حسین جنتی

‌ کماکان اهلِ سازم، اهلِ آوازم، غزلخوانم

‌ کماکان اهلِ سازم، اهلِ آوازم، غزلخوانم
نخست ایرانی‌ام، آنگاه شاید‌ هم مسلمانم!

به زور از من ، گرفتم گنبد و گلدسته رویاندی
شراب آلوده‌ام، پیمانه‌خیزم، خاکِ ایرانم!

ملول از نعره‌ی ماسیده‌ی چنگیزِ خونریزم
به‌غایت خسته از دنباله‌ی دامانِ مَروانم!

الا ای لکّه‌ی افتاده بر ایوان! چه پنداری؟
چهل سال است ابرم، پاک استعدادِ بارانم!

مرا در شیشه‌ی دربسته می‌خواهی، نمی‌دانی
که بر هم می‌زند خوابِ تورا غوغای طوفانم

چنانچون از رگِ تو خونِ اسکندر فرو ریزد،
برون می‌ریزد از رگ‌های من خونِ نیاکانم!


حسین جنتی

پست کامل
پوریا شیرانی

از کودکی گمشده ی من خبری داشت

لبخند به من می زد و چشمان تری داشت
از کودکی گمشده ی من خبری داشت

می دوخت لب از گفتن و در دلهره می سوخت
آتشکده ای کهنه که در دل شرری داشت

همصحبت من بود زمان غم و اندوه
هرچند درین مسأله حرف دگری داشت

پیراهنی از جنس تغزل تن او بود
از تیر بلا بر رگ خود نیشتری داشت

این باغ به تعداد درختان نحیفش
در کلبه ی هر مرد تبر زن تبری داشت

در من کسی از سلسله ی منقرض عشق
در جنگ میان غم و شادی سپری داشت

از راز زمینی شدنش هیچ نپرسید
پر می زد ازین خاک اگر بال و پری داشت

این مرد سبکبار مگر در سفر عمر
جز سایه ی آواره خود همسفری داشت؟

پوسید دلم در قفس و از نفس افتاد
ای کاش که این خانه ی ویرانه دری داشت

پوریا شیرانی

پست کامل
زهرا اسماعیلی

تاوان ارتکاب کدامین گناه بود ؟

تاوان ارتکاب کدامین گناه بود ؟
وقتی تمام حادثه در یک نگاه بود

این عاشقانه های پر از التهاب را
چشمان خیس غرق به خونم گواه بود

من دشنه دشنه ، تشنه ی خونی که ریختی
که قتل من به دست تو حکمی مباح بود

باید دوباره “نام “تو را جستجو کنم
درشعر آخرم که ردیفش “سیاه “بود

پا، پس نمیکشیدم از این راه ناگزیر
حتی اگر تمام مسیر اشتباه بود

بر روی ریلهای موازی نوشته اند :
او آخرین مسافر این ایستگاه بود

زهرا اسماعیلی

پست کامل
حسین منزوی

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟

ای دریغ از یک شکوفه، نو بهاران را چه شد؟
حسرتا از یک جوانه، شاخساران را چه شد؟

صد هزاران گل به خاک افتاد و بانگی برنخاست
«عندلیبان را» چه پیش آمد؟ هزاران را چه شد؟

ماه خونین است در آیینه‌های آبشان
چشمه‌ساران را چه رفت و جوی‌باران را چه شد؟

اسب‌ها پی کرده و مردان به خون غلتیده‌اند
حافظا، تا چند می‌پرسی: سواران را چه شد؟

در شکاف هر درختی، جابه‌جا خون لخته بست
بیدبُن‌ها را چه پیش آمد؟ چناران را چه شد؟

آه، بر خاک شهیدان، خونشان خوشید و ماند
خون چرا با خون نشوید ابر؟ باران را چه شد؟

شب، شبیخون زد به صبح ما و گر چونین نبود
حاصل بی‌خوابی ما، شب شماران را چه شد؟

ظلم از حد بر ظلمت، آن کشده نیزه‌ها
ــ از شعاع آفتاب ــ آن شب‌شکاران را چه شد؟

زنده یاد:
حسین منزوی

پست کامل
علی حقیقی

شبیه برف، دلم بی تو آب شد برگرد

شبیه برف، دلم بی تو آب شد برگرد
بیا که سقف تحمل خراب شد برگرد

چقدر گریه کنم تا دوباره برگردی؟
گلی برای تو چیدم، گلاب شد برگرد

همیشه ذکر قنوتت “بهار” بود، بیا
ببین دعای تو هم مستجاب شد برگرد

به شوق آمدنت چوب خشک می رقصد
درخت تاک، پر از پیچ و تاب شد برگرد

دوباره چشمه ی انگورِ سرخ، جوشان شد
شرابخانه ی ما پر شراب شد برگرد

به سر رسید، همه سررسیدهای قدیم
هرآنچه از تو سرودم کتاب شد برگرد

بهار مدرسه ی عاشقان دلتنگ است
دوباره وقت حضور و غیاب شد برگرد

شبیه دانه ی اسپند در دل آتش
برای تو جگر من کباب شد برگرد

بیا که لحظه ی تحویل سال من باشی
به وقت شرعی دل، انقلاب شد برگرد

علی حقیقی

پست کامل
قیصر امین پور

بی‌تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند

بی‌تو این‌جا همه در حبس ابد تبعیدند
سال‌ها، هجری و شمسی، همه بی‌خورشیدند

از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم‌های نگران آینۀ تردیدند

نشد از سایۀ خود هم بگریزند دمی
هر چه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون به جز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی‌وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل‌ها را همه با فاصله‌ات سنجیدند

تو بیایی، همۀ ثانیه‌ها، ساعت‌ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم، عیدند

قیصر امین پور

پست کامل