وقتی که خون دررگ هایم

سامان جابری

وقتی که خون دررگ هایم شبیه ارتش مورچه ها دررفت وآمداست یک تیغ نخواستنت کافیست تامورچه ها راهشان راعوض کنند وازمسیررگهایم عبورکنند وتک تک موزائیک های خانه راطی کنند تاپایان زودتربه استقبال یک متروکه بیاید سامان جابری

Read More

برگ خُشکی ولگردم

ابوالقاسم کریمی

برگ خُشکی ولگردم
در پنجه ی نسیمی سرد
نسیم سردی که
از سمت خانه ی زنی هرزه می آید
زن هرزه ای که هرشب
تن برهنه اش را
به فقر می فروشد
و بازی کهنه ی زندگی را
با مرگ غمناک خویش ، به پایان می سپارد

ابوالقاسم کریمی

Read More

می توانستم

سید رسول پیره

می توانستم
آب‌سرد کنی باشم
که جگر،
که لب زائرانت را خنک کنم
تا به تو سلام دهند
دیگی باشم که غذای نذری را در آن می پزند
تلفنی همگانی باشم
که از زائرانت
از راه‌های دور خبر بگیرد
لااقل می‌توانستم
پرچمی باشم بالای گنبد
باد بخورم
با کبوترها بازی کنم
با آسمان
اما
زائری هستم
که دلم را به بخش امانات حرم داده ام
تا وقت رفتن آیینه‌ای جیبی بگیرم
سید رسول پیره

Read More