مهدی‌ فرجی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی

می توانی بروی قصه و رویا بشوی
راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی
من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛
چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم
من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط
باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد
تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

در جهانی که پر از وامق و مجنون شده است
می توانی عذرا باشی، لیلا بشوی

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند
در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد
فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی

مهدی‌ فرجی

باقی ماجرا
فاضل نظری

اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است

اگر خطا نکنم ، عطر ، عطر یار من است
کدام دسته گل امروز بر مزار من است

گلی که آمده بر خاک من نمی داند
هزار غنچه ی خشکیده در کنار من است

گل محمدی من ، مپرس حال مرا
به غم دچار چنانم که غم دچار من است

تو قرص ماهی و من برکه ای که می خشکد
خود این خلاصه ی غم های روزگار من است

بگیر دست مرا تا زخاک بر خیزم
اگرچه سوخته ام ، نوبت بهار من است

فاضل نظری

باقی ماجرا
سجاد سامانی

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن

باشد، تو نیز بر جگرم خنجری بزن
با من دم از هوای کسِ دیگری بزن

پرواز با رقیب اگر فرصتی گذاشت
روزی به آشیانه ی من هم سری بزن

ای دل به جنگ جمع رقیبان شتاب کن
سرباز نیمه جان! به صف لشگری بزن

درد فراق آمد و عشق از دلم نرفت
ای روزگار! سیلیِ محکمتری بزن

شاید که جام بشکنم و توبه ای کنم
ای مرگ! پیش از آنکه بیایی دری بزن…

“سجاد سامانی”

باقی ماجرا
فاضل نظری

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی

در ابتدای سفر گفت بی سبب نگرانی
به بوسه گفتمش اما تو نیز چون دگرانی

به یوسف تو هزاران عزیز دست به دامان
تو مثل برده فروشان به فکر سود و زیانی

گل شکفتهء خود را سپرده ام به تو ای رود
به شرط اینکه امانت به آشنا برسانی

مرا در آینه می بینی و هنوز همانم…
تو را آینه می بینم و هنوز همانی

هزار صبح توانستی و نخواستی اما
رسیدنی ست شبی که بخواهی و نتوانی

فاضل نظری

باقی ماجرا
امید صباغ نو

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی ( امید صباغ نو )

چقدر ساده به هم ریختی روان مرا
بریده غصّه ی دل کندنت امان مرا

قبول کن که مخاطب پسند خواهد شد
به هر زبان بنویسند داستان مرا

گذشتی از من و شب های خالی از غزلم
گرفته حسرت دستان تو جهان مرا

سریع پیر شدم آنچنانکه آینه نیز
شکسته در دل خود صورت جوان مرا

به فکر معجزه ای تازه بودم و ناگاه
خدا گرفت به دست تو امتحان مرا

نه تو خلیل خدایی نه من چو اسماعیل
بگیر خنجر و در دم بگیر جان مرا

تو را به حرمت عشقت قسم بیا برگرد
بیا و تلخ تر از این مکن دهان مرا

چه روزگار غریبی است بعد رفتن تو
بغل گرفته غمی کهنه آسمان مرا

تو نیم دیگر من نیستی ؛ تمام منی
تمام کن غم و اندوه سالیان مرا

امید صباغ نو

باقی ماجرا
حسین منزوی

شبی که می گذرد با تو بی کران خوش تر

شبی که می گذرد با تو بی کران خوش تر
که پای بند تو ، وارسته از زمان خوش تر

برای مستی و دیوانگی ، می و افیون
خوش اند هر دو و چشمت ز هر دوان خوش تر

ز گونه و لب تو ، بوسه بر کدام زنم
که خوش تر است از آن و این از آن خوش تر

ستاره و گل و آیینه و تو ، جمله خوش اید
ولی تو از همگان میانشان خوش تر

خوشا جوانی ات از چشمه های روشن جان
خوشا ! که جان جوان از تن جوان خوش تر

درآ ، به چشم من ای شوکت زمینی تو
به جلوه از همه خوبان آسمان خوش تر

مرا صدا بزن آه ! ای مرا صدا زدنت
هم از ترنم بال فرشتگان خوش تر

خوش است از همه با هر زبان روایت عشق
ولی روایت ِ آن چشم مهربان خوش تر

ز عشق های جوانی ، عزیزتر دارم
تو را ، که گرمی خورشید در خزان خوش تر

حسین منزوی

باقی ماجرا