اصغر عظیمی مهر

گرچه با کپسول اکسیژن مجابت کرده اند
مادرت می گفت دکتـــرها جوابت کرده اند

مرگ تدریجی ست این دردی که داری می کشی
منتهـــا با قرص هـــای خواب ، خــوابت کرده اند

خواب می بینی که در “سردشتی” و “گیلان غرب”
خواب می بینـــی کــــه در آتش کبابت کرده اند

خواب می بینی می آید بوی ترش سیب کال
پس بــرای آزمــــایش انتخــــابت کـــرده اند

خواب می بینی که مسؤلان بنیاد شهید
بر در دروازه هـــای شهــر قـابت کرده اند

خواب می بینی کنـــار ِ صحن “بابا یادگار”
بمب ها بر قریه ی “زرده” اصابت کرده اند

قصر شیرینی، کـــه از شیرینی ات چیـزی نماند
یا پلی هستی که چون سر پل خرابت کرده اند؟

خوشه خوشه بمب های خوشه ای را چیده ای
باد ِ خاکـــی بـــا کدامین آتش آبت کرده اند؟

با کدامین آتش ای شمعی که در خود سوختی
قطــره قطـــره در وجـــود خـود مذابت کرده اند؟

می پری از خــواب و میبینی شهیـد زنده ای
با چه معیاری – نمی دانم – حسابت کرده اند

اصغر عظیمی مهر

Read More

مثل خرقانِ بــر سَر ِ بسطام

ناصر ندیمی

( ناصر ندیمی )

باید این شعر دستتان برسد

تا من از راه مـی رسم بعدا”

در تنم رخنه کرده ای بی هیچ

در سَرَم چرخ می زنی ای زن!

در تنـم رخنه کرده ای بدجور

مثل مستی، که در تنِ خیام

مثل شمسِ نشسته در رومی

مثل خرقانِ بــر سَر ِ بسطام

در سَرم چرخ زد صدایت تلخ

مثل گلپونه هـای بسطامی

مثل بَم، لرزه در تنم افتاد

من فرو ریختم بـه آرامی

فکر کردم ، نیـــاز دارم کـــه:

اَمن ِ آغوشِ شاعری باشی

مثل تنبـــورِ دستِ گَهـــواره

یا که شهرام ناظری باشی!

تو ولی هیچکس نبودی زن

یک زنِ ایده آلِ کافه نشین

یک زنِ مَرد را بغـــل کـــــرده

شکلِ یک زن، که در معابد چین!

مثل اسپانیا پُـــر از کولی

قدر دلشوره در دلِ سیسیل

مثل اهرام مفتخر ؛ در مصــر

مثل زن های سبزه ی برزیل

معتبر ، مثل ِ شهر واتیکان

یا که نه؛چاهِ جمکران در قم

اینچنینی برای من ای زن

مثل یک پاپ معتبـر در رُم

ماه سپتامبر، تووی شهریور

شک ندارم خلیـــج ِ بنگالـی

شکل یک زن؛که دزد هم باشد

در دلِ آب هـای سومالـــــی

گیجِ پسکوچه های بمبئی ام

هند، باران موسمی، مذهب

گاوهــــای کلافـــه در شاعــــر

سَر به گَنگِ تو می زنم هر شب

ترس و شبلرزه های مالاگا

رَد شدن زیر سایه ی انگور

اینچنینی برای من ای زن

خوابی آرام تووی سنگاپور

کـــوهِ آتشفشان کـــه در ژاپن

یا که رقصی عجیب در فیجی

تو، بدن لرزه های بعد از…هیچ

بی تـــــو درگیر ِ مرگ ِ تدریجی

باکـــره مثل حضرت ِ مریـــم

یا زنی هرزه تووی شهر پکن

دست خورده/نخورده/…شکی نیست

من بـه تـــو دست می زنم حتما”

مرد شاعـــر چقدر می خواهد

دست در دست کعبه قر بدهد

فاصله؛ چند دکمه/ پیراهن

پیرهن را به شعر جِر بدهد

تُرکِ شیراز ،گیجِ قونیه

پا بــه پایم بچرخ مولانا

گونلریم ده قالیب بویوک نیسگیل

باشیما ال چکیرسن آی آنا؟!

