پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!

پای بر بال ملائک، گفت: ساکت کوفیان!
دختر شیرِ خدایم؛ گوش بسپارید: هان!

کوفیان من دُخت زهرا و علی‌ام، زینبم
سر بیاندازید پایین! کور باید چشمتان

چشم‌هاتان خشک از باران غم هرگز مباد
غم ببارد تا قیامت بر شما از آسمان

خوب می‌دانید ما اولاد طاهاییم… نه؟
گریه‌هاتان از سرِ شرم است؛ آری ناکسان!

تیغ‌هاتان آبرو نگذاشته باقی ز جا
جورتان باشد هم اینک بر سرِ نی‌ها عیان

جان فدای آن کسی که شد دوشنبه غرق خون
خیمه‌هایش گشت غارت… وای از این نامردمان… .

گرچه این غم روی دوشم طاقتم را تاق کرد
شکرِ حق اما که ما را داد توفیق جنان

کربلا خون بود اما غیر زیبایی نبود
کربلا دیدار معشوق است و عاشق در میان

هر بلایی کز خدا آید نشان رحمتی‌ست
سست کی گردد از این رنج و محن ایمانمان؟

جمعیت مبهوت این بانو… نفس‌ها حبس شد
شد سکوت مرگ حاکم بر زمین و بر زمان

عشق تا روز قیامت وامدار زینب است
عشق تا روز قیامت در مدار زینب است

حسین رضائیان

باقی ماجرا
قاسم صرافان

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

پرده ی چاردهم وا شود و ماه تمام
از شبستان دو ابروي کمانش برسد

لیله القدر بیاید لب آیینه ی درک
سوره ی فجر به تاویل و بیانش برسد

نامه داده ست ولی عادت یوسف اینست
عطر او زودتر از نامه رسانش برسد

شعر در عصر تو از حاشیه بیرون برود
عشق در عهد تو دستش به دهانش برسد

ظهر آن روز بهاری چه نمازی بشود
که تو هم آمده باشی و اذانش برسد

قاسم صرافان

باقی ماجرا
کودک کار

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب
با چشمای روشنش جهانو کرده جذاب

رو شیشه ها میبینه عکس قشنگیاشو
میکوبه رو صورتش تا بشنون صداشو

خانم بخر یه دونه , یه دونه که چیزی نیس
جواب اونو میدن با یه اشاره که هیس!!

صدای بوق ممتد , گوش کر خیابون
نمیشنون درداشو , لعنتی قرمز بمون

ناپدری پستش گفته که پول بیاره
تا امشبم بتونه توو خونه پا بذاره

کاش مادرش زنده بود تا خنده گم نمیشد
تا اینکه دل نمیداد به این چراغ بیخود

فالهاش اگه بمونه امشب کجا بخوابه
خط کشی خیابون براش عین عذابه

سبز داره میشه چراغ رنگ درخت رویا
اما برای مهتاب معنی نداره فردا

له داره میشه عمرش زیر غرور ماشین
آهای بگید به اورژانس یالا دیگه زود باشین

(سید علی خضری)

باقی ماجرا

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت
هزار بغض گلو روی نیزه ها میرفت

مگر که مصحف نوری ورق ورق شده بود…؟!!
که آیه آیه او روی نیزه ها میرفت

(هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست:)*
“خضاب بسته به مو روی نیزه ها،میرفت”

مگر به شوق کدامین نماز خواندن بود؟
( ز خون گرفته وضو روی نیزه ها،میرفت)**

زبان زبان نگاهست بین شمس و قمر
چقدر راز مگو روی نیزه ها، میرفت…

نگاه دخترکی سمت نیزه برمیگشت
نگاه خیره به او روی نیزه ها ،میرفت

خمار بود به یک جرعه_بوسه از بابا
ولی دریغ سبو روی نیزه ها، میرفت

رباب‌ماند و سوالی که مشک آب چه شد؟؟!
سکوت تلخ عمو روی نیزه ها،میرفت….!!

عباس جواهری رفیع

باقی ماجرا
رعنا رفیعی

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت
سخت بوداز خودش جدا بشود، پله های فرار یادش رفت

فاجعه در سرش تکان می خورد، زیر بار شکنجه خم میشد
زن و فرزند و خاندانش را، زیر بار فشاریادش رفت

کند از خاطرات و بیرون زد، تا کمی با خودش قدم بزند
آنقدر چرخ زد حوالی شهر، که یمین و یسار یادش رفت

با خدای خودش کمی جنگید، ای خدا بر بزرگیت لعنت
لحظه ای بعد خواست توبه کند، کلمات قصار یادش رفت

پله پله به آسمان نزدیک، از زمین دور و دورتر می شد
مشت زدمشت زد به سینه خود، پله پله قرار یادش رفت

پایه های جدید پل بین آسمان و زمین معلق بود
پل عابر رسالت خود را، از بد روزگار یادش رفت

از زمستان سخت رد شده بود، تا زمستان آخرش برسد
همه فصلهای خوبش را، مرد بالای دار یادش رفت

رعنا رفیعی

باقی ماجرا
دریاچه ارومیه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه
به چشم های کسی دل نبسته دریاچه

به هر دری زده٬ با سر به صخره ها خورده
شبیه ما دلش از هم گسسته دریاچه

بلند می شود از پا می افتد امواجش
عجیب نیست ٬ که پشتش شکسته دریاچه

بعید نیست که با اشک خود پرش بکنیم
به پای نم نم باران نشسته دریاچه

همیشه دست برآورده سوی ساحل ها
نداده دست یکی هم به دست دریاچه

کویر هم جگرش در میان آتش سوخت
که هست تشنه و نالان و خسته دریاچه🌷

عارف ساسانی

باقی ماجرا