حسین منزوی

امشب به ساز خاطره مضراب مي­زنم

امشب به ساز خاطره مضراب مي­زنم
مضراب را به ياد تو بي تاب مي­زنم

آري‚ كوير عاطفه‌ام‚ تشنه توام
دل را به ياد توست كه بر آب میزنم

فانوس آسماني و من هم ستاره وار
چشمك به سوي زورق مهتاب مي­زنم

رفت آن شبي كه اشك مرا خواب مي ربود
“امشب به سيل اشك ره خواب مي­زنم”

بين هجوم اين همه تصوير رنگ رنگ
تنها نگاه توست كه در قاب ميزنم

حسين منزوي

پست کامل
قیصر امین پور

بی‌تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند

بی‌تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‌های نگران آینۀ تردیدند

نشد از سایۀ خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی، همۀ ثانیه‌ها، ساعت‌ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند

قیصر امین پور

پست کامل
فاضل نظری

ماهی تویی و آب، من و تُنگ روزگار

فواره وار سر به هوایی و سر به زیر
چون تلخی شراب دل آزار و دلپذیر

ماهی تویی و آب، من و تُنگ روزگار
من در حصار تُنگ و تو در مشت من اسیر

پلک مرای برای تماشای خود ببند
ای رد پای گمشده باد در کویر

ای مرگ م‌یرسی به من، اما چقدر زود
ای عشق می‌رسم به تو، اما چقدر دیر

مرداب زندگی همه را غرق میکند
ای عشق همتی کن و دست مرا بگیر

چشم انتظار حادثه ی ناگهان مباش
بامرگ زندگی کن و بازندگی بمیر

فاضل نظری

پست کامل
حامد عسکری

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد

هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد
می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد

آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت:
یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد

وای بر تلخی فرجام رعیت پسری
که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد

ماهرویی دل من برده و ترسم این است
سرمه بر چشم کشد،زیره به کرمان ببرد

دو دلم اینکه بیاید من معمولی را
سر و سامان بدهد یا سر و سامان ببرد

مرد آنگاه که از درد به خود می پیچد
ناگزیر است لبی تا لب قلیان ببرد

شعر کوتاه ولی حرف به اندازه ی کوه
باید این قائله را “آه” به پایان ببرد

شب به شب قوچی ازین دهکده کم خواهد شد
ماده گرگی دل اگر از سگ چوپان ببرد

حامد عسکری

پست کامل
حامد عسکری

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
با همه گرمیم… با دل های تنها بیشتر

درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم
قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر

بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار
زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر

هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی
بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر

رفته ای … اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت
من که دلتنگ توام امروز … فردا بیشتر

زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر
بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر

هیچ کس از عشق سو غاتی به جز دوری ندید
هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر

بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی :”عاشقم”
خون انگشتم بر آجر حک کنم : ما بیشتر…

حامد عسکری

پست کامل
محمد مهدی هرمزی

ویرانه شدم بعد تو اى خانه ات آباد

ویرانه شدم بعد تو اى خانه ات آباد
بيچاره دلى كه سر و كارش به تو افتاد

بعد از تو كه دستان مرا پس زده بودى
غم بود كه هر بار فقط دست به من داد

صد نامه نوشتم همه امضا شده با اشك…
صد بار غرورم به تو آن را نفرستاد

آزاد؛ هرآنكس كه به دام تو اسيرست
دربند؛ هرآنکس که شد از بند تو آزاد

در پیله ی خود حبس شدم چون که پس از تو
انگیزه ی پروانه شدن از سرم افتاد .
محمد مهدی هرمزی

پست کامل