌شوم
آری،من از برای تو دیوانه می‌شوم

پیچیده خنده های تو در کاسه‌ی سرم
هر لحظه با صدای تو دیوانه‌ می شوم

سیگار و چرس و بنگ به دادم نمی رسند
وقتی که در هوای تو دیوانه می‌شوم

مانند آن پرنده‌ی افتاده در قفس
تا وسعت خدای تو دیوانه می‌شوم

اکنون میان هر نفس ام جا گرفته‌ی‌
با چون و با چرای تو دیوانه می‌شوم

حامد اشکان

حامد اشکان
حامد اشکان

باقی ماجرا
اصغر عظیمی مهر

یا بگو “نه” یا کــــه ” آری” ‘ قصـــــه پردازی نکن

زود میلرزد دلــــم! اینقـــــدر طنــــازی نکن!
اینچنین با چشم معصومت هوسبازی نکن!

یک سؤال ساده پرسیدم ‘ جوابش ساده است
یا بگو “نه” یا کــــه ” آری” ‘ قصـــــه پردازی نکن

تا برای دلبــــری شیرین زبانـــی کافی است
وقت خود را بیش از این صرف زبان بازی نکن

حاصل یک عمر در یک لحظه ویران می شود
مثل سیل سرکشــی خانــــه براندازی نکن

راه ناهموار و پایم لنگ و اسبم خسته استپ
در چنین وضعــــی تو دیگر سنگ اندازی نکن

” جان نثاری” حالت اغراق در دلدادگی ست
بعد از این دل خوش به این آمار جانبازی نکن

کی به خدمت میگمارد عاقلی دیوانه را ؟!
این جماعت را معاف از رنـج سربازی نکن

اصغر عظیمی مهر

اصغر عظیمی مهر
اصغر عظیمی مهر

باقی ماجرا