کودک کار

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب

پشت چراغ قرمز فال میفروشه مهتاب
با چشمای روشنش جهانو کرده جذاب

رو شیشه ها میبینه عکس قشنگیاشو
میکوبه رو صورتش تا بشنون صداشو

خانم بخر یه دونه , یه دونه که چیزی نیس
جواب اونو میدن با یه اشاره که هیس!!

صدای بوق ممتد , گوش کر خیابون
نمیشنون درداشو , لعنتی قرمز بمون

ناپدری پستش گفته که پول بیاره
تا امشبم بتونه توو خونه پا بذاره

کاش مادرش زنده بود تا خنده گم نمیشد
تا اینکه دل نمیداد به این چراغ بیخود

فالهاش اگه بمونه امشب کجا بخوابه
خط کشی خیابون براش عین عذابه

سبز داره میشه چراغ رنگ درخت رویا
اما برای مهتاب معنی نداره فردا

له داره میشه عمرش زیر غرور ماشین
آهای بگید به اورژانس یالا دیگه زود باشین

(سید علی خضری)

ادامه

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت

سری به دست عدو روی نیزه ها میرفت
هزار بغض گلو روی نیزه ها میرفت

مگر که مصحف نوری ورق ورق شده بود…؟!!
که آیه آیه او روی نیزه ها میرفت

(هزار نکته باریکتر ز مو اینجاست:)*
“خضاب بسته به مو روی نیزه ها،میرفت”

مگر به شوق کدامین نماز خواندن بود؟
( ز خون گرفته وضو روی نیزه ها،میرفت)**

زبان زبان نگاهست بین شمس و قمر
چقدر راز مگو روی نیزه ها، میرفت…

نگاه دخترکی سمت نیزه برمیگشت
نگاه خیره به او روی نیزه ها ،میرفت

خمار بود به یک جرعه_بوسه از بابا
ولی دریغ سبو روی نیزه ها، میرفت

رباب‌ماند و سوالی که مشک آب چه شد؟؟!
سکوت تلخ عمو روی نیزه ها،میرفت….!!

عباس جواهری رفیع

ادامه
رعنا رفیعی

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت

آنقدر غرق شد درون خودش، ساعت انتظار یادش رفت
سخت بوداز خودش جدا بشود، پله های فرار یادش رفت

فاجعه در سرش تکان می خورد، زیر بار شکنجه خم میشد
زن و فرزند و خاندانش را، زیر بار فشاریادش رفت

کند از خاطرات و بیرون زد، تا کمی با خودش قدم بزند
آنقدر چرخ زد حوالی شهر، که یمین و یسار یادش رفت

با خدای خودش کمی جنگید، ای خدا بر بزرگیت لعنت
لحظه ای بعد خواست توبه کند، کلمات قصار یادش رفت

پله پله به آسمان نزدیک، از زمین دور و دورتر می شد
مشت زدمشت زد به سینه خود، پله پله قرار یادش رفت

پایه های جدید پل بین آسمان و زمین معلق بود
پل عابر رسالت خود را، از بد روزگار یادش رفت

از زمستان سخت رد شده بود، تا زمستان آخرش برسد
همه فصلهای خوبش را، مرد بالای دار یادش رفت

رعنا رفیعی

ادامه
دریاچه ارومیه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه

چقدر ساکت و غمگین نشسته دریاچه
به چشم های کسی دل نبسته دریاچه

به هر دری زده٬ با سر به صخره ها خورده
شبیه ما دلش از هم گسسته دریاچه

بلند می شود از پا می افتد امواجش
عجیب نیست ٬ که پشتش شکسته دریاچه

بعید نیست که با اشک خود پرش بکنیم
به پای نم نم باران نشسته دریاچه

همیشه دست برآورده سوی ساحل ها
نداده دست یکی هم به دست دریاچه

کویر هم جگرش در میان آتش سوخت
که هست تشنه و نالان و خسته دریاچه🌷

عارف ساسانی

ادامه
سعید بیابانکی

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این

پیچایی گیسوی شکن در شکن است این
یا مطلع پیچیده ی شب های من است این

زیر قدم رهگذران له نشود …آی
دل نیست که آلاله ی خونین کفن است این

نم نم بچشان بوسه ی خود را به لبانم
گیرایی بی حد شراب کهن است این

بگذار در آغوش تو آرام بگیرم
دلچسب ترین شیوه ی جان باختن است این

یک لحظه از آن فاصله بنشین به تماشا
دل نه به خدا خانه ی ویران من است این

ارزان مفروشید رفیقان سر ما را
زنهار! مگر یوسف بی پیرهن است این

سم کوفته پاییز بر این دشت و گذشته است
انگار نه انگار گل است این چمن است این

این قدر بر این پیکر تفتیده متازید
سوگند که ایران من است این وطن است این …

سعید بیابانکی

از کتاب نامه های کوفی…سوره مهر..چاپ چهارم

ادامه
مهسا تیموری

شاید این بار تبر دست درختان افتاد

شاید این بار تبر دست درختان افتاد
کارصیاد به آهوی گریزان افتاد

شاید امروز مرا چیدی و باخود بردی
گذر شاخه ی خشکیده به گلدان افتاد

کوه در دامنه سرد خودش چادر زد
آتش کلبه ی ما یاد زمستان افتاد

قهوه ی فال مرا سربکش امشب، شاید
آخرین عکس من و تو ته فنجان افتاد

تو بهار منی و سهم من از خاطره ات
گل سرخی ست که در جوی خیابان افتاد

آن کبوتر که فرستاده ای آمد، اما
خبر ِ نامه شنید و لب ایوان افتاد

مهسا تیموری

ادامه