روی یک صندلی؛

وَ در اتوبوس

من،اتوبان

به مقصدِ تهران

خواب راننده با تنِ جاده

من به تو فکر می کنم؛

پایان.

Read More

در کنار من ولـــی همواره فکر ِ رفتنی

تنهایی

دلخوشم با نظم ِ گیسویت ، پریشانی چرا ؟!
من که مستم با نسیمی ، عطر افشانی چرا ؟!

آینه در آینه ، امشب کـــه مبهوت تو ام
ماه را آورده ای بر چین پیشانی چرا !؟

گاه می خندی و گاهی اشک در می آوری
آه!… عادت کرده ای من را برنجانی چرا ؟

بی تو هی دور و برم ساز مخالف می زنند
مثل هر روزت ، قناری جان ! نمی خوانی چرا؟

با وجود سرگرانی های مردم می زنی،
بر بساط عاشقیمان چـوب ارزانی چرا؟

جای هیزم خاطرات کهنه مان را یک به یک
در دل شومینه میخواهی بسوزانی چرا ؟

آخرش می میرم و یک روز می فهمی کسی،
مثل من عاشق نخواهد شد ، پشیمانی چرا؟!

در کنار من ولـــی همواره فکر ِ رفتنی
تازه پیشم آمدی ، قدری نمی مانی چرا ؟

امیر توانا املشی

Read More

دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق

مجنونم و خــو کرده بـــه هرگز نرسیدن
با این همه سخت است دل از چون تو بریدن

از تو فقط آزردن و هی کــوزه شکستن
از من همه دل دادن و پا پس نکشیدن

دل کفتر ماتم زده ای بود که با عشق
کارش شده بـی واهمــه از بام پریدن

چون سرخ ترین سیب در آغــوش درختی ،
سخت است تو را دیدن و از شاخه نچیدن

آن گونه دچارت شده یوسُف که خودش هم
افتاده بـــه عاشـق شدن وجامـــه دریدن

اعجاز تو مغرورترین ساحره ها را
وادارنمود ست به انگشت گزیدن

تا این که به هر جا ببرد عطر تنت را
واداشته ای باد صبــــا را بــه وزیدن

ای چـــادر گلدار پریشـــان شده در باد
خوب است به دنبال تو یک دشت دویدن

امیر توانا املشی

Read More

غـــروب بود ، و مرد از خدا نمی‌فهمید

نشسته بود پسر، روی جعبه‌اش با واکس
غریب بود ، کسی را نداشت الا واکس

نشسته بـــود و سکوت از نگــاه او می‌ریخت
و گاه بغض صدا می‌شکست : «آقا واکس؟»

درست اول پائیــــز ، هفت سالش بـــود
روی جعبه‌ی مشقش نوشت :‌ بابا واکس…

غـــروب بود ، و مرد از خدا نمی‌فهمید
و می‌زد آن پسرک کفش سردِ او را واکس

(سیاه مشقی از اسمِ خدا خدا بر کفش
نماز محضـی از اعجاز فرچه‌ها با واکس)

بـرای خنده لگد زد به زیـــر قوطــی ، بعد
صدای خنده‌ی مرد و زنی که : «ها ها واکس-

چقدر روی زمیــن خنده‌دار می‌چرخد!»
(چه داستان عجیبی!)‌ بله،‌ در اینجا واکس-

پرید تــوی ِخیــابان ، پسر بــــه دنبــالش
صدای شیهه‌ی ماشین رسید، اما واکس-

یواش قِل زد و رد شد ، کنــــــار جدول ماند
و خون سرخ و سیاهی کشیده شد تا واکس…

غروب بود ، و دنیـــا هنــــوز مــی‌چرخید
و کفش‌های همه خورده بود گویا واکس

و کارخانه بـــه کارش ادامه می‌داد و
هنوز طبق زمان هر دقیقه صدها واکس…

کسـی میان خیابان سه بار “مادر!” گفت
و هیچ چیز تکان هم نخورد، حتی واکس

صدای باد ، خیابان ، و جعبــــه‌ای پاره
نشسته بود ولی روی جعبه تنها واکس . . .

پوریا “نبراس ” میر رکنی

Read More