فاضل نظری

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناری‌ها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دل‌تنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

روزی همین مردم که سنگم می‌زنند از رشک
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

فاضل نظری

پست کامل
سعید سلیمان پور

بر قامتت دو ساقۀ نور آفریده‌اند

بر قامتت دو ساقۀ نور آفریده‌اند
دست تو را مگر ز بلور آفریده‌اند؟

در گوش شب شبیه مزامیر آفتاب
از لحن روشن تو زبور آفریده‌اند

بازار لعل را به بدخشان شکسته‌اند
وقتی که از لبان تو شور آفریده‌اند

واللیل زلفهای تو را دیده و سپس
از صورت تو سورۀ نور آفریده‌اند

در محشر نگاه طرب خیزت ای بهار
شور آفریده اند، نُشور آفریده‌اند

چشم بد خزان که به انکار گل رسد
از گلشن جمال تو دور آفریده‌اند

از جلوۀ خيال تو در جان شاعران
صد جلوه‌زار شعر و شعور آفريده‌اند

سعید سلیمان پور

پست کامل
جلال محمدی تبریز

شتر اهل جمل بال و پر آورده برون

شتر اهل جمل بال و پر آورده برون
مار هفتاد سر فتنه سرآورده برون

باز گوساله‌پرستان به خروش آمده‌اند
سامری زانکه خدای دگر آورده برون

بی‌سبب نیست در این باغچه‌ها رویش خار
فتنة کاخ‌نشینان ثمر آورده برون

آنکه با ما سخن از حرمت گل‌ها می‌گفت
از پی قتل درختان تبر آورده برون

روزگاریست که سرسلسلة راهزنان
تیغ بر قافلة راهبر آورده برون

می‌شناسید، سیاست‌زده‌ای سایه‌پرست
پیش خورشید، سنان و سپر آورده برون

اثر کینة بومان سیاهی‌طلب است
آتشی‌ گر سر از این بوم و بر آورده برون

باز پیوند شب و شهوت و شیطان و شیوخ
شرر و شعبده و شور و شر آورده برون

تخم تاریکی و تردید و تباهی کشتند
خون و خار و خس و خرزهره بر، آورده برون

اینکه پیچیده در این باغ، سموم نفسی‌ست
کاژدها از جگر کینه‌ور آورده برون

اهل نیرنگ و نفاق از مدد پیر فرنگ
گرم سودا، علم کر و فر آورده برون

این علی‌ هست که از جنگ جمل می‌آید
دیدة فتنه به شمشیر درآورده برون

جلال محمدی تبریز

پست کامل
مریم جعفری آذرمانی

اين جا حضورِ پنجره با در برابر است

اين جا حضورِ پنجره با در برابر است
راه فرار نيست؛ جنون در برابر است

كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند
بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است

دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد
خيرِ دعاي همهمه، با شر برابر است

زنجير بسته اند به دستان آسمان
قانون براي سنگ و كبوتر برابر است

تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود
تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است

مریم جعفری آذرمانی

پست کامل
محمد علی بهمنی

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده

ویروسِ پاگرفته و رهیابِ خون شده
راهی نمی‌بری به وریدِ کلون شده

روحِ من است این که قدم می‌زند تو را
آن جسم، سال‌هاست مجابِ سکون شده

مسحور فتح قله‌ی مهِ پوشِ شعرِ من!
و هم است باوری که تو را رهنمون شده

این شایعات سرخوشی روزنامه‌هاست
دل‌خوش مکن به ناشده‌ای واژگون شده

این که خراشِ عشق [به تدبیر] پوست را
هم شأن خود ندیده و زخمِ درون شده-

– بشکوهی‌اش، شگونِ همین رازگونگی‌ست
با پاسخی که گاه چرا بی‌شگون شده

اما، زبانِ نیشترت لال! زخم من
لب وانکرده پاسخِ عقل و جنون شده

این یادگارِ تا همه ایام ماندگار
روحِ تغزل است که ثبتِ قرون شده

من زنده‌ام هنوز و غزل فکر می‌کنم
با نشتری به نام قلم، آزمون شده

#محمد_علی_بهمنی

پست کامل
علی صفری

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد
زندگی درد قشنگی‌ست که جریان دارد

زندگی درد قشنگی‌ست، بجز شب‌هایش!
که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند!؟
کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد!

خواب بد دیده‌ام ای کاش خدا خیر کند
خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر
سر و سری‌ست که با موی پریشان دارد

“من از آن روز که در بند توأم” فهمیدم
زندگی درد قشنگی‌ست که جریان دارد

علی صفری

پست کامل