قابوسنامه

حکایت : دو درویش

دو درویش با هم سفر می‌کردند یکی از آن دو هیچ پولی با خود نداشت اما در جیب دیگری پنج دینار بود. درویش بی‌پول با خیال آسوده راه می‌رفت و همه جا به آسانبی می‌خوابید اما دوستش از ترس این که پنج دینارش را بدزدند خواب به چشمانش نمی‌آمد و همیشه احساس نگرانی می‌کرد سرانجام آن دو در ضمن سفر، به سر یک چاه رسیدند. شب بود و آن دو نشستند تا استراحت کنند. درویش بی‌پول دراز کشید و به خواب رفت اما درویش دیگر، نخوابید و پی در پی به دور و برش نگاه می‌انداخت و می‌گفت چه کنم!؟ چه کار کنم!؟ دوستش یک بار بیدار شد و دید هم سفرش نخوابیده است و دلواپس و نگران به نظر می‌رسد. پس نشست و با تعجب پرسید چرا نمی‌خوابی؟!…

📗قابوسنامه

پست کامل
داستان کوتاه

این قبیل آدم‌ها هرگز در کار خیانت نمی‌کنند

یک مهندس روسی تعدادی کارگر ایرانی را برای کار استخدام کرده بود. کارگران بنا به وظیفه شرعی وقت اذان که می‌شد برای خواندن نماز دست از کار می‌کشیدند.

یک روز مهندس به آنان اخطار کرد که اگر هنگام کار نماز بخوانند آخر ماه از حقوقشان کسر می‌شود. کسانی که ایمان ضعیف و سست داشتند از ترس کم شدن حقوقشان، نماز را به آخر وقت می‌گذاردند امّا عدّه ای بدون ترس از کم شدن حقوقشان، همچنان در اوّل وقت، نماز ظهر و عصرشان را می‌خواندند. آخر ماه، مهندس به کارگرانی که همچنان نمازشان را اوّل وقت خوانده بودند، بیشتر از حقوق عادّی ماهیانه پرداخت کرد.

کسانی که نماز خود را به بعد از کار گذاشته بودند به مهندس اعتراض کردند که چرا حقوق آن کارگرها را بر خلاف انتظارشان زیاد داده است. مهندس می‌‌گوید:
«اهميّت دادن این کارگرها به نماز و صرفنظر کردن از کسر حقوق، نشانگر آن است که ایمان‌شان بیشتر از شماست
و این قبیل آدم‌ها هرگز در کار خیانت نمی‌کنند همچنانکه به نماز خود خیانت نکردند.»

پست کامل
ضرب المثل های ایرانی

نه سیخ بسوره نه کباب

شجاع‌السلطنه، پسر فتحعلی‌شاه، یک وقتی حاکم کرمان بود. اسم کوچکش حسنعلی میرزا بود. او در کرمان تجربه کرده بود و متوجه شده بود که ترکه‌های نازک انار می‌تواند کار سیخ کباب را بکند و کباب بر سیخی که چوبش انار باشد خوشمزه‌تر هم می‌شود.
برای همین پخت کباب با چوب انار را باب کرد که در کرمان به «کباب حسنی» معروف شد و حاکم وقتی میل کباب داشت به نوکرها می‌گفت: «طوری کباب را بگردانید که نه سیخ بسوزه نه کباب.»
این دستور او به صورت ضرب‌المثل درآمد و برای بیان و توصیه میانه‌روی و اعتدال در کارها توسط مردم به کار می‌رود

پست کامل
ودی آلن

این قلم فروشی است

کتاب صوتی
این قلم فروشی است
وودی آلن
حسين يعقوبی
بهروز رضوی

این قلم فروشی است / وودی آلن

وودی آلن (به انگلیسی: Woody Allen) ‏(۱ دسامبر ۱۹۳۵)، کمدین، بازیگر، کارگردان، نویسنده و موسیقی‌دان آمریکایی است. آلن فعالیت حرفه‌ای خود را به عنوان یک نویسنده کتاب‌های طنز و سپس یک کمدین روی صحنه آغاز کرد و سپس در دههٔ ۶۰ میلادی فعالیت فیلم‌سازی خود را آغاز کرد.وی ۱۹ بار نامزد اسکار و چهار بار برنده آن شده است که این جوایز شامل یک اسکار بهترین کارگردانی و سه جایزه اسکار بهترین فیلم‌نامه غیراقتباسی شده است.

قلم فروشی گاه و بیگاه نوابغ بزرگ عالم ادبیات یک واقعیت غیر قابل اجتناب است. غم نان و معیشت باعث شده تا نویسنده ها نوشته هایی را برای پول بنویسند..از برتری‌های انسان، توانایی او بر « گفتن » و « نوشتن » است. اندیشمندان گذشته، محصول زحمات خویش را در قالب « کتاب » ‌به آیندگان عرضه کرده‌اند و فرهنگ بشری در سایه تالیفات دانشمندان، رفته رفته به غنا و وسعت کنونی رسیده است. و چه میراثی گرانبهاتر و ماندگارتر از آثار قلمی؟!
دلیل عزت اهل سخن همین کافی است که خورده‌های قلم، زیر پا نباید ریخت.

پست کامل
رمان هیما

دانلود رمان هیما

هیما بختیاری! نوه خان بابا! خان یکی از روستاهای شمال کشور! دختر شاد و سرزنده ایی که باعث شادی همه میشه امام دلی پر غم و حسرت داره. دختری که یه جورایی زندگی دخترای خون بس رو سامان میده و لی خودش زندگیش از همه نا به سامان تره. هیمای قصه ما کلا کارش با خون بسه.
این بار برای برادرش خون بسگرفته میشه و این دختر خانوم سعی میکنه کاری کنه که عروس خون بس توی دل برادرش جا باز کنه. از یه طرف دزدیده شدنش توسط یه نفر که حتی فکرشم نمیکنه باعث میشه یه صفحه از زندگیش ورق بخوره. حالا چی میشه نمیدونم! اما زیاد با آرامش نیست این دزدیده شدن. برای هیمای قصه من خیلی سخته. شکنجه شدن براش غیر قابل تحمله! این دزدیده شدن. یه استاراته که هیما از همه دور بشه و بره شیراز و توی شیراز هم بخاطر باهوش بودنش وارد یه باند خلافکار میشه… پایان خوش

پست کامل
زن قرار دادی

دانلود رمان زن قراردادی

زن قراردادی

نویسنده: مهری رحمانی

بخشی از کتاب:
کتاب را بست داشت فکر میکرد که شب بهترین قسمت روز است نه صدایی نه قانونی نه منعی همه چیز در اختیار خودش بود. روی زمین دراز کشید بدنش را کش و قوس داد. ماه از پنجره به رویاهایش ریخت. تلفن زنگ زد
وقتی حرفهام تموم شد با لحنی که رنگ موعظه داشت گفت: ما دنبال فوق العاده هستیم در حالیکه فوق العاده ای در کار نیست. نمیدونم چه جوابی دادم ولی خوب میدونم وقتی گوشی رو گذاشت فهمید که به من دروغ گفته چون از تاسف خزیده در صداش بوی یک انتظار سرخورده می اومد. مطمئنم وقتی که این حرفو زد سوز این انتظار توی چشماش سرخ و مرطوب شده بود چون در لحن صداش نه تنها حسرت بلکه بغض کهنه ای پس رفته بود ولی نه اونقدر که من نفهمم. انتظار چیزی چیزی مثل حسی شبیه اتفاقی ساده با طعمی فوق العاده است. …

ژانر: اجتماعی عاشقانه
تعداد صفحات: 130 صفحه

پست کامل